نامه ای به دايی

دايی عزيزم سلام.دايی خوبم،دو سال پيش در همين روز از ما جدا شدی.دو سال است که ما را تنها گذاشته ای.دو سال است که ما را پريشان ساخته ای.

دايی جان!شايد اگر ان چند ماه اخر را در خانه ما نمی گذراندی،شايد اگر ان چند ماه در اتاق من نمی خوابيدی،شايد اگر ان چند ماه اين همه خاطرات قشنگ را برايم نمی ساختی،شايد اگر ذره ذره اب شدنت را به چشم خودم نمی ديدم، امروز اين همه دلتنگت نمی شدم.دايی جان دلم عجيب هوايت را کرده است.

دايی جان! از خدا پرسيدی چرا ان سرطان لعنتی بايد تو را انقدر زود از ما جدا کند؟دايی جان ايا خدا جوابت را داد؟

دايی جان!روز اخری که همديگر را ديديم خاطرت هست؟دستت را گرفتم و بوسيدم . می خواستی حرف بزنی،اما نمی توانستی.دست مرا فشردی و از گوشه ی ان چشمان قشنگت قطره ای اشک جاری شد.دايی جان!وقتی به ياد ان چشمها می افتم ديوانه می شوم.چشمانت پر از حرف بود،پر از سوال،پر از خواهش.اما من به راحتی دستت را از ذستم جدا کردم و از اطاق خارج شدم.

دايی جان!باور کن مرگت را باور نداشتم.فکر می کردم خيلی زود از ان اطاق لعنتی خارج می شوی و به پيش ما باز می گردی و دوباره همان دايی شاد و سرحال و خوش تیپ ما می شوی.دايی جان باور کن اگر می دانستم که به اين زودی ما را ترک خواهی کرد،انقدر راحت ازت جدا نمی شدم.مرا ببخش دايی عزيز من.

دايی جان!روز پنجشنبه مرا ديديدی؟هنگام تماشای سريال ((اواز مه)) زمانی که ان دخترک در جنگل های سبز شمال بر سر قبر پدر و مادرش رفت و بی اختيار داييش به نظرش می امد،من هم بی ختيار به ياد تو افتادم و بی اختيار برايت گريستم.موسيقی زيبای ((مجيد انتظامی)) را می شنيدم و اشک می ريختم.ياد ان خانه ی زيبايت در شمال افتادم.ياد ان همه خاطرات فراموش نشدنی.ان همه لحظات ناب و رويايی که ديگر به هيچ وجه قابل تکرار نيست.

دايی جان!يادت می ايد ان روزی که همراه با هم،سوار بر ان تويوتای قرمز رنگ معروفت شديم و به انجا رفتيم؟در راه چقدر با من حرف زدی.از گذشته گفتی.از نامردی ها و نا مردمی ها گفتی.از اينکه بعد از انقلاب قصد جانت را کردند و حتی می خواستند خانه ات را اتش بزنند.و از اين گفتی که بعدها همان مردم پی به اشتباهشان بردند و مريدت شدن ولی هرگز نفهميدند که با اين کارشان چه ضربه ای به تو زدند.

دايی جان!تو مرا فرهاد نام نهادی. تو ان همه خاطرات قشنگ را برايم ساختی و از مرگت هم خاطره ای ديگر ساختی.خاطره ای تلخ و فراموش نشدنی!

دايی جان!هنوز هم مرگت را باور ندارم.دايی جان دلم برايت تنگ شده است.دايی جان يادت بخير..................

دايی جان!اسوده بخواب که ........