حماسه ای ديگر

باز هم يک نود دقيقه ی ديگر.يک نود دقيقه ی طوفانی.يک نود دقيقه ی کابوس وار.

باز هم ما ما به يک حماسه نياز داريم.به يک حماسه ی جاودان.و ما چه حقير شده ايم که اين حماسه را بايد در ((امان)) خلق کنيم.ما چقدر کوچک شده ايم که ((اردن)) برايمان غول شده است.

ولی ما می بريم،چون بايد ببريم.چون باخت در قاموس ما جايی ندارد.چون با شکست بيگانه هستيم.چون چاره ای جز برد نداريم.چون ايران يعنی برد و برد يعنی ايران.

ما حتی به تساوی هم فکر نمی کنيم،چه برسد به شکست.چون ما مردانی داريم که پيش از اين حماسه های بزرگتر خلق کرده اند.چون ما ستارگانی داريم که می توانند نود دقيقه کابوس اردنی ها شوند.چون ما حماسه ساز ملبورن و هلکوپتر بايرن را داريم.چون ما اميد داريم.

و ما برانکو را داريم.مردی محجوب و دوست داشتنی و نه جنجالی.مرد خاطرات قشنگ و پيروزی های رويايی.و ما دوست نداريم اين بار روياهايمان به کابوس تبديل شود و می دانيم که نمی شود.ما شکست نمی خوريم اگر برانکو ترسو نباشد.اگر برانکو مردان ما را رها کند و به انها اجازه دهد افسار گسيخته دروازه ی اردن را به توپ ببندند.اگر برانکو ما را اسير سيستمهای دفاعی نکند.

و چه می شود اگر امشب ((علی دايی)) بازی نکند.کاش برای يک بار هم که شده برانکو چشمانش دايی را نبيند و او را به ميدان نفرستد و اجازه دهد ما بعد از مدتها بازی با يازده بازيکن را تجربه کنيم.مدتهاست که با حضور دايی احساس می کنيم ده نفر بيشتر نيستيم.

اما کسی چه ميداند.شايد فريادرس ما همين دايی تمام شده باشد.شايد خدايی که هميشه او را دوست داشته،باز هم به فريادش برسد و پيام رسان شادی ما اين شيرمرد اردبيلی باشد.

ما امشب فقط و فقط به پيروزی می انديشيم و بس.اصلا و اصلا فکر شکست به ذهنمان خطور نمی کند.

ما می بريم،چون بايد ببريم.