با چشمان باز

به دنیا می آییم

می رویم

با چشمان بسته

هستی مان نیست می شود

در فاصله ی یک چشم به هم زدن

بی آن که بفهمیم

عمری

در آفساید بازی کرده ایم!


یک پرس غذا...

۱٤ آذر ۱۳٩٠

مراسم عزاداری تمام شده است.موعد تقسیم غذای نذری فرا رسیده.عزاداران یکی یکی با دست پر از هیات خارج می شوند.عطر خوش غذای نذری همه کوچه را فرا گرفته است.شخصی قوی هیکل با سبدی بزرگ از ظروف یکبار مصرف حاوی غذا از هیات خارج می شود. عده ای دورش جمع می شوند تا شاید سهمی گیرند. مرد نعره می زند: بروید کنار. غذاها برای شماها نیست! پنج تا از ظرف ها را بر می دارد و به یکی از دوستانش می دهد.

مرد نابینایی که مشخص نیست چطور خودش را به آن جا رسانده با لکنت زبان می گوید: یک پرس غذا...انگار کسی صدایش را نمی شنود.مرد تنومند با بی اعتنایی به پیرمردی که عاجزانه طلب غذا می کند،غذاها را یک به یک میان دوستان و نزدیکانش تقسیم می کند. پیرمرد سری تکان می دهد و آهسته از محل دور می شود.صدای مرد نابینا در گوش طنین می اندازد: یک پرس غذا...

......

از حسین می گوئیم و

به یزید اقتدا می کنیم

مرام حسین را نشناخته

حسین حسین می گوئیم و

روی یزید را سفید می کنیم

صد رحمت به آنان که

در نینوا

آب را بر حسین بستند

لااقل به چیزی

اعتقاد داشتند!


دارالمجانین

۳ امرداد ۱۳٩٠

 

"دیپلماسی التماس"

زاینده رود عقیم شد

ارومیه را نمک گیر کردند

خزر هم که سهم از ما بهتران است

بی انصاف ها

باز هم دلتان می آید

این همیشه فارس را

به نام خود سند بزنید؟

....

"دارالمجانین"

می گفت تنها دیوانه ها هستند

که برای عکس ها شعر می گویند

دیوانه نمی دانست

هر عکس شعری ست

که از زبان دوربین

سروده می شود!


آن روزها...

۳۱ تیر ۱۳٩٠

مامانی...تیرماه 90

"مامانی"

آن روزها که مادر

شغلش را بیشتر دوست داشت

او بود که مادری را

در حقم تمام کرد

او بود که تنها گوش شنوای

 حرف های دلم بود

او بود که با عشقش

نفرت دیگران را بر انگیخت

او بود...

بگذار هرچه می خواهند،بگویند

آن یک جرعه از پیاله عشق

به همه ی دنیا می ارزد!

......

"دلتنگی"

دروغ محض است

اگر بگویم

دوست دارم برگردم به کودکی

اما دلم تنگ است

برای آن روزها که

هیچ کس نبود

جز خدا و تو

هنوز چشم به راه نگاهتان هستم!

 


رنگ آسمانی

٢٥ تیر ۱۳٩٠

"رنگ آسمانی"

حال که تمام منجی های سبزمان

توزرد از آب درآمده اند

حال که هرکس

یک جور سیاهمان کرده است

تو بیا که  بدجور

چشم انتظار آن رنگ آسمانی هستیم!

......

"امام زمان"

در کودکی گمان می کردیم

در ایستگاه ناصری(1)

پیاده خواهد شد

کمی که بزرگ شدیم

میدان ولیعصر را

محل دیدار می پنداشتیم

اکنون اما

در جمکران به دنبالش می گردیم

هیچوقت نفهمیدیم که او

امام زمان است،نه مکان!

 

(1)ایستگاه ناصری،نام محله ای در شرق تهران است که جشن های نیمه شعبانش معروف است.


جهاد اقتصادی

٩ تیر ۱۳٩٠

"پول"

هنوز به دست نیامده

از دست رفته است

صدرحمت به چرک کف دست!

.....

"جهاد اقتصادی"

انقدر به صورتم

سیلی زده ام

که از سرخی

به کبودی می زند

کاش نرخ سیلی

انقدر ارزان نبود!

.....

