روزي كه گرگ شدم

 

امروز صبح بود.دستم را در جيب كرده بودم و با پاهايي سست قدم ميزدم.ناي راه رفتن نداشتم.هر لحظه ممكن بود با سر به زمين بخورم و عده اي دورم حلقه بزنند و با چشمهاي از حدقه درامده به من زل بزنند.

به حرفهاي مادرم فكر ميكردم.تمام ذهنم درگير ان صحبتها بود.مادرم خيلي حرفها زد.اما هيچكدام را مستقيما به من نگفت.گوشي تلفن را در دست گرفته بود و براي ان اشناي غريب حرف ميزد.((تو اين دوره و زمونه بايد گرگ بود.اگه گرگ نباشي انقدر راحت حقتو ميخورن كه خودت هم نمي فهمي از كجا خوردن.اگه گرگ نباشي نميتوني گليم خود از اب بيرون بكشي........)).

مادرم راست مي گفت.بايد گرگ مي بود و من گرگ نبودم.اون هميشه با حسرت از ادمايي حرف ميزد كه با زرنگي و شارلاتان بازي به همه چيز رسيده بودند.اون ارزو داشت كه پسرش هم مثل اونا باشه تا بتونه گليم خودشو از اب بيرون بكشه.اون ارزو داشت ،اما تا حالا به ارزوش نرسيده بود.

ناگهان نيرويي عظيم در پاهايم احساس كردم.حالا ديگه مصمم راه مي رفتم.سرمو بالا گرفته بودم و به ادم هاي دور و برم نگاه مي كردم.تو چشماشون زل مي زدم.حالا ديگه من تصميمو گرفته بودم.ميخواستم ارزوي دست نيافتني مادرمو براورده كنم.حالا ميخواستم گرگ بشم.

اما چطوري؟...چطور ميشه يه گرگ واقعي شد....اصلا ادماي گرگ چه شكلي هستند.تو ذهنم جستجو كردم. در حال جستجو بودم كه چشمم به صحنه اي افتاد.پسركي موتور سوار به دنبال دختركي به راه افتاده بود و چيزهايي به او مي گفت.دخترك بي توجه به او طي طريق مي كرد و پسرك موتورش را به ارامي حركت ميداد و باز هم براي دختر سخنراني مي كرد.خيلي دوست داشتم بدانم كه به دختر چه مي گويد.ناگهان دخترك ايستاد و لبخندي به پسرك تحويل داد.پسر او را دعوت به نشستن بر موتور كرد.دخترك پذيرفت و لحظه اي بعد دود غليظ موتور پسرك بود كه فضا را پر كرده بود.انها رفتند و مرا به اين فكر انداختند كه اين هم طريقي براي گرگ شدن است.اما من كه موتور نداشتم.اه....لعنت به اين شانس.هميشه چوب نداشتن امكانات را خورده ام.اما من تسليم نمي شوم.من بايد گرگ شوم و مي شوم.

دختركي توجهم را جلب مي كنم.به دنبالش به راه مي افتم.نمي دانم چه بايد بگويم و چه بكنم.همانطور فقط تعقيبش ميكنم.برمي گردد.نگاهم ميكند و به راهش ادامه ميدهد.تا اينكه به مردي مي رسد.با او صحبتي ميكند و به من اشاره مي كند.مرد به طرفم مي ايد و مشتش را گره مي كند و ديگر هيچ چيز نمي فهمم.ساعتي بعد به خودم مي ايم.خودم را نقش زمين مي بينم.مردم كمكم مي كنند بلند شوم.اثري از دختر و ان مرد نيست.به راه مي افتم.ميدانم كه گرگ شدن به اين سادگي نيست.بايد زحمت كشيد تا به ان رسيد.

دوباره اين چشمان لعنتي به كار مي افتند.پسركي موتور سوار كيف زني را مي ربايد و مي رود.يك گرگ ديگه. اما باز هم موتور ميخواهد.اما خيالي نيست.من هميشه دونده ي خوبي بوده ام.ميتوانم كيفي را بقاپم و بعد انقدر تند بدوم كه كسي به گرد پاهايم نرسد.به جلوي بانكي ميرسم. مردي با كيف از بانك خارج مي شود.مرد چندان نيرومند نيست.ميشود به راحتي كيفش را از دستش خارج كرد و بعد فرار.پشت سر او حركت مي كنم.در يك لحظه مناسب به طرفش ميروم.كيف را از دستش مي ربايم و با اخرين سرعتم شروع به دويدن ميكنم.مرد فرياد مي زند و مرا دزد خطاب مي كند.دوست دارم بهش ياداوري كنم كه دزد نيستم بلكه در حال گرگ شدنم.اما فرصت ياداوري نيست.بايد فرار كرد.اما نه.مثل اينكه به من رسيدند.جواني فرز و چابك تر از من به من ميرسد و مرا نقش زمين مي كند و بعد باران مشت و لگد است كه بر سرم شروع به باريدن مي كند و ....

حالا كه اين خزعبلات را مي نويسم گوشه زندان هستم.قلم و كاغذي به من داده اند كه ديگر همكارانم را برايشان معرفي كنم.اما كدام همكار؟.فکر کرده اند من اينکاره هستم.من هم شروع به نوشتن داستانم كردم.

ميدونيد الان دارم به چي فكر ميكنم؟..به اينكه چرا مادر من بايد دوست داشته باشه كه من گرگ بشم.چرا مادران سرزمين من فكر ميكنند سعادت فرزندانشان در گرگ شدن انهاست.اصلا مگر گرگ چه خصوصيت مثبتي دارد؟جز اين است كه درنده است و شكارش را بي رحمانه از بين مي برد؟......نمي دانم.شايد منظور انها از گرگ چيز ديگري است و شايد من راه گرگ شدن را اشتباه طي كردم اما اين را ميدانم كه قابليت گرگ شدن بايد در ذاتت باشد.وقتي كه از كودكي مثل يك بره بوده اي و راه و روش گرگ شدن را بهت ياد نداده اند نمي توانند از تو انتظار داشته باشند كه گرگ شوي.وقتي كه گرگ زاده نيستي نمي تواني گرگ شوي.

 

روي ديوار اينجا جمله اي توجه را جلب مي كند:رفيق بي كلك مادر!.......خنده ام مي گيرد....كاش مادر من هم بي كلك بود.اما نه.شايد من عوضي فهميدم.شايد من اشتباه كردم.ميدونم كه مادرها هميشه خير و صلاح بچه هاشونو ميخوان،هميشه. ناگهان يادم مي افتد كه امروز قرار بود كاري بكنم.اره امروز روز مادر هست و قرار بود من اون چيزي رو كه مادرم هميشه دوست داشت بهش هديه بدم.اما افسوس كه جاي هديه برایش بي ابرويي به ارمغان اوردم.افسوس.......مادرم روزت مبارك............