زلزله

ديروز زلزله امد.ديروز همه ی ما وحشت کرديم.

چند ماه پيش که زلزله ی بم امد،زياد رويم تاثير نگذاشت.با خودم ميگفتم مگر غير از اين است  که همه ی ما يک روز بايد بميريم.حالا يکی زودتر ميميرد يکی ديرتر.تازه انهايی که زودتر می ميرند از انهايی که ديرتر تسليم مرگ خوشبخت ترند.   خوشبخت تر هستند بخاطر اينکه زودتر از شر اين زندگی لعنتی خلاص ميشوند.

اما ديروز!زمانی که زمين لرزيد،زمانی که احساس ميکردی سقف خانه دارد روی سرت خراب ميشود،زمانی که ميديدی انگار به اخر خط رسيده ای تازه ان موقع متوجه ميشوی که مردم بم چه کشيدند.

ديروز حقيقتا وحشت کرديم.نمی دانم شما در کدام شهر هستيد و يا در کدام منطقه تهران زندگی ميکنيد ولی در منطقه ما شدت زلزله خيلی زياد بود.مردم وحشت زده از خانه خارج شدند و تا مدتها جرات رفتن به خانه هايشان را هم نداشتند.خيلی ها هم شب در بيرون از خانه و يا در ماشين هايشان خوابيدند.

ما شانس اورديم که مرکز اين زلزله با تهران فاصله داشت.اگر مرکز اين زلزله تهران می بود نميدانم چه اتفاقی می افتاد.مسلما زلزله اصلی تهران که بيايد چيزی از تهران باقی نخواهد ماند.همه ما می ميريم و تهران به لجن کشيده خواهد شد و ...

حالا به اين فکر می کنم که اين زندگی ارزش هيچ چيز را ندارد.وقتی به اين سادگی همه چيزت را از دست ميدهی ديگر دليلی برای حرص زدن باقی نمی ماند.

بايد در اين چند صباح عمر زندگی کرد.گور پدر همه چيز.بايد از همه چيز لذت برد حتی از سختيها و مشکلات!