از امروز ميخواهم در لابلای مطالبم از اشعار ((نصرت رحمانی)) استفاده کنم.چون احساس ميکنم مردم ما ((نصرت )) را کمتر می شناسند و با اشعارش کمتر اشنا هستند.

امروزه همه کم وبيش با نيما،شاملو،اخوان،فروغ،سهراب و ... اشنا هستند و اشعارشان را زير لب زمزمه می کنند.در مجلات و روزنامه ها از انها ياد ميشود.سهراب که اشعارش را حتی در ان ((سيما))ی لعنتی هم ميخوانند و نمی دانند که با اين کار خود چه گندی به شعرهايش می زنند و حتی ان دلقک اصفهانی هم شعرهای سهراب را خوانده است و ...

ولی نصرت هميشه مهجور بوده است.شاعر بزرگی که هيچ کس قدرش را ندانست حتی خودش.

شاعر نشدم در دل اين ظلمت جاويد

تا شعر مرا دختر همسايه بخواند

شاعر نشدم تا دل استاد اگر خواست

احسنت مرا گويد و استاد بداند

 

شاعر نشدم تا به لبم بوسه بکارند

بر اج تنم عاج تن تشنه بسايند

اشعار مرا با دف و تنبور بخوانند

يا نام مرا مونس لبها بنمايند

 

شاعر نشدم تا بنويسند که :((نصرت

ما تشنه ی اغوش هوس خيز تو هستيم

مستانه گنه در شب تاريک چه زيباست

ير خيز و بيا کز می اشعار تو مستيم))

 

اين نغمه ی من نيست ببنديد دهان را

خواهم به لب چشمه ی خورشيد بميرم

من شاعر بازو و لب و سينه نبودم

خواهم که در اين ظلمت جاويد بميرم

 

دردم همه اين است که در اين تيره شب تلخ

زنجير به اشعار من گم شده بستيد

می سوزم از اين زخم چه گويم،چه سرايم؟

اواز مرا در ته لبها بشکستيد

 

من مرد جذامی شدم از زخم زبان ها

شعرست مرا مرهم هر زخم،در اين شام

گيرم که گريزند ز من هر کس و نا کس

ای شعر به گورم نشينی به سر انجام

 

اوازه نخواهم اگر اواز بخوانم

زين شهرت بيهوده در اندوه و پريشم

((شاعر نيم و شعر ندانم که چه باشد

من مرثيه خوان دل ديوانه ی خويشم))