نقب نوستالژیک به گذشته

نقب نوستالژیک به گذشته

"...اون سفر کاشان هم که جای خود...یادته برگشتنی بازی استقلال پرسپولیس بود؟ رفته بودیم جلوی اتوبوس از رادیو گوش می دادیم...همون بازی بود که 2-1 شد...یکی رو صمد زد یکی هم عباس سرخاب به نظرم...مال اونا روهم رضا عابدیان فکر کنم به عابدزاده لایی زد!

یادته چه حالی کردیم موقع گل صمد؟ کاشان هم که...رفتیم گلابگیری،شب توی اون مدرسه بود،حسینیه بود،چی بود،اونجا خوابیدیم...چه روزهای خوبی بود ولی افسوس زود گذشت...سرتو درد آوردم داش فرهاد،این احساسو دارم که انگار دیروز روز آخری بود که همو دیدیم...این رابطه برامم خیلی فرشه،خیلی باهات احساس راحتی و نزدیکی می کنم...الانم که یاد گذشته و ...نوستالژیک هم شد دیگه!"

در طول این سال ها نوشته های فوق العاده زیاد خوانده ام...از نویسندگان بزرگی که هرکدام برای خودشان غولی محسوب می شوند و دبدبه و کبکه ای دارند...اما تا بحال هیچ کدام (تاکید میکنم هیچ کدام) به اندازه این چند خط بالا برایم مهم،ارزشمند و اثرگذار نبوده اند...نوشته ای که از یک دوست خیلی خیلی قدیمی در روی صفحه فیس بوکم قرار گرفت و مرا برد به خود خود گذشته... به روزهایی که بسان رویایی شیرین می ماند که پس از بیداری،همه اش محو و مبهم شده باشد.

جالب اینجاست که در میان این همه خاطرات از یاد رفته و تصاویر گنگ و محو،همین چند خط بالاست که مدت ها همچون ستاره ای در ته ذهنم می درخشد وهمین دوست است که تصویرش شفاف تر از هر آینه ای و نامش بیش از هر نامی در ذهنم ماندگار شده است!

هزاران بار درود بر خالق فیس بوک که بخشی از خاطرات گمشده دوران کودکیم را به من بازگرداند... به قول اون مرد بزرگ:  حالا می خوام برگردم به کودکی!

/ 3 نظر / 6 بازدید
بهار

منم می خوام برگردم.... به کلاس سوم.... به اردو ها..... میخوام برگردم به بودن با "هاله که حالا یه دختر کوچولو داره.... میخوام برگردم به بودن با "شبنم" و "شیما" که حالا خانومهایی شده اند برای همسرهاشون!! این فیس بوک اتفاقاَ جز اینکه داغ دل و حسرتهای آدمو زنده کنه خاصیت دیگه ای نداره به نظرم![ناراحت]

اقبالدوست

سلام قربان هرکدا ممان در خاطره ای دور فرو رفتیم /پاینده و شاد باشید و روزهای آینده روشنتری پیش رو داشته باشید

میثم

به قول لوطیای قدیم تهرون,خیلی مخلصیم داش فرهاد.چوبکاری کردی مهندس. با اجازه آقا فرهاد پینوشت هم میذاریم!زنده گی! در نهایت,خودش یه داغ بزرگ و یه خاطره تلخ از همه دوست داشتنیهاست,شاید فقط همین دلخوشیهای بینهایت کوچک و بینهایت بزررررگه که بتونه از وحشت این کابوس کم کنه.