مولای سبزپوش

مولای سبزپوش،ای اعتبارعشق

شاعرتر از بهار،ای تک سوار عشق

در اشک ريز باغ،وقتی که گل شکست

وقتی که افتاب،در من به شب نشست

 

نام عزيز تو،فرياد باغ بود

ياد تو در کسوف،تنها چراغ بود

شب بی دريغ بود،من تلخ و نااميد

تو می رسيدی و خورشيد می رسيد

 

من مثل يک درخت،تنها و سوگوار

در فصل برف و يخ،مايوس از بهار

 

تو امدی و باز،پيدا شد افتاب

شولای برفی ام،شد قطره قطره اب

 

مولای عاطفه

هم قلب تو اگر عاشق نبوده ام

جز با تو اين چنين

با قلب خويش هم ،صادق نبوده ام

 

من مثل يک درخت

گل پوش می شوم در بطن هر بهار

تا يک درخت سبز

از تو به يادگار

باشد در اين ديار

مولای سبزپوش،يادت بخير باد.