سؤال همیشه


گلدسته ات
کهکشانى است
که سیاهى شهر را تکذیب مى کند
پیرامون تو همه چیز بوى ملکوت مى دهد:
کاشى هاى ایوانت
و این سؤال همیشه
که چگونه مى توان آسمانها را
در مربعى کوچک خلاصه کرد.
و پنجره فولاد
التماسهاى گره خورده
و بغضهایى که پیش پاى تو باز مى شوند...

شاعر: ؟؟؟

/ 19 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پگاه

چرا آپدیت نمی کنی؟

آزاده از کلبه ی ویوارا

آقای نویسنده من این همه هوار می زنم برای من فقط شکلک و گل و بلبل نگذارید بعد تو رفیق 5 ساله اومدی و گل.....[عصبانی] می کشمت فرهاددددددددددد[زبان] دینگ دینگ پیام خصوصی داری

بهار

ای بابا! اینجا که هنوز به روز نشده![ناراحت] نکنه خدای نکرده این روزمرگیه سراغ شما هم اومده باشه ؟! مردیم از بس این 5-6 سال به هر کی رسیدیم گفتیم «آپ کن دیگه»!!! آقا مهدي سلام گرم ما رو هم از راه دور پذيرا باشيد. راستي چه خبر از وبلاگ نويسي؟!

بهار

دوباره سلام! میخواستم بگم می دونی بیشتر از 1 ماهه که مطلبی ننوشته ای؟ فکر نمی کنی این می تونه یه زنگ خطر باشه؟!

بهار

[عصبانی] خجالت بکش! 2ماهه که اینجا گردگیری نشده! واقعاَ که![قهر]

آزاده از کلبه ی ویوارا

جات خالی بود اونروز آقای نویسنده[گل] دیگه گل بس است...حالا می خوام داد بزنم[عصبانی]بهار راست می گه...تو خجالت نمی کشی تنبل؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