ای کاش پدرم کوچک می شد

روزی روی زانوهای پدرم نشسته بودم و به حرفهايش گوش ميدادم.از زندگی اش،رنج ها و ناکامی هايش،غم و غصه هايش تعريف می کرد.در ميان صحبتها دست به جيب برد،پاکت سيگارش را دراورد.يک سيگار از ان بيرون کشيد و روشن کرد.حلقه های دود که به بالا می رفت لحظه ای چند مرا مشغول داشت اما يکباره سرفه ی خشک پدر مرا متوجه او ساخت.گفتم:پدر!چرا سيگار می کشی؟

گفت:کوچولوی من!عجله نکن.بزرگ ميشی خودت می فهمی.حالا بزرگ شده ام،اما هنوز نمی دانم راستی چرا پدرم سيگار می کشد.همين را می دانم که حالا روزی يک بسته بيشتر سيگار می کشد.تصميم دارم فردا از او بپرسم،چرا مصرف سيگارش بالا رفته است.هر چند می دانم باز هم پاسخ خواهد داد:عجله نکن.بزرگتر میشوی،خودت می فهمی.

اما من ديگر دلم نمی خواهد بزرگتر شوم.دلم می خواهد پدرم کوچک شود تا شايد مثل من احتياجی به دود کردن سيگار نداشته باشد.