روزهای خاکستری

ديروز جاتون حسابی خالی بود.روز جمعه بود و ما باز تصميم گرفتيم تو خونه بمونيم.البته اين بار يه نيت ديگه ای هم داشتيم.گفتيم بيرون نميريم تا مبادا شيطون گولمون بزنه و مارو وسوسه کنه که بريم رای بديم.البته يه شيطون تو خونمون داشتيم که سعی داشت هر طوری شده ما رو بکشونه پای صندوقهای رای.اين شيطون که خيليم برام عزيزه اسمش مادره.از صبح رو مخم کار کرد که :((پسر،تو پس فردا ميخوای کار بگيری تو اين مملکت،ميخوای سربازی بری،ميخوای هزار کوفت و زهرمار کنی.برو رای بده.))

شما جای من بوديد چی بهش ميگفتيد؟.حالا که جای من نيستيد پس بيخودی خودتونو قاطی نکنيد.بهش گفتم:((همون دو،سه باری که خر شدم و به اون رييس جمهور خالی بند چاخان بی عرضه ی هيچکاره رای دادم برای هفت پشتم بسه.ديگه نميخوام خر بشم.ديگه نميخوام به کسی سواری بدم.))

خلاصه ختم به خير شد و ما فريب شيطون رو نخورديم.خدايا شکرت.

من نيمدونم تو اين دنيا چی رو بايد باور کرد.کی حقيقت ميگه،کی دروغ.از يکطرف ((سيما)) ی دوست داشتنی و محبوب و هميشه راستگوی ما از حضور حماسی مردم در پای صندوقها خبر ميداد،از طرف ديگر عده ای در ان سر دنيا مدام از مردم تشکر ميکردند که به نظام ((نه)) گفتند.خودم فکر ميکنم و اميدوارم دومی درست باشد.

((ياس نو )) و ((شرق)) هم بسته شدند.امروز که طبق عادت هميشگی رفتم روزنامه بگيرم به خودم ميگفتم شايد دری به تخته خورده باشه و حداقل يکی از اين دو روزنامه چاپ شده باشند.ولی افسوس.جز روزنامه های در پيت هيچی نبود.حتی چلچراغ هم گيرم نيومد.اعصابم خرد شد.چون هميشه عادت دارم تو مينی بوس که ميشينم،سرم فقط تو روزنامه و مجله باشه.اينجوری اصلا دوری راه رو احساس نميکنم.ولی امروز مجبور شدم تمام مدت قيافه ی زشت دخترک مسافر و نگاهها و خنده های چندش اورش را تحمل کنم و دم نزنم.برای خودم متاسفم که تو جامعه ای زندگی ميکنم که حتی حق خواندن را هم از ادم می گيرند.

اينم بخونيد بد نيست:((به يه نفر گفتن تو خيلی بزرگی،ما همگی خرتيم.باورش شد.مردم مجبور شدن همه بهش سواری بدن.))