و اما عشق...........

ما با همه ي نقصان دانش خويش بايد اين نكته را به يقين بدانيم كه با دشواري بايد در اميخت.تنهايي خوش است زيرا كه دشوار است.دشواري هر امري خود دليل است كه بايد بدان توجه كرد.

عشق نيز خوش است زيرا كه دشوار است.عشق ادمي به ادمي ديگر شايد براي هر يك از ما دشوارترين رياضتها باشد.عشق بزرگترين جلوه ي ذات ماست و عملي نهايي است كه همه ي اعمال ديگر براي تدارك ان است.بهمين سبب جوانان كه در همه چيز تازه كارند شيوه ي عاشقي را نمي دانند و بايد ان را بياموزند.پس با تمام قواي خويش كه در دل منزوي و پر اضطرابشان گرد امده به اموختن عاشقي مي پردازند.

چون دوران شاگردي هميشه محدود و مقيد است عشق نيز براي عاشق تا دير زماني و شايد تا ميانه هاي عمر خلوتي ژرف و بيكران خواهد بود.عشق ان نيست كه از همان اغاز به وصل بينجامد(از اجتماع دو وجود كه هنوز ناقص و نارس هستند و هنوز نمي توانند به خود قائم باشند چه نتيجه اي حاصل مي شود؟)

عشق يگانه وسيله به بار امدن و پختگي است.بدين وسيله است كه هر كس بايد خود براي عشق معشوق جهاني بشود.عشق طلبي عالي و شوقي بي پايان است كه عاشق را به رتبه اوليا مي رساند تا كمال او را به خود بخواند.

چون عشق تجلي كرد جوانان بايد ان را وسيله ي كوشش در تكميل نفس خويش بدانند.فنا در معشوق و تسليم به معشوق و هيچيك از انواع ديگر وصل هنوز حد ايشان نيست.نخست بايد سرمايه ي اين كار را فراهم كنند.تسليم نفس مرحله كمال است و شايد انسان هنوز شايسته ي اين مقام نباشد.

 

    راينر ماريا ريلكه،شاعر بزرگ المانی