"آگهی"

میانه های برج

کنسرت بزرگ

 کف گیرهای به ته دیگ خورده

در سطح شهر

برگزار می شود

نیازی به دعوتنامه نیست

شهروندان عزیز

ارکسترنوازان

خود شمائید!


راه راست

۳۱ خرداد ۱۳٩٠

مادر

به جای مادری

معلمی می کرد

معلم

به جای معلمی

کاسبی می کرد

کاسب

به جای کاسبی

راهزنی می کرد

چطور انتظار داشتند

با چند رکعت

نماز نصفه،نیمه

به راه راست هدایت شود؟


آخر زندگی

۱٦ خرداد ۱۳٩٠

گردنه حیران-29 اردیبهشت ماه 90

گردنه حیران-29 اردیبهشت ماه 90

آخر زندگی

چشمانت را ببند

تصور کن

تو هستی و

بلال و

طبیعت رویایی و

لامپ کم مصرف!

دیگر چه توقعی از زندگی داری؟


طفلک عقاب

٤ خرداد ۱۳٩٠

طفلک"

دوم خرداد

دیگر نه تنها

امیدی را در دل ها زنده نمی کند

بلکه

یادآور مرگ است

مرگ اسطوره ها...

برای مردمی که به اسطوره سازی عادت دارند

اسطوره که نباشد

زندگی بی معنا می شود

طفلک اسطوره ها

طفلک ما...

 ......

"عقاب"

از بس

خسته بود

از پریدن

به ناچار

بال و پر

بسته بود

کاش اندکی

طاقت نشستن داشت

تا عاقبت

دلبسته ی مرگ نمی شد!

.....

"بازی بزرگان"

نمی دانم دایی شبیه او بود

یا او شبیه دایی

هر دو بزرگ

خوش تیپ،گرم

و دوست داشتنی

و چه پایان مشابهی

هر دو بزرگ

ناگهان

غرورشان را

جریحه دار می دیدند

اینک اما

چشم در چشم هم

چای می نوشند

و به ریش دنیا می خندند

هر دو بزرگ...


جاودانگی

٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠

١۶ اردیبهشت 90...خانه آبجی و آقاجون...روستای واقعه دشت

جاودانگی

پدربزرگ نیست

مادربزرگ هم

از طراوت هم اثری نیست

همه چیز اما

حکایت از حضور دارد

بوی آن ها جاری ست

در جای جای

خانه ای که

دیگر نیست!


"معلم"

نبض فرهنگ در دستش است

شیفت صبح معلم است

و عصرها سیگارفروش!

......

"غم نان"

کلاس و درس و مشق

بهانه ای بیش نبود

بیش از آنکه حواسش به این ها باشد

نگاهش در پی وانت بار پشت پنجره بود!

.... 

"دریغ"

پنجشنبه ها را که تعطیل کردند

از شادی،فریاد کشید

انگار نه انگار

که می خواست

با زمزمه محبتش

 طفلان گریزپا را

جمعه ها هم

راهی مکتب کند!

.....

پ ن: با سپاس بیکران از خانم ها علمی،تهرانی و فیض الله زاده،معلمان سه سال اول دوره ابتدایی...تقدیم به معلمان چهارم و پنجم، آقایان تفته و گودرزی...روزشان مبارک و یادشان گرامی!


نقب نوستالژیک به گذشته

٥ اردیبهشت ۱۳٩٠

نقب نوستالژیک به گذشته

"...اون سفر کاشان هم که جای خود...یادته برگشتنی بازی استقلال پرسپولیس بود؟ رفته بودیم جلوی اتوبوس از رادیو گوش می دادیم...همون بازی بود که 2-1 شد...یکی رو صمد زد یکی هم عباس سرخاب به نظرم...مال اونا روهم رضا عابدیان فکر کنم به عابدزاده لایی زد!

یادته چه حالی کردیم موقع گل صمد؟ کاشان هم که...رفتیم گلابگیری،شب توی اون مدرسه بود،حسینیه بود،چی بود،اونجا خوابیدیم...چه روزهای خوبی بود ولی افسوس زود گذشت...سرتو درد آوردم داش فرهاد،این احساسو دارم که انگار دیروز روز آخری بود که همو دیدیم...این رابطه برامم خیلی فرشه،خیلی باهات احساس راحتی و نزدیکی می کنم...الانم که یاد گذشته و ...نوستالژیک هم شد دیگه!"

