((نصرت)) و نامه اش به ((مادر)):

مادر! منشين چشم به ره برگذر امشب

بر خانه ی پرمهر تو زين بعد نيايم

اسوده بيارام و مکن فکر پسر را

بر حلقه ی اين خانه دگر پنجه نسايم

 

با خواهر من نيز مگو او به کجا رفت

چون تازه جوانست و تحمل نتواند!

با دايه بگو:((نصرت)) مهمان رفيقست

تا بستر من را سر ايوان نکشاند

 

فانوس بدرگاه مياويز! عزيزم،

تا دختر همسايه سر بام نخوابد!

چون عهد درين باره نهاديم من و او

فانوس چو روشن شود انجا بشتابد!

 

پيراهن من را به در خانه بياويز

تا مردم ای شهر بدانند،که بودم!

جز راه عزيزان وطن ره نسپردم،

جز نغمه ی ازادی،شعری نسرودم!

 

اشعار مرا جمله به ان ((شاعره)) بسپار

هر چند که کولی صفت از من برميده است

او،پاک چو درياست،تو ناپاک ندانش

((گرگ دهن الوده و يوسف ندريده است))

 

بر گونه او بوسه بزن،عشق من او بود،

يک لاله وحشی بنشان بر سر مويش

باری گله ای گر به دلت مانده ز دستش،

او عشق من است! اه...

                                 مياور تو به رويش!

 

افسوس که ((نصرت)) هم در عشق ناکام ماند،افسوس.