باران..........

 

كليك كرد روي چت روم.وارد شد.دنبالش گشت.ان لاين بود.دوباره روي اسمش كليك كرد.كار هر شبش بود.سر ساعت و به موقع مي امد.اخر برايش نوشته بود كه به وقت خيلي اهميت مي دهد.او هم جواب داده بود:من هم همينطور.

نوشته بود:من حوصله ي بازي و ادا و اصول جوان ها را ندارم.اتفاقي امدم و اسم تو توجهم را جلب كرد.باران.......فقط همين.

او هم برايش نوشته بود: من هم خيلي كم اين كار رو مي كنم اما از اينكه با شما اشنا شده ام خيلي خوشحالم و براي اينكه خوشحالي اش را نشان بدهد روي ادمك خندان كليك كرده بود.مرد هم براي اينكه جدي بودن خودش را بيشتر اثبات كند روي ادمك تبسم كليك كرده بود.

حالا امشب دوباره پشت كامپوتر نشسته و .......

سر كلاس كه بودند به بقيه تشر زده بود كه:چرا انقدر جزئيات چت كردن را مي پرسيد.اصلا در شان ما هست؟و ان وقت دو تا چشمش را هشت تا كرده بود تا خوب ياد بگيرد.زل زده بود به دهان معلم كامپيوتر تا كلماتي را كه خارج مي شود زودتر از همه بقاپد.

باران دوباره امد.....برايش نوشت :اين روزها ديگر تنها نيستم.شما با من هستيد.خيلي دلم مي خواهد ببينمتان.

برايش نوشت:ان وقت اگر از قيافه ي من خوشت نيامد؟

باران نوشت: من در بند چشم و ابرو و كلا ظواهر نيستم.

او هم بلافاصله نوشت:بي خود نيست كه من روز به روز مشتاق تر مي شوم تا ساعت ۱۰ شب بشود تا با هم صحبت كنيم.من هم ابرو به بالا برايم اهميت دارد و محتواي فكر و مغز،نه چيز ديگر.

باران علامت ادمك خوشحال را دوبار پشت سر هم برايش فرستاد.

به اين ترتيب قرار شد روز بعد همديگر را ببنند.براي باران نوشت:دختري كه من با او اشنا شده ام دلم مي خواهد سر ساعت 8 صبح كنار گلفروشي ميدان وليعصر باشد.يك روزنامه هم لوله كرده و دستش بگيرد.

باران نوشت:باشه.....راستي من شما را چطور بشناسم؟  براش نوشت:مطمئن باش من از چند قدمي كه به تو نزديك بشوم تو مرا خواهي شناخت.

عقربه كوچك ساعت روي ۸ قرار گرفته بود اما هنوز دقايقي چند به ساعت موعود باقي مانده بود.لحظاتي بود كه قطرات باران بر سرعت قدم هايش افزوده و ديگر نم نم نبودند.قسمتي از موهاي باران كه از زير روسري اش بيرون بود حسابي خيس شده بود.روسري اش را جابه جا مي كند.روزنامه اش را هم همينطور.نوك انگشتانش از سرما گزگز مي كرد.

خودش را سرزنش مي كند از اينكه عجله كرده بود و دستكش نتياورده.اما چتر،او مخصوصا" چتر نياورده بود.اخر يك روز برايش نوشته بود: فكرش را بكن.يك روز من و باران بخواهيم زير باران راه برويم.تصورش هم برايم لذت بخش است.

صداي هر قدمي نزديك شدن هر كسي به او باعث مي شد قلبش هري بريزد.

پرايد سفيدي كمي دورتر از گلفروشي توقف مي كند.مرد در حالي كه دستي به موهايش مي كشد به راننده اژانس مي گويد:لطفا از كنار جدول و گلفروشي اهسته برويد تا من پياده رو را خوب ببينم.

راننده به ارامي از كنار پياده رو مي گذرد.مرد هيكل درشتش را در عقب ماشين كمی به شيشه نزديك مي كند.بي انكه پياده شود به دقت دختر را نگاه مي كند و زير لب مي گويد: قيافه اي ندارد.تازه دماغش هم كمي بزرگ است.مثل موش اب كشيده شده و در حالي كه لبخند مي زند مي گويد:اين هم از باران،متشكرم اقا.لطفا"مرا برگردانيد به همان جا كه سوارم كرديد.

و همانطور كه لم داده به اتاقش فكر مي كند و كامپوترش.به نغمه، به مهتاب ،به.....