آن روزها...

مامانی...تیرماه 90

"مامانی"

آن روزها که مادر

شغلش را بیشتر دوست داشت

او بود که مادری را

در حقم تمام کرد

او بود که تنها گوش شنوای

 حرف های دلم بود

او بود که با عشقش

نفرت دیگران را بر انگیخت

او بود...

بگذار هرچه می خواهند،بگویند

آن یک جرعه از پیاله عشق

به همه ی دنیا می ارزد!

......

"دلتنگی"

دروغ محض است

اگر بگویم

دوست دارم برگردم به کودکی

اما دلم تنگ است

برای آن روزها که

هیچ کس نبود

جز خدا و تو

هنوز چشم به راه نگاهتان هستم!

 

/ 5 نظر / 8 بازدید
وحید

يك پيشنهاد بسيار شيرين و عالي و بدون دردسر براي درآمد با عضويت در سيستم و فعال سازي اکانت خود، به ازاي هر پيامکي که براي شما به موبايلتان ارسال ميشود، مبلغي به حساب شما در سايت افزوده ميشود. که ميتوانيد اين مبلغ را پس از رسيدن به حدنصاب دريافت نماييد. http://ads.inpersia.com/users/ref/27099

بهار

آن روزها که مادر شغلش را بیشتر دوست داشت.... چه تلخ است این کنایه.... ! به خودم فکر می کنم و به "فرهادی دیگر شاید" که سالها بعد در وبلاگش درباره ام بنویسد:آن روزها که مادر شغلش را بیشتر دوست داشت....! به هرحال برای من هم مادربزرگ فراوان مادری کرده است؛ گو اینکه مادرم هیچوقت شغلش را بیشتر از من نخواست! برای "مامانی" آرزوی سلامتی می کنم.[گل]

م.خ

شعر اولتون شرح حال منم هست،بی شک بهترین سالهای زندگیم همون دوران بود.

خواهری

ان روزهارودوست داشتم یادگذشته مشترک افتادم توچه صبوربودی وکم حرف ومن چه عجولولجباز.منم مثل تواون سالهافکرکردم که اوشغلش راازمابیشتردوست داشت.ولی امروزکه مثل اوشده ام وهنوزحقوقم رانگرفته برنامه قسط هاچیده شده خیلی به اوفکرمیکنم به اینکه اوهم چاره ای نداشت وبه خودم فکرمیکنم که مجبورم کودکی داشته باشم که تمام خاطرات کودکیه من برای اوهم تکرارمیشود.