روز بزرگ،ارزوهای بزرگ

 

عجب روزی بود ديروز.يک روز به ياد ماندنی،يک روز تاريخی،يک روز بزرگ.

ديروز، روز حاشيه ها بود.حاشيه هايي به شدت جذاب تر از متن،كه بايد مي بودي و ميديدي و لذتش را مي بردي.

سه ساعت قبل از بازی به استاديوم رسيديم.کلاس را دو در کرديم و مشتاقانه به انجا شتافتيم.بليط ها تمام شده بودند و انبوه تماشاگران، سر درگم ايستاده بودند.بالاخره توانستيم قاچاقی بليط بگيريم.اما گرفتن بليط هم فايده ای نداشت.درها را بسته بودند و کسی را راه نمی دادند.ناگهان در ها را باز کردند و جمعيت به سمت درها هجوم اورد.همراه جمعيت شديم و با هزار بدبختی وارد ورزشگاه شديم.

جای کسانی که موافق حضور زنان در ورزشگاه ها هستند حسابی خالی بود.بايد بودند و می ديدند که چگونه مثل سگ با ادم رفتار می کنند.همه جای دنيا با صرف تبليغات بسيار و بودجه ای کلان،سعی در جذب تماشاچی به ورزشگاه ها دارند و در اينجا وقتی اين همه جمعيت مشتاق، با صرف هزينه ای بسيار،خودش با پای خودش می ايد طوری با او رفتار می کنند که از امدنش پشيمان شود.همين که ما،مردها تحقير می شويم بس است.نگذاريد زن هايمان هم لگد مال شوند.

جای سوزن انداختن نبود.جستجوی ما برای پيدا کردن جايی مناسب بی نتيجه ماند و به ناجار در بدترين جای ممکن،در کنار پله ها نشستيم.ورزشگاه ازادی،به طرز زيبايی اذين بندی شده بود.پرچمهای ايران و المان در کنار يکديگر به اهتزاز در امده بودند و اسکور برد ورزشگاه بالاخره اغاز به کار کرده بود.

قرار بود پس از سالها،يک تيم بزرگ در اين ورزشگاه بازی کند.بالاخره کشوری پيدا شده بود که نام ما را در نقشه های جغرافيايی ببيند و ما را به رسميت بشناسد.

و ان کشور ((المان)) بود.کشوری که ويترين افتخاراتش پر است از جامهای رنگارنگ. کشوری که سه بار جام جهانی را فتح کرده و بارها و بارها عنوانين مختلف را از ان خود کرده است.کشوری که گرچه پر افتخار است اما هيچوقت محبوب ما نبوده است.ما هيچگاه فوتبال ماشينی و بي روح انها را دوست نداشته ايم.ما همواره عاشق فانتزی در فوتبال بوده ايم.

و عجيب است که از اين تيم نه چندان محبوب و تا اندازه ای منفور،اين همه استقبال به عمل می ايد.طوری که خودشان هم از اين همه هيجان مردم ما شگفت زده شده اند.با خودم می انديشم اگر زردپوشان و لاجوردی پوشان هميشه محبوب،برزيلی ها و ايتاليايی ها،به اينجا می امدند ديگر استاديوم صد هزار نفری هم کفاف نميداد و يا شايد ورزشگاهی بزرگتر از ((ماراکانا)) نيز نياز بود.

برای اولين بار،فدراسيون ما دلش بحال تماشاچيان سوخته بود و تمهيداتی برای سرگرمی اين جمعيت انديشيده بود.انقدر اين اتفاقاتی که در استاديوم می افتاد برای ما تازگی داشت که همگی ذوق زده شده بوديم.((امير تاجيک))هم بدجوری جوگير شده بود.فکر کرده بود که اينجا کنسرت اوست و بيش از صدهزار نفر فقط و فقط برای او امده اند.خودش را ((ابی)) می پنداشت و (( آ ماشاا...)) می گفت و از جمعيت می خواست که با او همخوانی کنند.لابد خيال می کرد همه کشته و مرده ترانه هايش هستند و همه را از حفظ هستند.

و ناگهان ورزشگاه در تاريکی محض فرو رفت و بازی نورها همراه با موسيقی اغاز شد.انواع و افسام جملات و کلمان به طرز زيبايی بر روی چمن نقش بست و ما هم که تمام اين چيزها برايمان تازگی داشت بدجوری از خودمان شادی در می کرديم.((بم زنده است)). اين جمله ای بود که بارها و بارها به چشم می امد و من می انديشيدم که امروز نه تنها بم،که ((ايران)) هم زنده شده است.

و بالاخره او امد.او و شاگردانش با کت و شلوار وارد چمن شدند و برای همه دست تکان دادند.و جمعيت برايش چه ها که نکردند.((يورگن کلينزمن)) هيچوقت بازيکن محبوبم نبوده است.اما همواره بازيکنی بزرگ و قابل احترام بوده است.از جام جهانی ۹۰ شناختمش.هيچوقت يادم نميرود.بخاطر داشتن عکسی از او چقدر تقلا کردم.از همان عکسهايی که داخل پوست ادامس بود.او بود و ((فرانک ريکارد)).عاقبت عکس را مال خودم کردم و هنوز هم در البوم کوچکم ازش نگهداری می کنم.

دقايقی بعد بازيکنان دو تيم برای گرم کردن به زمين امدند و سپس بازی اغاز شد.

بازی را ايران تهاجمی اغاز کرد اما اين المانيها بودند که خيلی زود به گل رسيدند.((فابين ارنست)) خيلی زود دروازه ی ((ميرزا پور)) را باز کرد تا عطش ورزشگاه بخوابد.اما در ادامه اين بازيکنان ما بودند که بازی را در دست گرفتند و حملات خطرناکی را به روی دروازه ی المانها ترتيب دادند.حملاتی که باز هم روی خلاقيت بازيکنانمان و نه روی کار تيمی منسجم، شکل می گرفت.((کريمی))،((مهدوی کيا))،((هاشميان)،((نيکبخت)) و .... بارها و بارها تا استانه بازگشايی دروازه ی((ينس لمن)) پيش رفتند،اما هر چه زدند به در بسته خورد.روز،روز ((لمن)) بود.

نيمه ی اول تمام شد و در مورد نيمه ی دوم هم چيزی نگويم بهتر است.يک گل خورديم و ديگر هيچ کاری نکرديم.در کل بازی ۱۷ کرنر زديم و هيچگاه به تور دروازه ی ژرمنها راهی پيدا نکرديم.در روزی که می توانستيم يک نتيجه ی تاريخی رقم بزنيم،در شرايطی که المانها ديگر ان تيم استثنايی چند سال قبل نبودند،ما باز هم ناکام مانديم.

البته شايد نشود اسم اين را ناکامی گذاشت.ما می توانيم به اين فکرکنيم که يک نيمه،نايب قهرمان فعلی جهان را با تمام ستارگانش، با ((ميشائيل بالاك)) ،((سباستين دايسلر)) ،((ميروسلاو كلوزه)) و ... تحت فشار قرار داديم و خودمان را به انها تحميل کرديم.ما زمانی ناکام خواهيم شد که در قطر امتياز از دست بدهيم.ما زمانی ناکام خواهيم شد که رويای جام جهانی يکبار ديگر برايمان به کابوسی هولناک مبدل شود.

ما چهارشنبه بايد قطر را ببريم تا باز به المان برسيم.ايا به المان ميرسيم؟ايا ارزوهای بزرگ ما به حقيقت می پيوندند؟