شبهای روشن

وقتی شنيدم ((فرزاد موتمن))ميخواهد از اين شاهکار ((داستايوسکی)) اقتباسی ايرانی بسازد حسابی جا خوردم.چه موتمن پيش از اين تنها ((هفت پرده)) را ساخته بود و مجالی هم برای نمايشش پيدا نکرده بود.

وقتی که شبهای روشن اکران شد نيز، رغبتی برای ديدنش نداشتم.به تمام نقدهای مثبتی هم که برايش نوشته بودند،به ديده ی ترديد می نگريستم.کتاب داستايوسکی را خوانده بودم و فکر می کردم درست مثل فيلمهای اقتباسی ديگر،اين يکی هم به پای کتاب نمی رسد.

تا اينکه فرصتی دست داد و بر روی صفحه ی کوچک،شاهکار موتمن را ديدم و افسوس خوردم که چرا فرصت ديدن فيلم، بر روی ان پرده ی جادويی را از دست دادم.اعتراف می کنم که ((شبهای روشن)) اولين فيلمی بود که همپای کتاب از ان لذت بردم و شايد بيشتر.

مهدی احمدی عالی بود و هانيه توسلی انگار که خود ((ناستنکا))ست که از شاهکار داستايوسکی بيرون امده است و به ان جان بخشيده است.و چه ديالوگهايی داشت اين شبهای روشن موتمن.ديالوگهايی ناب که از قلم پويايی ((سعيد عقيقی)) تراوش می کند.

و ممنونم از الناز عزيز که زحمت پياده کردن ديالوگهای فيلم بر روی کاغذ را کشيد و انها را برای من نيز فرستاد.

طلايی ترين سکانس فيلم برای من،صحنه ای است که از عشق هميشگی من ((نصرت رحمانی)) و کتابش صحبت می شود:

- اولين كتاب شعر رو كه خوندي يادته؟

- آره، هنوز مدرسه ابتدايي مي‌رفتم كه يواشكي رفتم سر وقت كتاب‌هاي پدرم.

- اسمش چي‌ بود؟

- ميعاد در لجن.

- چه اسم عجيبي!

- شعرهاش هم همين‌طور عجيب بود. بعدا كه دوباره خوندمش خيلي به نظرم عجيب نيومد ولي اسم فوق‌العاده‌اي داره.

پروانه ی مسين

ائينه وار،برپا نشسته بود،در پهنه ی لجن

و هر دو روی ان

خط بود

خطی بسوی پوچ،خطی به مرز هيچ

از هم گريختيم

بر خط سرنوشت

خونابه ريختيم