مثل هميشه

حالم بد است،دلم گرفته است،نمي دانم چرا،مثل هميشه.

دلم ميخواد سرمو به ديوار بکوبم،داد بکشم،ضجه بزنم،اما نمی تونم،مثل هميشه.

گوشی تلفن رو بر ميدارم،شماره ی اون دوست هميشگی رو می گيرم،مشترک مورد نظر در دسترس نمي باشد،مثل هميشه.

به سراغ کامپيوتر می روم،ياهو مسنجر،همه ی چراغها خاموشند،چراغهای رابطه تاريکند،مثل هميشه.

اعصابم خرد شده است،مستاصل شده ام،مثل هميشه.

به بالکن می روم.بشکنی ميزنم.تو می ايی،مثل هميشه.

به چشمانت خيره می شوم،در انها غرق می شوم،با انها حرف ميزنم،تو اما چيزی نمی گويی،مثل هميشه.

تو مرا می شناسی،دردم را می فهمی،مرا درک ميکنی،مثل هميشه.

به پشت می غلطی،پشتت را به زمين ميمالی،سينه ی سفيدت را نشانم ميدهی،مثل هميشه.

در همان حال دست و پا ميزنی،شيرينکاری ميکنی،مرا به خنده می اندازی،خنده ای از سر ناچاری،و بعد قهقهه ای بلند،اما نه مثل هميشه.

تو دوباره مرا شاد کردی،مرا ارام کردی،مثل هميشه.

شيرين عزيزم،گربه ی نازنينم،محبوب هميشگی من،دوستت دارم،مثل هميشه،تا هميشه.