در آرزوی همزیستی مسالمت آمیز
٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٠
٢٢ اردیبهشت ماه ٩٠...معبد آناهیتا...کنگاور
ستون های معابد
در کنار
گنبد مساجد
قرن ها می مانند
اگر آدمی زاد
یکی را
به جرم ستمشاهی
و دیگری را
با چوب تحجر
از خود نراند!
......
کارگردانی واقع گرا...نگاهی به شاخصه های کارگردانی رضا عطاران
جاودانگی
٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠١۶ اردیبهشت 90...خانه آبجی و آقاجون...روستای واقعه دشت
جاودانگی
پدربزرگ نیست
مادربزرگ هم
از طراوت هم اثری نیست
همه چیز اما
حکایت از حضور دارد
بوی آن ها جاری ست
در جای جای
خانه ای که
دیگر نیست!
کیمیای عدالت
۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠
"کیمیایی عدالت"
آوریل 2011
خبر که پخش شد
او با ما گفت
"عدالت اجرا شد"
پس از 11 سپتامبر
بن لادن هم
همین عقیده را داشت
فلان رئیس جمهور هم...
کاش عدالت
این قدر کیمیا نبود
که سیاستمداران
این چنین
بازیچه اش قرار دهند!
......
نگاهی به برنامه های نوروزی سیما در صنعت سینما
معلم است اگر غم نان بگذارد!
٩ اردیبهشت ۱۳٩٠"معلم"
نبض فرهنگ در دستش است
شیفت صبح معلم است
و عصرها سیگارفروش!
......
"غم نان"
کلاس و درس و مشق
بهانه ای بیش نبود
بیش از آنکه حواسش به این ها باشد
نگاهش در پی وانت بار پشت پنجره بود!
....
"دریغ"
پنجشنبه ها را که تعطیل کردند
از شادی،فریاد کشید
انگار نه انگار
که می خواست
با زمزمه محبتش
طفلان گریزپا را
جمعه ها هم
راهی مکتب کند!
.....
پ ن: با سپاس بیکران از خانم ها علمی،تهرانی و فیض الله زاده،معلمان سه سال اول دوره ابتدایی...تقدیم به معلمان چهارم و پنجم، آقایان تفته و گودرزی...روزشان مبارک و یادشان گرامی!
نقب نوستالژیک به گذشته
٥ اردیبهشت ۱۳٩٠نقب نوستالژیک به گذشته
"...اون سفر کاشان هم که جای خود...یادته برگشتنی بازی استقلال پرسپولیس بود؟ رفته بودیم جلوی اتوبوس از رادیو گوش می دادیم...همون بازی بود که 2-1 شد...یکی رو صمد زد یکی هم عباس سرخاب به نظرم...مال اونا روهم رضا عابدیان فکر کنم به عابدزاده لایی زد!
یادته چه حالی کردیم موقع گل صمد؟ کاشان هم که...رفتیم گلابگیری،شب توی اون مدرسه بود،حسینیه بود،چی بود،اونجا خوابیدیم...چه روزهای خوبی بود ولی افسوس زود گذشت...سرتو درد آوردم داش فرهاد،این احساسو دارم که انگار دیروز روز آخری بود که همو دیدیم...این رابطه برامم خیلی فرشه،خیلی باهات احساس راحتی و نزدیکی می کنم...الانم که یاد گذشته و ...نوستالژیک هم شد دیگه!"
در طول این سال ها نوشته های فوق العاده زیاد خوانده ام...از نویسندگان بزرگی که هرکدام برای خودشان غولی محسوب می شوند و دبدبه و کبکه ای دارند...اما تا بحال هیچ کدام (تاکید میکنم هیچ کدام) به اندازه این چند خط بالا برایم مهم،ارزشمند و اثرگذار نبوده اند...نوشته ای که از یک دوست خیلی خیلی قدیمی در روی صفحه فیس بوکم قرار گرفت و مرا برد به خود خود گذشته... به روزهایی که بسان رویایی شیرین می ماند که پس از بیداری،همه اش محو و مبهم شده باشد.
جالب اینجاست که در میان این همه خاطرات از یاد رفته و تصاویر گنگ و محو،همین چند خط بالاست که مدت ها همچون ستاره ای در ته ذهنم می درخشد وهمین دوست است که تصویرش شفاف تر از هر آینه ای و نامش بیش از هر نامی در ذهنم ماندگار شده است!
هزاران بار درود بر خالق فیس بوک که بخشی از خاطرات گمشده دوران کودکیم را به من بازگرداند... به قول اون مرد بزرگ: حالا می خوام برگردم به کودکی!
جای خالی او
٢ اردیبهشت ۱۳٩٠"جای خالی او"
هر کجا را می دید
او بود
جز آن جا که باید باشد!
...
"چند روز بعد"
گواهینامه را که گرفت
خدا را بنده نبود
اتوبان ها را که می پیمود
احساس خدایی می کرد
خبر نداشت
چند روز بعد
برای لحظه ای زندگی
می بایست
ساعتها
خدا خدا کند!
...
پ ن: یاد و خاطره سهراب گرامی ...در سالگرد کوچ...هرکجا که هست،باشد...ملکوت آسما ن ها مال اوست!
...
پ ن ٢: نگاهی به شاخصه های کارگردانی اصغر فرهادی در مردم سالاری
