شماره ها

از اون وقتی که تو دل مامانم بودم شماره ها ولم نمی کردند.

می شنيدم که مامانم می گفت چهار ماه ديگه،سه ماه ديگه،دو ماه و حالا اومده بودم بين شماره های بيشتری.

اولين چيزی که ديدم شماره تخت مامانم بود تو بيمارستان.شماره ۵.بعد از اون شماره ۴۹۹ هويت من شده بود.

هر سال تو روز ۱۱ از ماه ۱ تولدم رو جشن می گرفتند و ۲۲ بهم واکسن می زدند.

من از شماره ها بدم می اد ولی حالا بايد شماره تلفن و پلاک خونه مون رو هم حفظ می کردم.

وقتی وارد مدرسه شدم يک شماره برای کلاس،يکی برای رديف صندلی و يکی هم تو دفتر معلم داشتم،و يک شماره پنج رقمی برای بيمه.

اول فکر کردم اگه درس بخونم و دانشمند بشم ممکنه از دست اين لعنتيها خلاص شم.ولی وقتی يه کمی اعداد رياضی و شيمی و فيزيک رو ديدم،ديگه داشتم توشون غرق می شدم.

بعد تصميم گرفتم پولدار بشم و ديگه لازم نباشه به اين چيزها فکر کنم.وضعم که خوب شد،يه شماره حساب و شماره ماشين،رمز گاو صندوق رو هم بايد تحمل می کردم و کلی هم پول می شمردم.

برای همين اين شماره رو هم گذاشتم پيش شماره دانشجويی و شماره پام و می خواستم برم يه جايی که ارامش داشته باشم.

توی تيمارستان که اخرين اميد من بود اتاق شماره ۳۷ تخت ۸ رو به من دادند ولی اونجا هم فايده ای نداشت.

فکر کردم ۱۴۰ سانت اخرين شماره يه که می گم تا طناب دارم رو بخرم،ولی حالا که اين جا خوابيدم هنوز قطعه ۱۰۲ شماره ۱۲ بالای سرم هستش و هر روز می بينمش!