هدايت و ...............

علی جان سلام.

علی جان باز هم شگفت زده ام.نمی دانم از خواندن مطالبت گريه کنم يا بخندم.چيزهايی در ((خدايا فقط تو را دارم)) می خوانم که تا بحال نشنيده ام.باورش هم برايم غير ممکن است.اميدوارم نوشته هايت صحت داشته باشد،اميدوارم منبع معتبری برای انها داشته باشی.باور کن که اگر حتی يک قسمت از نوشته هايت دروغ و تهمت باشد به ايران و ايرانی خيانت کرده ای و من دوست ندارم ايرانی جماعت خيانتکار ناميده شود.

علی جان،خواسته ای به هر طريقی که شده هدايت را بکوبی و شگفتا که در اين راه از کسی خرج کرده ای که خودش از ستايش کنندگان هدايت بوده است.((جمال زاده)) انقدر به هدايت و اثارش ارادت داشت که در کتاب ((دارالمجانين)) او را در قالب يکی از شخصيتهای داستانش معرفی می کند.

جمال زاده می گويد:

وقتی ديدم در ان مجلس هدايت را دعوت نکرده اند،پرسيدم:چرا او را که داستان نويس بسيار خوبی است دعوت نکرده اند؟صداها بلند شد که ای فلان،اين جوان سواد ندارد،عبارات را غلط می نويسد،از صرف و نحو دستور زبان خبری ندارد.من بسيار متاثر شدم و بر فهم ان جماعت افرين خواندم(بايد بگويم:بی فهمی) و دلم برای هدايت سوخت که در محيطی گير افتاده که تنها به قواعد صرف و نحو و املا و رسم الخط اهميت می دهند.

و کم کم فکرم قوت گرفت که او را به هر ترتيبی شده به مردم ايران معرفی نمايم و بفهمانم که چطور به مقام شناختن او نرسيده اند و لهذا تمام کتابهايش را پس از مراجعت به ژنو هر چه تمام تر خواندم و يادداشت برداشتم و سعی کردم او را همانطورهايی که بود و با ان چه خودش و دوستانش در حق او برايم حکايت کرده بودند در کتاب معرفی نمايم...ان چه من در کتاب ((دارالمجانين)) اورده ام به قصد معرفی اين جوان بسيار باهوش و با ذوق و با ادميت و با فهم بود:

((...جوانی بود سی و دو سه ساله هدايت علی خان نام از خانواده های اعيانی معروف و معتبر پايتخت.اين جوان پس از انکه سالها در تحصيل فضل و کمال زحمتها کشيده و دارای نام و اعتباری گرديده بود در نتيجه هوش بسيار و حساسيت فوق العاده و مخصوصا افراط در مطالعه و تحقيق و تتبع و زياده روی در امر فکر و خيال دچار اختلال حواس گرديده بود.))

هدايت ابدا اختلال حواس نداشت ولی من به مناسبت داستان سرايی و محل داستان که ((دارالمجانين)) است،از اختلال حواس صحبت داشته ام.او سر سوزنی اختلال حواس نداشت.چنان که ملاحظه می فرماييد در همين چند سطر،صفات و سجايای اساسی او را که هوش و حساسيت و مطالعه کتاب و اشتغال مستمر با فکر و خيال است،معرفی کرده ام و در صفحه بعد باز در معرفی او ـکه اساسا کارهايی می کرد که زياد هم رنگ کارهای هموطنان معمولی ما نبودـ نوشته ام:

((مخصوصا که رفتار و کردارش و حتی هوی و هوس های نوظهور و گوناگون اين جوان مودب و محجوب با همه غرابتی که داشت عموما باعث ازار و اذيت کسی نبود.)) و فی الواقع از صفات بارز او همانا مودب و محجوب بودن او را تشخيص داده بودم.

جمال زاده حتی فصلی از ((دارالمجانين)) را ((بوف کور)) نام نهاده و می نويسد:

((هدايتعلی خان بسيار خوش محضر و خوش صحبت و ظريف و نکته دان بود.هرگز به عمر خود کسی را نديده بودم که زبان فارسی را به اين سادگی و روانی حرف بزند.در ضمن کلام بقدری اصطلاحات پر معنی و مناسب و بجا و ضرب المثلهای دلچسب و بمورد و لغات قشنگ و نمکين کوچه و بازاری مياورد که انسان از صحبتش هرگز سير نمی شد))

جمال زاده در اين کتاب يکسره به تحسين هدايت و شاهکارش ((بوف کور)) می پردازد و من نميدانم که چطور می شود که شما در وبلاگت از قول جمال زاده می نويسی که:(( ....به اعتقاد من بدترين کتابش بوف کور است....))

جمال زاده در جايی ديگر می گويد:((ای کاش جوانان ما به فکر ساختن مجسمه نيم تنه ای از هدايت می افتادند تا در جای مناسبی در تهران بگذارند(شايد در مقابل خانه پدری او در همان خيابان هدايت،اگر خيابان باقی است).من با يک دنيا عشق و علاقه و منت حاضرم سهم خودم را از مخارج اين کار بپردازم و اگر در ايران مجسمه ساز خوب و مناسبی پيدا نشود(و البته پيدا خواهد شد) در اروپا يک نفر را پيدا کنم.اين مجسمه بايد از برنج باشد يا لااقل از سنگ مرمر محکم که زود خراب نشود.))

و افسوس که اين مجسمه هيچگاه ساخته نشد.افسوس که ما هدايت را نشناختيم و همواره او را انکار کرديم.افسوس........

علی جان!دوست دارم سلسله مطالب افشاگرانه ات! را ادامه دهی.اميدوارم که اين مطلب اخرين مطلبت راجع به هدايت نباشد.از هدايت بنويس تا من هم از او بنويسم که از هدايت نوشتن لذت بخش ترين کار دنياست.