عجب رسميه........

در حدود 15 سال پيش بود.به خانه ي يكي از دوستان پدر رفته بوديم.ادمهاي زيادي امده بودند.ادمهايي كه اكثرشان دران سالها شناخته شده نبودند و تازه كار بودند و تعدادي از انها سالها بعد در كارشان به توفبقاتي رسيدند.بعضي ها در بازيگري به شهرت رسيدند بعضي در نويسندگي و خلاصه هر كس در شاخه اي به موفقيت رسيد.

يكي از ان ادمها او بود.در ان زمان او فقط چند تئاتر و سريال كوچك بازي كرده بود.ان زمان او دوستانش را فراموش نكرده بود.خوب يادم هست.مشغول بازي با بچه ها (كه يكي از ان بچه ها دخترش ((اهو)) بود) بوديم كه ناگهان صداي سازش امد.او مي نواخت و مي خواند.صدايش زيبا نبود اما دلنشين بود.

در همان شب صحنه هايي از او ديدم كه تا مدتها برايم قابل هضم نبود و هنوز هم نيست.صحنه هايي كه كه از شدت ابتذال سياه سياه هستند.صحنه هايي كه بوي تعفن از انها مي ايد.صحنه هايي كه حتي از گفتنش هم شرم دارم.

گذشت و گذشت.او به شهرت رسيد.در كارش پيشرفت كرد.در بازيگري به درجه اي قابل قبول در تلويزيون و تئاتر رسيد.در خوانندگي هم با به بازار فرستادن دو سه البوم پيشرفت قابل ملاحظه اي داشت (هر چند كه او هرگز خوانده محسوب نخواهد شد). اين روزها هم  او انقدر محبوب ((سيمايي ها)) شده است و انقدر به او اعتماد دارند كه مجريگري يك برنامه زنده را به او واگذار كرده اند.

او هر شب براي ما ((چرتكه)) مي اندازد و حساب زندگي ما را دو دوتا چهار تا مي كند.او هرشب از منبر بالا مي رود و ما را موعظه مي كند.او مثنوي به دست مي گيرد  و از پندهاي حكيمانه ان برايمان مي خواند كه مبادا پايمان بلغزد و اسير هواي نفس شويم.او اينها را فقط و فقط براي ما مي خواند.او نيازي نمي بيند كه خودش هم اين حرفها را بشنود و عمل كند.

در اين شبها او حرفهايي ميزند كه هر كس نداند خيال مي كند او سالها درس طلبگي خوانده است و جد اندر جد روحاني و روحاني زاده بوده اند.كاش همه مي دانستند كه او زماني ((ماركسيست)) بوده است و اين حرفها برايش مفهومي نداشته است.در اين شبها او انچنان مثبت است كه همه ارزوي رسيدن به جايگاه او را مي كنند.در حاليكه نمي دانند او سالهاست كه دارد نقش بازي مي كند.او در زندگي واقعي هم مثل صحنه تئاتر يك بازيگر است.

او دوستان سابقش را فراموش كرده است.حالا او دوستان جديدي پيدا كرده است.دوستان با نفوذ و قدرتمند كه مي توانند او را بالا و بالاتر ببرند.او ديگر نيازي به دوستان سابق ندارد.

او خودش را باخته است.او ديگر خودش نيست.نمي دانم چطور مي شود ادم به اين سادگي و براي رسيدن به مقاصد پست مادي عقايدش را زير پا له كند و عقايدي كه ذره اي با انها سنخيت ندارد را بپذيرد.چطور مي شود ادم ديگر خودش نباشد.چطور مي شود ادم انقدر رياكار و فرومايه شود.

ميدانم كه اين تنها درد او نيست.ادمهاي زيادي در اطراف ما ماسك به صورتهايشان زده اند.اين ادمهاي دو رو و بوقلمون صفت انقدر دنيا را پر ارزش دانسته اند كه حاضر به از دست دادن پاك ترين و زيبا ترين احساسات دروني خود شده اند.

او برايمان ميخواند: ((عجب رسميه رسم زمونه.....)) و حالا اين ما هستيم كه به او مي گوييم: ((درست است كه مي روند ادمها ولي از ادمهاي رياكار و دو رو هيچ خاطره اي به جا نمي ماند.))