بار ديگر شهري كه دوستش مي داشتم

 

هميشه دوستش داشته ام.علتش را نميدانم.اما همواره يكي از عشق هايم بوده است.هيچوقت طاقت دوريش را نداشته ام.هر جا كه رفته ام پس از مدتي دلم هوايش را كرده است و بي تابش شده ام.

فكرهاي بد نكنيد.منظورم شخص خاصي نيست.شهرم را مي گويم،تهران.شهر دوست داشتني من.شهر خاطرات قشنگ و ادمهاي رنگارنگ.

اما اين روزها،تهران ان تهران سابق نيست.بدجوري غير قابل تحمل شده است.جدا از گرمي ديوانه كننده ي هوا هجوم وحشيانه ي خودروهاي مختلف عبور و مرور را تبديل به شكنجه كرده است.

هر روز خيابانها كوچكتر از روز قبل به نظر مي ايند.انها فرياد ميزنند كه ما ديگر تحمل اين همه ماشين را نداريم.اما كو گوش شنوا.هيچ كسي به فكر نيست.همه به دنبال پر كردن جيب خود هستند.هر روز صدها خودرو به بازار مي ايند بي انكه كسي ذره اي بينديشد كه اين خودروها قرار است در كجا به حركت درايند.

احداث اين همه بزرگراه و مترو نيز كمكي به ترافيك كور تهران نكرد و اش همچنان مثل سابق شور است.

تهران ديگر جاي زندگي نيست.ما در تهران زندگي نميكنيم.فقط زنده هستيم و نفس ميكشيم.دريغ از ذره اي ارامش.جالب اينجاست كه در سريالها و فيلمهايمان انچنان تصويري از اين شهر ويران نشان ميدهيم كه ان روستايي خوشبخت ترغيب ميشود كه روستاي زيبايش را ترك كند و به اميد رسيدن به بهشت موعود راهي تهران شود.ديگر نميداند با ورود به اين شهر چه كلاهي بر سرش رفته است.

اين همه الودگي و سر و صدا همه را كلافه كرده است.هر روز شاهد درگيري هاي لفظي و گهگاه بدني ادمها با يكديگر هستيم.روز به روز بر تعداد ادمهاي رواني و عصبي افزوده مي شود.ديگر هيچكس حوصله ي ديگري را ندارد.حتي حوصله ي خودمان را هم نداريم.

دلم براي نسل فردا مي سوزد.حال كه چنين است فردا چه خواهد شد.نميدانم ايا در نقشه هاي سالها بعد باز هم تهران به عنوان پايتخت ايران نشان داده ميشود يا نه اما اميدوارم كه شهر هميشه محبوب من به اين زوديها از پا درنيايد و دوباره نفس بكشد.اميدوارم ادمهاي اين شهر ويران ذره اي طعم ارامش را بچشند.اميدوارم.......