مطلب زیر از نوشته های پدرم می باشد که در خرداد ماه سال ۷۳ در ماهنامه روزگار وصل به چاپ رسید.

در این مطلب از یک مرد نازنین نام برده میشود.مرد نازنینی که ما ایرانی ها باید بیشتر وبیشتر او را بشناسیم ولی متاسفانه از او غافلیم.لطف کنید و در کامنت هاتون نام این مرد نازنین را برایم بنویسید.اپدیت بعدی راجع به او خواهد بود.

 

دوباره سعی کن سام!

 

پس چی شد سام؟یادته می گفتی: ((ادبیات دنیا تو مشتمه؟...بکت و چخوف و یونسکو رو تو جیبام میذارم)).می گفتی :((من خیلی بالاتر از این جوجه نویسنده ها می پرم)).پس چی شد سام؟چی شد که دست از همه ی اون ارزوها شستی؟...یه زن گرفتی، دو تا بچه پس انداختی و بعد مثل اینکه فتح الفتوح کرده باشی به یک خواب خرگوشی تموم عيار فرو رفتی...تو که می خواستی قله های ادبیات رو فتح کنی چطور از پس يه تپه ی ناچيز بر نيومدی،سام؟يه اثر موندگار نتونستی خلق کنی؟...نويسنده های تمام ده کوره های امريکای جنوبی هم نوبل گرفتن،تو چکار کردی سام؟

يه اپارتمان کوچيک با ۴۷ متر بنای مفيد.اين بود همه ی ارزوی تو؟اگر انقدر حقير بودی پس چرا اونهمه يقه جر ميدادی سام؟تو که ميخواستی اوازه ی شهرتت دنيا رو پر کنه،چطور توی يه کوچه دو متری بن بست هم ناشناس موندی؟

چهل سال پيش مرد نازنينی که با سايه اش حرف ميزد تونست يه پيرمرد خنزرپنزری ، يه لکاته و يه سگ ولگرد خلق کنه و برای هميشه توی تاريخ ادبيات بمونه،اون نمی خواست بمونه و موند.تو که می خواستی برای هميشه بمونی چکار کردی سام؟چی باعث شد که دست از همه چيز بشوری؟چه شرايطی تو رو به اين روز انداخت؟

نمی دونم تو چرا همش منو ياد اين قصه می اندازی سام...يه ماهی کوچولو که تموم عمر فکر رسيدن به اقيانوس امونشو بريده بود،اخرش توی يه حوض خزه بسته و پر از لجن مرد...تو ادمو مايوس می کنی...دوباره سعی کن سام...دوباره...