یک پرس غذا...
۱٤ آذر ۱۳٩٠مراسم عزاداری تمام شده است.موعد تقسیم غذای نذری فرا رسیده.عزاداران یکی یکی با دست پر از هیات خارج می شوند.عطر خوش غذای نذری همه کوچه را فرا گرفته است.شخصی قوی هیکل با سبدی بزرگ از ظروف یکبار مصرف حاوی غذا از هیات خارج می شود. عده ای دورش جمع می شوند تا شاید سهمی گیرند. مرد نعره می زند: بروید کنار. غذاها برای شماها نیست! پنج تا از ظرف ها را بر می دارد و به یکی از دوستانش می دهد.
مرد نابینایی که مشخص نیست چطور خودش را به آن جا رسانده با لکنت زبان می گوید: یک پرس غذا...انگار کسی صدایش را نمی شنود.مرد تنومند با بی اعتنایی به پیرمردی که عاجزانه طلب غذا می کند،غذاها را یک به یک میان دوستان و نزدیکانش تقسیم می کند. پیرمرد سری تکان می دهد و آهسته از محل دور می شود.صدای مرد نابینا در گوش طنین می اندازد: یک پرس غذا...
......
از حسین می گوئیم و
به یزید اقتدا می کنیم
مرام حسین را نشناخته
حسین حسین می گوئیم و
روی یزید را سفید می کنیم
صد رحمت به آنان که
در نینوا
آب را بر حسین بستند
لااقل به چیزی
اعتقاد داشتند!