در طول این سال ها نوشته های فوق العاده زیاد خوانده ام...از نویسندگان بزرگی که هرکدام برای خودشان غولی محسوب می شوند و دبدبه و کبکه ای دارند...اما تا بحال هیچ کدام (تاکید میکنم هیچ کدام) به اندازه این چند خط بالا برایم مهم،ارزشمند و اثرگذار نبوده اند...نوشته ای که از یک دوست خیلی خیلی قدیمی در روی صفحه فیس بوکم قرار گرفت و مرا برد به خود خود گذشته... به روزهایی که بسان رویایی شیرین می ماند که پس از بیداری،همه اش محو و مبهم شده باشد.

جالب اینجاست که در میان این همه خاطرات از یاد رفته و تصاویر گنگ و محو،همین چند خط بالاست که مدت ها همچون ستاره ای در ته ذهنم می درخشد وهمین دوست است که تصویرش شفاف تر از هر آینه ای و نامش بیش از هر نامی در ذهنم ماندگار شده است!

هزاران بار درود بر خالق فیس بوک که بخشی از خاطرات گمشده دوران کودکیم را به من بازگرداند... به قول اون مرد بزرگ:  حالا می خوام برگردم به کودکی!


جای خالی او

٢ اردیبهشت ۱۳٩٠

"جای خالی او"

هر کجا را می دید

او بود

جز آن جا که باید باشد!

...

"چند روز بعد"

گواهینامه را که گرفت

خدا را بنده نبود

اتوبان ها را که می پیمود

احساس خدایی می کرد

خبر نداشت

چند روز بعد

برای لحظه ای زندگی

می بایست

ساعتها

خدا خدا کند!

...

پ ن: یاد و خاطره سهراب گرامی ...در سالگرد کوچ...هرکجا که هست،باشد...ملکوت آسما ن ها مال اوست!

...

پ ن ٢: نگاهی به شاخصه های کارگردانی اصغر فرهادی در مردم سالاری


یادنامه

۱٩ فروردین ۱۳٩٠

"خودشناسی  بوف کور"

خستگی

سرخوردگی

بدبینی

این ها همه بهانه بود

او خودش را کشت

چون باید می کشت

مگر خودش نگفته بود

از زمانی که همه روابطم را

با دیگران بریده ام

می خواهم خودم را

 بهتر بشناسم؟

.....

"عشق بازی با مرگ"

در را بست

درزها را گرفت

شیر گاز را باز کرد

روی تخت دراز کشید

و رفت

به همین سادگی

چه کسی گفته است

مرگ،کابوس است؟

تنها مرگ است

که دروغ نمی گوید!

 

پ ن : 19 فروردین ماه سالروز خودکشی صادق هدایت در غربت است. روحش شاد و یادش گرامی!

پ ن 2: نگاهی به سریال راه در رو در مردم سالاری و آخرین سکانس

پ ن 3: تاملی چند در باب رازهای محبوبیت کلاه قرمزی و پسرخاله


پرسه در مه

٢٢ اسفند ۱۳۸٩

"پرسه در مه"

لذتی بالاتر از این نیست!

در روزهای آخر اسفند

پس از تماشای یک فیلم خوب

دست در جیب

بر روی سنگفرش های خیس

قدم بزنی

و فکر کنی و فکر

به سال مزخرفی

 که گذشت

و آینده ای مبهم

که در راه است

لذتی بالاتر از این هست؟

...

بهترین های سینمای ایران در سال 1389 به انتخاب سی نت معرفی شدند / "پرسه در مه" در صدر

نقد شفاهی مجموعه "مختارنامه"(15)/ فرهاد خالدار:


عذاب وجدان

۱۳ اسفند ۱۳۸٩

 

"عذاب وجدان"

نگاهت

حکایت ها دارد

از عشقی عظیم

تا نفرتی عمیق

من اما

زوال قهرمانی را می بینم

که یک عمر

مغلوب وجدانش خواهد بود!

...

"آدمک ها"

حنای حاجی فیروز

دیگر رنگی ندارد

وقتی خیابان ها

پر از آدمک هایی شده است  که

نزده، برایت می رقصند!

...

