مرثيه ای برای قهرمانی از دست رفته

استقلال عزيزم!چه بگويم؟از کجا بگويم؟ديگر حرفی برای گفتن نمانده است.

تو باختی عزيز من.تو شکست خوردی خوب من.می فهمی؟تو باز هم ما را نا اميد کردی.تو باز هم ما را غمگين ساختی.تو باز هم اميدهای پوچ ما را نااميد ساختی. تو.........

استقلال محبوبم!کاش دوستت نداشتم.کاش عاشقت نمی شدم.کاش اصلا عاشق فوتبال نمی شدم.کاش هرگز با فوتبال اشنا نمی شدم که تو را ببينم و يک دل نه صد دل عاشقت شوم.کاش ..........

استقلال قشنگم!سالهاست که به تو عشق می ورزم.سالهاست که با پيروزی هايت نيرو می گيرم و با شکست هايت اندک اميدی در وجودم باقی نمی ماند.سالهاست که تو تنها دلخوشی من بوده ای.تنها عاملی که گهگاه باعث شادی من شده.  سالهاست که .........

استقلال عزيزم!چرا اينهمه اميد پوچ به ما دادی.چرا مثل سال گذشته از همان اول شکست نخوردی.کاش از همان اول انقدر خوب بازی نمی کردی که اميد قهرمانی را در دلمان زنده کنی.چرا مثل دو سال پيش تا اخرين روزها ما را اميدوار کردی و درست در اخرين روزها تمام غمهای دنيا را به ما هديه کردی؟چرا.........

استقلال محبوبم!مدتها بود که برای بازی اخرت نقشه می کشيدم.مدتها بود که ارزو می کردم که ان روز برسد و به استاديوم بروم و جام را بر فراز دستانت ببينم و خودم رو خالی کنم،يک شادی مصنوعی به خودم تزريق کنم،يک اميد پوچ به خودم بدهم.اما تو همه را از من گرفتی.چرا.......

استقلال قشنگم!ديگر نمی دانم چه بگويم.تو باز هم مرا از فوتبال متنفر کردی.تو باز هم حال مرا گرفتی.حالا باز هم می خواهم از شر اين تعصب لعنتی خلاص شوم.می خواهم ديگر دوستت نداشته باشم.ولی می دانم که نمی توانم.نمی توانم از عشقت دست بکشم.تو اولين و اخرين عشق من بودی و هستی و خواهی بود.تنها اميد من.تنها عشق من.تنها........

................................................

اين شايد اخرين مطلب من در اين بلاگ باشد.حداقل حالا حالا ديگر نخواهم نوشت.  وب لاگ نويسی انگيزه می خواهد.اين کارها اميد می خواهد و عشق،که در اين روزها من از هر دو خاليم.نه انگيزه ای مانده است و نه عشقی......