وقتی که برق می رود.....

ديشب برق خانه مان رفت.خانه در تاريکی مطلق فرو رفت.از انجايی که ما هنوز زحمت نصب روشنايی را به خودمان نداده ايم،کورمال کورمال جستجو کرديم تا کبريتی بيابيم و شمع نيمسوخته را روشن کنيم.بالاخره شمع را روشن کرديم و از انجايی که با يک شمع نيم سوخته نمی توان کار خاصی کرد ترجيح داديم که روی تخت دراز بکشيم و در انتظار تشريف فرمايی جناب برق عزيز بمانيم.

راستش را بخواهيد اولش خيلی سخت گذشت.مدتها بود که جناب برق تشريف نبرده بودند و ما طاقت دوری از ايشان را نداشتيم.بيرون هم باران و رعد وبرق و طوفان در هم گره خورده بود و فضای خانه را هولناک کرده بود.فاتحه ای برای جناب اديسون خوانديم و در دل دعا کرديم که هر چه زودتر چشممان به جمال جناب برق روشن شود.ناگهان به ياد گذشتگان و اجدادمان افتاديم.بيچاره ها چه می کشيدند.برق که نباشد انگار هيچ چيز نيست.دلمان بحالشان سوخت و باز هم خدا را شکر کرديم که در اين دوران زندگی می کنيم و از اين نعمات برخورداريم.

کمی که گذشت احساسمان عوض شد.يک ارامش عحيب در دلمان نشست. ارامشی شيرين که تا بحال حسش نکرده بوديم،يک حس ناشناخته و بکر.باز هم به فکر رفتيم.به اين نتيجه رسيديم که نه،ما خيلی هم خوشبخت نيستيم.اجداد ما بسيار از ما خوشبخت تر بوده اند.ارامشی که انها داشته اند ما هرگز حتی لمسش هم نکرده ايم.

ما فقط خيال می کنيم که خوشبختيم.ما در ارزوی خوشبختی هستيم ولی راه رسيدن به ان را گم کرده ايم.ما گمان می کنيم که تکنولوژی و اين همه وسايل الکترونيکی ما را ياری خواهند کرد برای رسيدن به دنيايی بهتر،ديگر نمی دانيم که همين ها ما را اسير خود کرده اند.

راديو،تلويزيون،فريزر،ماکرو ويو،کامپيوتر،اينترنت و.......ما را در چنگال خود گرفته اند و ما بازيچه ی انها شده ايم.اين روزها ما غذا را در کمترين زمان ممکن در ماکرو ويو درست می کنيم و دلمان خوش است وقت کمتری هدر داده ايم و ديگر به اين فکر نمی کنيم که امواج ماکرو ويو چه مضراتی ممکن است برای انسان داشته باشد و اصلا طعم و کيفيت غذايی که در ماکرو ويو پخته می شود با غذايی که روی شعله پخته می شود قابل مقايسه است؟

اين روزها ما مواد غذايی را در فريزر قرار می دهيم تا ماهها بعد از انها استفاده کنيم و دلمان خوش است که مثلا در زمستان می توانيم از مواد تابستان استفاده  کنيم.ديگر به اين فکر نمی کنيم که تمام خاصيت مواد غذايی را می گيريم و مشتی تفاله وارد بدنمان می کنيم.

اين روزها ما از طرق مختلف می توانيم با ان سوی دنيا ارتباط داشته باشيم.بسياری از ما دوستانی در صدها مايل انورتر داريم ولی روز به روز خود را تنهاتر احساس می کنيم.هر روز در لاک تنهايی خود بيشتر و بيشتر فرو می رويم.اين تکنولوژی نه تنها هيچ کمکی به خارج کردن ما از تنهايی نکرده است بلکه روز به روز ما را غرق تر از قبل کرده است.

اين روها ما غرق شده ای بيش نيستيم.غرق شده ای که هيچ اميدی به نجاتش نيست.غرق در دنيای ماديات و نفسانيات.

داشتيم به اينها فکر می کرديم  و از ان ارامش اسمانی لذت می برديم که ناگهان بلای اسمانی بر سرمان  نازل شد.برق خانه مان امد و چشمتان روز بد نبيند بلايی به سرمان امد که ارزو کرديم ای کاش هيچگاه فکر اختراع برق به ذهن اديسون خطور نمی کرد.