اسامی نامزدهای بهترین های سینمای ایران در سال 1389  به انتخاب نویسندگان و منتقدان سی نت

اقتباس در سینما و تلویزیون(6)/ فرهاد خالدار عنوان کرد:سینماگران از ادبیات داستانی برداشت درستی ندارند


 

کی فکرشو می کرد؟

کی فکرشو می کرد که در عرض مدتی کوتاه همه چیز اینطور زیر و رو بشه؟

کی فکرشو می کرد صفحات خالی دفترچه بیمه اون کسی که توی دو،سه سال گذشته حتی رنگ دکترجماعت رو ندیده بود،به فاصله ای کوتاه پر بشه از نسخه های پزشکان مختلف؟

کی فکرشو می کرد اون همه آرزوهای کوچیک و بزرگشون یه دفعه دود بشن و برن هوا؟

کی فکرشو می کرد؟

...

گاهی اوقات در زندگی ما آدم ها اتفاقاتی می افتد که هرگز فکرش را هم نمی کنیم.اتفاقاتی آنچنان باورنکردنی که هر جور حساب می کنی با هیچ یک از معیارهایت جور در نمی آید و برای هضم کردنش به ساعت ها زمان نیاز داری. شاید این بلایی که این روزها گریبانگیرش شده است هم از آن دست اتفاقات نادر باشد. آن روزها که با اشتیاق،کیلومترها فاصله منزل تا محل کار را می پیمود هرگز گمان نمی کرد روزی بلایی نازل شود که  یک ماه تمام زمین گیرش کند و حالا ناچارش سازد که مهره های کمرش را به تیغ تیز جراحان بسپارد.  

گرچه علامت سوال های گوناگون در ذهنش روشن و خاموش می شوند و افکارش را مغشوش مغشوش می سازند،اما هنوز چشمه امیدش نخشکیده است. دستانش به سوی او دراز است و چشمان خیسش عافیت را از او طلب می کنند.او که بهترین و بی نظیرترین دوستان و همراهان است...او که شفادهنده همه بیماران  است...

...

به خدا نگویید من یه مشکل بزرگ دارم ، به مشکلات بگویید که من یه خدای بزرگ دارم.

 


کابوس تکرار تاریخ

٢٥ امرداد ۱۳۸٩

کابوس تکرار تاریخ

سال ها پیش،در چنین روزهایی، پدر خویشتن را در آستانه موفقیتی بزرگ می دید. آرزوهایی کاملاً ملموس و دست یافتنی را در سر می پروراند و رفته رفته خودش را برای قدم گذاشتن به میان بزرگان عالم فرهنگ این مرز و بوم آماده می کرد. آن روزها رسیدن به هرچیزی ممکن می نمود. او دارای استعدادی خدادادی بود که در کنار آموزش های کم نظیر غول های عالم نویسندگی، به خوبی پرورش یافته و در آستانه شکوفایی بود.

گذشت و گذشت... همه چیز دست به دست هم داد که آن آرزوهایی بظاهر دست یافتنی،روز به روز دورتر و دست نیافتنی تر جلوه کند. انگار همه عالم و آدم دست به دست هم داده بودند تا پله های نردبان موفقیت را سست و لرزان کنند و اسباب سقوط وی را فراهم...

اینک اما پدر مانده است و مشتی آرزوی پرپر شده... نه موفقیتی حاصل شده است و نه شاهکاری خلق!

پدر مانده است و افسوس آن همه استعداد و نبوغ که مجال شکوفایی پیدا نکرد.پدر مانده است و ...

......................................

اکنون پسر است و مشتی آرزو و امید دستیابی به آن ها...پسر است و روزهای پرشکوهی که انتظارش را می کشد. پسر است و یک دنیا اشتیاق برای تحقق آن چه که گمان می کند توان رسیدن به آن را دارد. پسر است و ...

......................................

کاش سال ها بعد پسری در وبلاگش ننویسد: اینک اما پدر مانده است و مشتی آرزوی پرپر شده...

 


آشفتگی

٢۱ دی ۱۳۸۸

آشفتگی

به خانه که می رسد همچون همیشه سلامی می گوید و راه اتاقش را در پیش می گیرد.

