گربه ی پشمالو

 

حاجی تازه از مكه امده بود و وليمه مي داد.گربه ي پشمالو زير بالكن،كنار باغچه كز كرده بود.از بعد از ظهر وقتي جستجويش در سطل هاي زباله ناكام مانده بود و هيچكدام از كيسه هاي پلاستيكي سياه،چيزي براي خوردن به او نداده بودند، پناه اورده بود به زير بالكن.سر و صداي ادم ها و صداي برخورد بشقاب ها ،نويد شب خوبي به او داده بودند.هر چند از اين بالكن كه نرده هاي اهني ان را تا سقف محصور كرده بودند،تا بحال چيز دندان گيري نصيبش نشده بود.برعكس همسايه طبقه بالا كه گاهي دختركي تكه اي سوسيس يا گوشت مرغ برايش مي انداخت.

از پشت اين نرده ها هرگز چيزي برايش انداخته نشده بود اما بهر حال اميدكي در دلش سوسو ميزد.اينهمه ادم كه سرو صدايشان مي امد، دو ديگ بزرگ و صداي كفگيري كه دائم به گوش ميرسيد،اشتهايش را تحريك كرده بود.چراغها روشن بودند.صداي باز شدن شيشه هاي نوشابه مي امد او اين صدا را خوب مي شناخت.روزهايی از عمرش را دور و بر يك چلو كبابي پرسه زده بود .بالاخره ان صداي جادويي به گوشش خورد.صداي برخورد قاشق و چنگال ها به بشقاب هاي چيني.اشپز مرتب با كفگير بشقاب ها را پر مي كرد و دو سه نفر غذا ها را دست به دست مي كردندو به مهمانها مي رساندند.

گربه ی پشمالو با چشمهاي سبزش، به همه ي اين مناظر دل انگيز مي نگريست و در ذهنش لحظه اي را مجسم مي كرد كه تكه اي از كباب كوبيده، از طرف هر كس كه مي خواست باشد،برايش پرتاب مي شود و او روي هوا با يك دستش ان را مي گرفت و به دندان مي كشيد.همهمه ادامه داشت.صداي برخورد قاشق ها و بشقاب ها بيشتر شده بود.اشپز نشسته بود و دستهايش را روي زانوهايش گذاشته بود .گاهي كسي مي امد و او بشقابي پر مي كرد و به دستش ميداد.بوي كباب بيداد مي کرد.كباب كوبيده چه بوي خوشي دارد.او اين بو را از ساليان گذشته مي شناخت.ايا امشب به وصال مي رسيد؟

صداها فروكش كرد.شاگرد اشپز مشغول جمع كردن بود.مردي كنار نرده ها امد.داشت دندانهايش را خلال مي كرد.به گربه پشمالو نگاه گذرايي كرد.اروغ مبسوطي زد و رفت.انگار نه انگار.گربه پشمالو هنوز اميدش را از دست نداده بود.شايد اشپز دلش مي سوخت و تكه اي از كبابي را كه برگشته بود برايش مي انداخت يا اينكه پسركي از روي تفنن باقيمانده غذايش را از لاي نرده ها برايش پرتاب مي كرد.شايد.....

مهمانها دانه به دانه از ساختمان بيرون امدند و بوي كباب را جلوي در ورودي پراكنده كردند.گربه مفلوك همه اينها را زير نظر داشت.اشپز تقريبا كارش تمام شده بود.ظرفها را داخل ديگ ها ريختند و بيرون بردند و پشت وانت گذاشتند.گربه خود را به گوشه اي از باغچه كشاند و ماجرا را تعقيب كرد.شايد در اخرين لحظه ها....

راننده وانت سوار شد ماشين را روشن كرد و اشپز و شاگردش هم سوار شدند گاز دادند و رفتند.مهمانها تك و توك جلوي در ورودي بودند و صحبت مي كردند.شكم ها سير، سيگارها روشن و بو، اين بوي حالا وحشتناك كباب كه در فضا پراكنده شده بود، بيش از همه گربه پشمالو را ازار ميداد.كم كم داشت نااميد مي شد.يعني يك نفر در بين اين همه ادم او را نديد؟

گردنش از بس بالا را نگاه كرده بود خشك شده بود.چراغها خاموش شدند.ابها از اسياب افتادند.گربه پشمالو حالا اشتهايش كور شده بود.

پاسي از شب گذشته بود.كارگرهاي شهرداري كيسه هاي سياه زباله را حتما برده بودند و اين يعني يك شب ديگر گرسنگي تا صبح و ....

كاش حاجي ميدانست كه گربه اي بااشتياق ساعت ها چشم به بالكنش دوخته بود.گردنش خشك شده بود و هيچ كس محل سگ به او نينداخته بود.

كاش حاجي ميدانست كه.....