بهار

 

بهار موسم گل نيست

بهار فصل جدائي و بارش خون است

بهار بود كه روييد لاله از دل سنگ

بهار نيست موسم خرمن.

بهار بود كه درد مرا درو كردند.

بهار نقطه ي اغاز هيچگاه نبود.

بهار نقطه ي فرجام بي سرانجامي است.

بهار بود كه گهواره گور ياران شد.

من از تعهد گهواره ها و گورستان

غمين و خونينم

اگر چه مي دانم

كه نيست تجربه هرگز تمامت معيار.

به من نگاه مكن

ز لاشه ام بگذر.

چهار تاول چركين

چهار جيب بزرگ

بدوز بر كفن ات

سكوت كن...بگذر.

و گرنه اين تو و اين من

و گرنه اين تو و اين مرزهاي ويراني

بهار بود كه من ماندم و پريشاني

به من نگاه كن.