اقای پيراهن ابی

مثل هميشه بالای پله های طبقه سوم دانشکده ايستاده ام.پنجره کوچک نيمه بازی در پشتم قرار دارد و وزش باد پشتم را خنک ميکند.دستها را در جيب کرده ام و به ادمها نگاه ميکنم.ادمهای رنگارنگی که از کنارم می گذرند و هر کدام دنيای خاص خود را دارند.عده ای شادند و عده ای غمگين و خيلی ها هم خنثای خنثی.

دختری می ايد.ظاهر ساده ای دارد.اصلا شباهتی به ان دخترکان سرخاب سفيداب کرده ای که لحظاتی پيش با لوندی خاصی از کنارم گذشتند ندارد.صورتش پاک است بی هيچ ارايش و الايشی.در فکر است.برگه ای در دست دارد و در ذهنش مشغول محاسبه است.پسری که در کنارم ايستاده بود به سمتش ميرود.پسر سر صحبت را با او باز ميکند .متوجه ميشم که هر دو امتحان رياضی داشته اند.پسر امتحان را خراب کرده است و دختر خوشحال است از اينکه تمام سوالات را پاسخ داده است.پسر پاسخ يکی از سوالات را می پرسد و دختر مشغول جواب دادن ميشود.

تا اينکه او می ايد.مردی با پيراهن ابی.هميشه عاشق رنگ ابی بوده ام،اما نمی دانم چرا انقدر از اين پيراهن متنفرم.او می ايد و مثل گرگ به اطراف نگاه می کند.ميدانم که به دنبال شکار است.چشمانش همه جا را ميکاود و به محل ايستادن دختر و پسر ميرسد و همانجا ثابت ميماند.چند لحظه صبر ميکند و در تمام اين مدت به طرز چندش اوری به انها نگاه ميکند.دختر و پسر اصلا حواسشان به او نيست.دختر غرق در گفتن پاسخ سوال است و پسر سراپا گوش.ميخواهم انها را از خطر اگاه کنم.ميخواهم بهشان بگويم که اين گرگ لعنتی در کمينتان نشسته است.ولی به خودم ميگويم نه!او انقدر هم احمق نيست......

اما من اشتباه کردم.او احمق تر از اين حرفا بود.او به راه افتاد.به طرف دختر و پسر امد.بی هيچ مقدمه ای ازشان خواست که کارتشان را به او بدهند و به دنبالش به راه بيفتند.دختر هاج و واج مانده است.پسر نميداند چه بگويد.او باز هم تقاضای کارت ميکند و اشاره ميکند که راه بيفتند.نميتوانم ساکت بمانم.بايد چيزی بگويم.جلو ميروم.اعتراض ميکنم.ميگويم که به چه دليلی از انها کارت ميخواهيد.جرم انها چه بوده است.ايا حرف زدن در مورد درس در دانشگاه جرم است؟

نگاهی عاقل اندر سفيهانه به من می اندازد و می گويد:((حرف زيادی نزن پسر،تو هم راه بيفت)) اين را ميگويد و به ما اشاره ميکند که به دنبالش راه بيفتيم.حالا مشکل دو تا شده است.تا پيش از اين نميدانستم جرم انها چيست حالا بايد به دنبال پيدا کردن جرم خودم هم بگردم.شايد جرمم حرف زيادی زدن بوده يا زيادی حرف زدن.نمی دانم.

به دنبالش به راه می افتيم.استرس و نگرانی در نگاه های پسر و دختر موج ميزند.به اتاق مخصوص ميرسيم.از من ميخواهد که بيرون اتاق بمانم و انها را به داخل اتاق می فرستد.انها را به مافوفش معرفی ميکند و از اتاق بيرون می ايد.((حرف حسابت چيه پسر؟)) اين را به من می گويد.می گويم:((هيچ،فقط خواستم بگم که....)) نمی گذارد حرفم تمام شود.((شما حق نداری چيزی بگی)).حرفش مثل پتک بر سرم فرود می ايد.((اين چيه گردنت انداختی پسر؟؟)).می گويم:((معلومه چيه،گردنبند)).ـ((مگه تو نميدونی انداختن گردنبند برای مرد حرامه؟)).ميگويم:((در اسلام انداختن گردنبند طلا برای مرد حرامه نه گردنبند....)).باز هم حرفم را نيمه تمام می گذارد و ميگويد:((تو نميخواد به من بگی اسلام چی گفته،من خودم بهتر ميدونم))..........

صدای حرفهای پسر و گريه های دختر از داخل اتاق می ايد.دلم به حالشان ميسوزد.بيچاره ها چه ميتوانند بگويند در مقابل اين انسانهای متحجر و بی منطق. صدای اقای پيراهن ابی مرا به خود می اورد.((اصلا حواست به من هست؟ميشنوی چی ميگم؟)).سری تکان ميدهم که مثلا بله،تمام حرفهايتان را شنيدم.در حاليکه اصلا نميدانم راجع به چه حرف زده است.

((برو پسر جون و ديگه تو کاری که بهت مربوط نيست دخالت نکن)).اينها را می گويد و مرا مرخص ميکند.هنگام رفتن صدای گريه ی دختر در گوشم می پيچد و مجالی برای شنيدن صداهای ديگر باقی نمی گذارد.من ميروم در حاليکه ياد گرفته ام که در مقابل بی عدالتی سکوت کنم.که وقتی می بينم  در جلوی چشمم حقی ضايع ميشود دم نزنم و بگويم به من چه.من ياد ميگيرم که انسانی خنثای خنثی باشم و کوچکترين اهميتی به انچه که در اطرافم ميگذرد ندهم.

ان پسر و دختر هم حتما ياد گرفته اند که ديگر در محيط دانشگاه در مورد درس با هم صحبت نکنند،که بروند بيرون از دانشگاه و راجع به هر چيز ديگری غير از درس حرف بزنند،که بروند در جای خلوتی با هم صحبت کنند و .............

کاش انها که دست به اين کارها ميزنند ذره ای به عواقب کارهايشان فکر می کردند. ميدانم که ان اقای پيراهن ابی فقط و فقط مجری دستورات مقامات مافوقش است.در سواد او هيچگاه اين توانايی وجود ندارد که وضع قانون کند،او فقط دستور را اجرا ميکرد.به نظرم سخت ترين کارها ان کاريست که انسان بدون دانستن دليل ان،ان را انجام دهد.کاش يک روز ان اقای پيراهن ابی و مقامات مافوقش به خودشان بيايند و دست از اين روشهای تکراری و امتحان پس داده بردارند.کاش..........