تولدی ديگر

۲۲ سال پيش:در ساعت ۱۲:۱۰ روز چهارشنبه ۱۱ فروردين ماه سال ۱۳۶۱ در ((بيمارستان اريا)) تحت نظر ((دکتر خطيبی)) پسری چشم به جهان گشود که از مدتها قبل خيلی ها چشم انتظارش بودند.اين پسر که دارای قدی برابر ۵۱ سانتيمتر و وزنی در حدود ۳۵۰/۳ کيلوگرم بود، اولين فرزند پسر بزرگ خانواده بود.پسر بزرگ خانواده ديرتر از حد معمول ازدواج کرده بود و حالا همه برای ديدن فرزندش لحظه شماری می کردند.

شايد به اين علت بود که با اينکه برای او دو نام قرار دادند اما همه او را ((داداشی)) صدا می کردند.او را ((فرهاد)) ناميدند و در شناسنامه نام ديگری برايش برگزيدند اما هيچکس او را به اين دو نام صدا نمی کرد.او داداشی همه بود.داداشی پدرش،داداشی عمه اش و داداشی ساير اعضای فاميل.

۲۲ سال بعد:داداشی قصه ی ما حالا ديگه بزرگ شده.۲۲ سالش شده.اما باز هم اونو داداشی صدا می کنند.درست مثل ((علی مصفا)) در فيلم ((پری)).شايد باور ندارند که اون ديگه بزرگ شده و ديگه اين اسم مناسب اون نيست يا شايدم عادت کرده اند.ولی اون ديگه دوست نداره به اين اسم صداش کنن.هر چند که حالا گرفتاريش چند برابر شده.حالا ديگه دختر دختر عمه و پسر پسر دايی هم او را داداشی صدا می کنند.بدبختی نيست؟

اين اقا فرهاد ما،مثلا داره درس می خونه.سال سوم رشته ی صنايع هستش.سال ديگه مهندس ميشه در حاليکه هميشه از رياضی متنفر بوده.اون هميشه عاشق ادبيات و سينما بوده.عاشق اين که کتاب بخونه،فيلم ببينه و مطلب بنويسه.اما حالا ناچاره فرمولهای مسخره رو حفظ کنه و مساله های بی ريخت فيزيک و رياضی رو حل کنه.

اون هميشه دوست داشته که يک روزنامه نگار بشه.عشقش اين بوده که بتونه يه جا بنويسه.اما تا حالا موفق نشده.اما حالا ديگه تصميمشو گرفته.ميخواد هم يه مهندس خوب بشه هم يه روزنامه نگار يا نويسنده ی موفق.يه جورايی ميخواد با خودش کنار بياد که هم ميتونه از رياضی لذت ببره و هم از خواندن کتاب و نوشتن مطلب.

قول ميده سعی خودشو بکنه.حالا اينکه موفق ميشه يا نه،اصلا معلوم نيست و حتی شايد مهم هم نباشه.ولی حداقل پيش وجدان خودش راحته که تمام سعی خودشو کرده.فکر می کنيد موفق بشه؟

در پايان برای بالا بردن روحيه ی اقا فرهاد عزيز و افزايش اعتماد به نفس ايشان،تک بيتی را که قرنها پيش ((نظامی گنجوی)) در وصف ايشان سرود می اوريم:

که هست اينجا مهندس مردی استاد

                                            جوانی نام او فرزانه فرهاد