من یک بچه کرگدن هستم.می پرسید چرا؟اگر می خواهید دلیلش را بدانید مطلب زیر را بخوانید.این مطلب از نوشته های ((پدرم)) می باشدو در اذر ماه سال ۷۳ در ماهنامه ی روزگار وصل به چاپ رسیده است.

 

کرگدن شده ام!

 

ديروز ديدمش،سر حال و قبراق می رفت.برايم دست تکان داد.امروز صبح اعلاميه اش را روی ديوار ديدم.((انا لله و انا اليه...)).سکته مغزی کرده بود.ديدم ولی درس نگرفتم.گفتم مريض بود و مرده است.من نخواهم مرد.من ميليونها سال زندگی خواهم کرد و موجودی بانکی ام را افزايش خواهم داد.

دارم کرگدن می شوم.چرا لاپوشانی کنم،مدتهاست کرگدن شده ام!ديگر هيچ دردی را احساس نمی کنم.ديروز برادرم از شدت استيصال از من تقاضای مبلغی پول نمود.  گفتم:((ندارم...کاسبی نمی چرخد)).فهميد که دروغ می گويم.من اين را از نگاهش خواندم.اما چه غم.برای يک کرگدن،گرفتاری يک برادر چه اهميتی می تواند داشته باشد؟

برای من مهم نيست ان کس شانه هايش دارد زير پای من له می شود.برای من مهم اين است که هنوز هم اين بالا باشم.ولی اگر ان پايينی شانه خالی کرد،چه خواهد شد؟

پيشترها فکر می کردم در روزهای سخت،ادم ها با يکديگر مهربانتر خواهند شد.چه پيش امده است که در اين روزها اين گونه حريص،تنگ نظر و خودپسند شده ام؟

امروز اگر گردی بر پيراهن من بنشيند غوغا خواهم کرد.فردا که نزديکترين کسانم خروارها خاک را با بی اتيکتی هر چه تمامتر روی سرم خواهند ريخت چه خواهم کرد؟

 

تمام فکر و ذکرم اين است که برای بچه کرگدن ها ارث بيشتری بگذارم.می دانم که بعدها انها پول هايم را خواهند خورد و به من دشنام خواهند داد که چرا بيشتر نگذاشته ام.اينها را ميدانم و باز به راهم ادامه خواهم داد . عبرت نخواهم گرفت.من به کجا می روم؟ما به کجا می رويم؟

خرم ان روز کزين منزل ويران بروم

راحت جان طلبم و ز پی جانان بروم

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت

رخت بربندم و تا ملک سليمان بروم