خلف ترين فرزند عشق

در چهارده سالگی با حافظ اشنا بودم

ان روزها که درک نمی کردمش

ديوانه وار می سوختم ميان کوچه باغ غزلهايش

امروز بالشی ست،و گه گاه تفالی

بخواندن ((نی نامه ی)) ((مولا)) معتادم

با خواندنش احساس می کنم ((نوستالژی)) چيست

و ميکرب انرا در گاهواره ی من کشت کرده اند.

 

((صادق)) هفده بيت اول انرا

از ((سمفونی پنج)) ((بتهون)) بزرگتر دانست.

((صادق)) خلف ترين فرزند عشق بود

و به ديوار قرن بسته ی تاريک،پنجره ای باز کرد

تا افتاب بتابد

و ((نيما))‌ يادش بخير

دست مرا گرفت و به کهکشان معرفی ام کرد!

 

کتابهايی هست که بخواندنش نمی ارزد

کتابهايی هست که بايد از بر کرد

((بيکن)) فيلسوف دزد انگليسی گفته است:

بعضی کتابها را بايد چشيد

و برخی را

بايد با حمله ی حريصانه ای بلعيد.

تنها کتابهای نادری هستند که بايد خوب،

                   انها را جويد و هضم کرد!

 

اری کتابهايی هست،

که بايد هميشه خواند چو ((حافظ)) و ((مولوی)).

کتابهايی هست که بايد

با خود به قعر اينه برد چون ((بوف کور))

اما کتابی نيست که بتوان ان را سوزاند!

مگر که ((اسکندر)) باشی

يا...

                                                         نصرت رحمانی