تبعيد در چنبر زنجير

 

اي عفيف

عشق در چنبز زنجير گناه است،گناه

دل به افسانه ي ((فرهاد)) سپردن دردي ست.

 

كوه از كوهكنان بيزار است

تك گل وحشي وحشت زده ي كوهستان تيشه ي بي فرهاد است

تيشه هاي خونين

پاسدار حريم عشق اند!

 

اي عفيف

به چه مي انديشي؟

چه كسي گفت:ترحم،چه كسي؟

شرم را ديدي شلاق فروخت؟

رحم شلاق خريد

و جنايت به خيانت خنديد؟

 

زندگي؟

زندگي را ديدي گفت كه:من دلالم.

دربدر در پي بدبختي ها مي گرديد

تا اسارت بخرد؟

راستي را كه گدايي مي كرد؛

و فريب را كه خدايي مي كرد؟

آه...،ديدي...؟ديدي؟

دوستي پر پر زد