اندر حکايت اسم ها

يه دختره بود که از شدت زشتی و بی ريختی شهره ی خاص و عام بود،اسمش بود زيبا.

يه پسره بود که از دين و ايمان و اين جور حرفا بيزار بود،اسمش بود شمس الدين.

يه دختره وسط زمستون به دنيا امد،اسمشو گذاشتن بهاره.

يکی تو روز شهادت به دنيا اومد، اسمشو گذاشتن ميلاد.

يکی اصلا به دنيا نيومد، اسمشو گذاشتن بمانی.

يکی از بس سياه بود روی زغال رو سفيد کرده بود،اسمش بود ماه تابان.

يکی بود که تو سرش يه دونه مو هم نبود اسمش بود زلفعلی.

يه پسره بود که از همه کتک ميخورد،تو سری خور بود اصلا،اسمشو گذاشته بودن رستم.

يکی بود که خيلی قد کوتاه و نحيف بود،اسمش بود رعنا.

يه دختره بود که از وقتی که به دنيا امده بود تو خونه زندانيش کرده بودند،اسمش بود ازاده.

يکی بود که ده سال از داداشش بزرگتر بود،اسمش بود اصغر،اسم داداشش بود اکبر.

يه دختره بود که وقتی داشت بهت نزديک ميشد احساس ميکردی هوا داره طوفانی ميشه،اسمش بود نسيم.

يه پسره بود از بس گدا بود جون به عزرائيل نميداد،اسمش بود احسان.

يکی بود که خيلی جواد بود،اسمش بود کامبيز.

يکی بود که مادرزادی کور بود،اسمش بود عين الله.

يکی بود که دوزار ارزش نداشت اسمش بود نفيسه.

يکی بود که وقتی حرف ميزد همه می گفتند صد رحمت به کلاغ،اسمش بود نغمه.

يکی بود که اولش فقط يه رويا بود،اخرش هم يه رويا شد،اسمش هم بود رويا.

يکی بود که خيلی لوس و بی نمک بود و تو زندگی به هيچ چيز اميد نداشت و توی وبلاگش مطالب چرت و پرت می نوشت،اسمش بود فرهاد.