"امروز زود اومدی داداشی"...پاسخی بر جمله پدر ندارد. تلویزیون را روشن می کند. تیم محبوبش باز هم از حریفش عقب مانده است. با بی حوصلگی به تماشای این بازی اعصاب خرد کن می نشیند. پدر غرق در روزنامه اش است. گاه و بیگاه صدای جواد خیابانی او را به خود می آورد و نیم نگاهی به صفحه تلویزیون می اندازد. پسرک اما غرق در تفکراتش است. یک هفته پیش بود که قول نگارش مطلبی را به سردبیر مجله ای داد. یک هفته گذشت و دریغ از یک کلمه که بر صفحه ای نقش بندد.

همیشه متنفر بوده است از چیزی که آدم ها بهش می گویند بدقولی! اما حالا انگار خودش را در قامت بدقول ترین آدم ها می بیند. به سمت کیبورد کامپیوترش می رود. شروع به نوشتن مطلبش می کند. یک جمله،دو جمله... به جمله سوم که می رسد مغزش هنگ می کند... نمی آید که نمی آید.

دوباره پای تلویزیون می نشیند.. نشستن که نه،ولو می شود. تیم محبوبش آخرین زورش را هم می زند. سر و صدای تماشاگر هم مجددا بلند شده... اما انگار هیچ گوش شنوایی نیست. سرمربی بی خاصیت تیم آنچنان به روی نیمکت زنجیر شده که انگار هیچ چیز توان جدا ساختن وی را ندارد.

ثانیه های پایانی بازی است که تیم محبوبش بالاخره به گل می رسد. گلی تاسف برانگیز! ... هیچگاه فکر نمی کرد که روزی برسد که گل زدن تیم محبوبش او را متاثر کند. ولی این روزها این اتفاق چیز عجیبی نیست. آنقدر چیزهای عجیب و غریب و غیر منتظره دیده است که این در مقابلش هیچ به نظر می رسد.

دوباره در مقابل کامپیوترش قرار می گیرد. صفحه ای را باز می کند و شروع به خواندن خاطرات آن مرد بزرگ می کند. می خواند که شاید افکار آشفته اش منظم گردد.اما دریغ...

شاید اندکی خواب دوای دردش باشد. سرش را که بر بالین می گذارد به خوابی عمیق فرو می رود...

مکن از خواب بیدارم

که گاهی خواب خرگوشی

فرو رفتن به دنیای فراموشی

برای آن کسی که روز و شب بیدار بیدار است

برای آن کسی که چون زمین پیوسته در کار است

گرفتار وگران بار است

بود درمان.

برای من

که از اندیشه سرشارم

دمی در عالم رویا فرو رفتن

بود آغاز بیداری بی پایان

مکن از خواب بیدارم .

ساعاتی بعد بی حوصله تر از همیشه از خواب بر می خیزد. همان آش و همان کاسه!

آغاز بیداری بی پایان؟ ...مسخره است شاعر عزیز...مسخره!


صحاری شب

٢٥ آذر ۱۳۸۸

به بهانه شش سالگی این وبلاگ و حال و هوای این روزهای ما و به یاد دوستانی که  تا هنوز  یار و همراه هستند:

صحاری شب

بخوان به نام گل سرخ، در صحاری شب،
که باغ ها همه بیدار و بارور گردند
بخوان، دوباره بخوان، تا کبوتران سپید
به آشیانه ی خونین دوباره برگردند

 بخوان به نام گل سرخ، در رواق سکوت
که موج و اوج طنینش ز دشت ها گذرد؛
پیام روشن باران،
زبام نیلی شب،
که رهگذر نسیمش به هر کرانه برد.

 ز خشک سال چه ترسی!
ـ که سد بستی بستند:

                    نه در برابر آب،

                             که در برابر نور

                                    و در برابر آواز و در برابر شور .....


در این زمانه ی عسرت،
به شاعران زمان برگ رخصتی دادند
که از معاشقه ی سرو و قمری و لاله
سرودها بسرایند ژرف تر از خواب

                                       زلال تر از آب. 

 تو خامشی، که بخواند؟ 

             تو می روی، که بماند؟ 

                        که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند؟ 


از این گریوه به دور،
در آن کرانه، ببین:

                      بهار آمده،

                               از سیم خاردار، گذشته.


حریق شعله ی گوگردی بنفشه چه زیباست!
هزار آینه جاری ست.
          هزار آینه اینک، به همسرایی قلب تو می تپد با شوق.

