راه راست
۳۱ خرداد ۱۳٩٠مادر
به جای مادری
معلمی می کرد
معلم
به جای معلمی
کاسبی می کرد
کاسب
به جای کاسبی
راهزنی می کرد
چطور انتظار داشتند
با چند رکعت
نماز نصفه،نیمه
به راه راست هدایت شود؟
در جستجوی مقصر
٢٩ خرداد ۱۳٩٠مقصر کیست؟
نه من مقصرم
نه تو
مقصر آنهایی هستند
که به ما یاد دادند
دنبال مقصر بگردیم!
.....
"در جستجوی مقصر"
این اینجوری
اون اونجوری
همه یه جوری
تو چه جوری؟
اسارت
٢٥ خرداد ۱۳٩٠اسارت
پادگان،زندان نیست
سرباز وطن
پس از خدمت
آنچنان در زندگی حل می شوی
که طعم واقعی اسارت را
مزه مزه می کنی!
.....
چرا؟
قهقهه می زد
وقتی با تحکم می گفتند:
"ارتش چرا ندارد!"
کجا چرا دارد
که ارتش داشته باشد؟
...
بازیگری که بازی نمی کند! / نگاهی به بازی حامد بهداد به بهانه درخشش در فیلم جرم
کاش بداند...
٢٠ خرداد ۱۳٩٠هرچند اکنون سرمست از قهرمانی است،اما کاش بداند...
"شیرین و فرهاد"
عسل و سرشیر نیست
اما مدتهاست
شیرین فرهادهای شهری ست که
یاشاسین گویان ستایش می کنند
کاش شیرین
این بار بداند
برای شیرین ماندن
باید از کوی فرهاد بگذرد!
......
"تابوت"
آقای گل جهان هم که باشی
تا وقتی بوی گل می دهی
روی دست ها جای داری
هنگام سقوط
انقدر دلتنگ دست ها می شوی
که آرزوی مرگ می کنی!
شب آرزوها
۱٩ خرداد ۱۳٩٠
"شب آرزوها"
مادر
کنج آسایشگاه
هیچ آرزویی نداشت
جز دیدار فرزند
فرزند
کنج منزل
هیچ آرزویی نداشت
جز عاقبت بخیری دختر
دختر
کنج پارک
هیچ آرزویی نداشت
جز کوچ همیشگی
به ناکجاآباد!
آخر زندگی
۱٦ خرداد ۱۳٩٠گردنه حیران-29 اردیبهشت ماه 90
آخر زندگی
چشمانت را ببند
تصور کن
تو هستی و
بلال و
طبیعت رویایی و
لامپ کم مصرف!
دیگر چه توقعی از زندگی داری؟
اقتصاد بیمار
٩ خرداد ۱۳٩٠
"کنترل تورم"
اقتصاددانان هرچه می خواهند،بگویند
مردم تا می توانند،بنالند
نمودارها،تورم را کنترل کرده اند!
......
"حذف صفرها"
صورت مساله را پاک نکن
جیب های خالی
با برداشتن،پر نمی شوند!
......
فیلمسازی دغدغه مند،نگاهی به شاخصه های کاری علیرضا داودنژاد
طفلک عقاب
٤ خرداد ۱۳٩٠
طفلک" دوم خرداد دیگر نه تنها امیدی را در دل ها زنده نمی کند بلکه یادآور مرگ است مرگ اسطوره ها... برای مردمی که به اسطوره سازی عادت دارند اسطوره که نباشد زندگی بی معنا می شود طفلک اسطوره ها طفلک ما...
......
"عقاب"
از بس
خسته بود
از پریدن
به ناچار
بال و پر
بسته بود
کاش اندکی
طاقت نشستن داشت
تا عاقبت
دلبسته ی مرگ نمی شد!
.....
"بازی بزرگان"
نمی دانم دایی شبیه او بود
یا او شبیه دایی
هر دو بزرگ
خوش تیپ،گرم
و دوست داشتنی
و چه پایان مشابهی
هر دو بزرگ
ناگهان
غرورشان را
جریحه دار می دیدند
اینک اما
چشم در چشم هم
چای می نوشند
و به ریش دنیا می خندند
هر دو بزرگ...
