مرگ پسر خاله ي گربه ی اقای رئيس

ان روز وقتی خبر مرگ پسرخاله ی گربه ی اقای رئيس اعلام گرديد،نمی دانيد چه قشرقی به پا شد.کارمندها و کارگرها فوج فوج به اتاق اقای رئيس هجوم بردند.برخی از شدت تالم اختيار از کف دادند و های های گريستند.عده ای ديگر از فرط تاثر می خواستند سرشان را به ميز اقای رئيس بکوبند که به اشاره ي ايشان،جلويشان را گرفتند و مانع از اين شدند که خودشان را ناکار کنند.

اعلاميه ها به ديوارها زده شد و اگهی های تسليت،پشت سر هم در صفحه اول روزنامه ها درج گرديد و همه اين ضايعه جانگداز را به اقای رئيس تسليت گفتند.دسته های بزرگ گل که مزين به عکس پسرخاله ی گربه ی اقای رئيس بود پی در پی به اتاق رئيس اورده شد.يک مجلس بزرگداشت هم ترتيب دادند.

سخنران در حالی که غم و اندوه از تمام وجناتش می باريد با بغضی در گلو اغاز به سخن کرد:((اقايان،خانمها،ما دوستی را از دست داديم و اقای رئيس يک همدم و همنشين بسيار عزيز را.من بايد به جرات بگويم پسرخاله گربه ی اقای رئيس تنها يک گربه نبود،عصاره نيکی بود.انسانی بود در حد يک گربه.در واقع يک چنين رئيسی بايد يک چنين گربه ای داشته باشد و يک چنين گربه ای بايد چنين پسرخاله ای داشته باشد.من بارها شنيده ام و به گوش خود ديده ام،عذر می خواهم به چشم خود ديده ام که اين گربه ی فراموش نشدنی دست به طعام نميزد.هرگز در طول عمرش يک موش هم نگرفت و تناول نکرد!.گاهی وقتی موش ها شورش را در می اوردند و به اشپزخانه اقای رئيس هجوم می اوردند،ايشان برای اينکه ضرب شستی به انها نشان دهد يکی از انها را می گرفت.موش بيچاره گمان ميکرد که کار ديگر تمام است و بايد دار فانی را وداع نمايد.اما اين گربه ی شريف نه تنها به ان موش کوچکترين اسيبی نمی رساند بلکه به او نصيحت می کرد که دست از شيطنت خود بردارد و به صراط مستقيم باز گردد.بله،غريزه ی موش گيری در همه ی گربه ها موجود است اما چه بگويم كه اين گربه ی نازنين حتی در مقابل غريزه ی خود نيز مقاومت می كرد و اجازه ی خود نمايی به ان نمی داد.))

در همين لحظه گربه ی اقای رئيس كه روی يك صندلی كنار صندلی رياست جا خوش كرده بود،خودش را جمع و جور كرد و بعد پلنگ اسا به طرف جنبنده ای در زير ميز سخنراني،شيرجه رفت.مجلس داشت به هم ميخورد.زمزمه ها در گرفت،حتی عده ای پوزخند زدند اما وقتی چهره ی غضبناك اقای رئيس را ديدند،ماست ها را كيسه كردند و دوباره قيافه ای ماتم زاده به خود گرفتند.

ان مجلس هرطوری بود برگزار شد،اما در همان روزها،كارگری از طبقه ی پنجم يك ساختمان از روی داربست به زمين افتاد و مغزش پريشان گشت.ان بيچاره را خانواده اش در حالی كه توی سرشان می زدند به گورستان بردند و اب هم از اب تكان نخورد!