زمین تهی ست ز زندان،
                  همین تویی تنها

                         که عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی.
بخوان به نام گل سرخ، و عاشقانه بخوان:

                                   "حدیث عشق بیان کن، بدان زبان که تو دانی"

شفیعی کدکنی

......................................

نگاهی به فیلم سینمایی "کتاب قانون" در آخرین سکانس

 نگاهی به فیلم سینمایی "نیش زنبور" در تهران امروز

 


متولد ماه مهر

۱ مهر ۱۳۸۸

متولد ماه مهر

 

اول مهر که می شود ناخوداگاه دلت می گیرد. نه بخاطر دوری از درس و کتاب و مشق که هنوز هم چندان دل خوشی از آنها نداری،بلکه بخاطر آن حس بی نظیر که تنها و تنها در این روز خاص به سراغت می آمد و تو را با خود می برد تا خود خود امیدواری!

پس از سه ماه تعطیلات خسته کننده تابستانی که غالباً به بطالت می گذشت،اول مهر فرصتی بود برای به خود آمدن و برنامه ریزی برای آینده ای که آن روزها درخشان تر از امروز به نظر می رسید. شاید به همین خاطر است که اول مهرماه امسال را به عنوان نقطه عطفی برای رسیدگی به برخی امور عقب افتاده و پیگیری آرزوهای هنوز بر باد نرفته در نظر می گیری. روزی که در این روزهای سرشار از یاس و ناامیدی،می تواند زنده کننده کورسوی امیدی باشد برای روزهایی شاید بهتر و بهاری تر.

انگار همیشه بهانه ای لازم است برای تحول و چه بهانه ای بهتر و مناسب تر از اول مهر که غالباً سرآغاز بهترین ها لقب گرفته است. شاید این آغاز دوباره،این وبلاگ بینوا را نیز از این رخوت آزاردهنده خارج سازد!

 


سرها در گریبان

۱٢ امرداد ۱۳۸۸

سرها در گریبان

جوان اول سر در گریبان فرو برده است،به خود می پیچد و به ضربات مهلکی فکر می کند که ساعاتی پیش بیرحمانه بر بدنش نقش بستند و عاقبت او را زمین گیر کردند.چراها لحظه ای رهایش نمی کنند!

جوان دوم سر در گریبان فرو برده است،لحظاتی پیش دسته باتومش را تمیز می کرد و اینک افکارش درگیر این پرسش کلیدی است که "چرا می زنیم؟"

جوان سوم سر در گریبان فرو برده است،بارها و بارها آن به اصطلاح دفاعیات سوال برانگیز در ذهنش مرور می شود. چرا؟...چطور؟

جوان چهارم سر در گریبان فرو برده است، به شیشه ترک خورده ماشینی از رده خارج،تکیه داده و خوابهای پریشان را از نظر می گذراند که ناگهان صدای رسا اما ناموزون مجری لوس برنامه ظاهراً  شاد رادیویی او را به خود می آورد:

روز جوان مبارک...


 

٢۱ تیر ۱۳۸۸

یه کاری کن که میتونی،یه خونه شو تو ویرونی
از این بیشتر نپرس از عشق،نمیدونم نمیدونی
تو این تقویم دلمرده،کسی اشکاشو نشمرده
کجا دیدی که تنهایی،غماشو با خودش برده


یه کاری کن از این بیشتر، نیفتم توی غم اخر
نذار شمع حضور من، یه شعله شه تو خاکستر
نگو دوره نگو دیره، نگو این قصه دلگیره
یه عمری رفته از دستم، نیای عشق تو میمیره

 

چقدر این ترانه با حال و هوای این روزهای ما همخوانی دارد،ترانه ای  که  با صد ا و آهنگ دلپذیر شادمهر،شنیدنی و تاثیرگذار از آب درآمده است...

شاید این روزها که این تقویم های دلمرده، سپری گشتن قریب یک ماه از آن روز کذایی را نشان می دهند و با صدای بلند فریاد می زنند که یه عمری  از دستمان رفته است، وقت آن رسیده باشد که منجی (هر که و هر کجا که هست) بیاید و این قصه دلگیر را تمامی بخشد و کاری کند که باید تا شاید این خانه ویران هم روزی رنگ عشق را ببیند... شاید اگر نیاید دیگر فردا از واژه "عشق" هم اثری نباشد...


Blog Skin