و خدایی که تا همیشه بزرگ است
۱٥ آذر ۱۳۸٩
کی فکرشو می کرد؟
کی فکرشو می کرد که در عرض مدتی کوتاه همه چیز اینطور زیر و رو بشه؟
کی فکرشو می کرد صفحات خالی دفترچه بیمه اون کسی که توی دو،سه سال گذشته حتی رنگ دکترجماعت رو ندیده بود،به فاصله ای کوتاه پر بشه از نسخه های پزشکان مختلف؟
کی فکرشو می کرد اون همه آرزوهای کوچیک و بزرگشون یه دفعه دود بشن و برن هوا؟
کی فکرشو می کرد؟
...
گاهی اوقات در زندگی ما آدم ها اتفاقاتی می افتد که هرگز فکرش را هم نمی کنیم.اتفاقاتی آنچنان باورنکردنی که هر جور حساب می کنی با هیچ یک از معیارهایت جور در نمی آید و برای هضم کردنش به ساعت ها زمان نیاز داری. شاید این بلایی که این روزها گریبانگیرش شده است هم از آن دست اتفاقات نادر باشد. آن روزها که با اشتیاق،کیلومترها فاصله منزل تا محل کار را می پیمود هرگز گمان نمی کرد روزی بلایی نازل شود که یک ماه تمام زمین گیرش کند و حالا ناچارش سازد که مهره های کمرش را به تیغ تیز جراحان بسپارد.
گرچه علامت سوال های گوناگون در ذهنش روشن و خاموش می شوند و افکارش را مغشوش مغشوش می سازند،اما هنوز چشمه امیدش نخشکیده است. دستانش به سوی او دراز است و چشمان خیسش عافیت را از او طلب می کنند.او که بهترین و بی نظیرترین دوستان و همراهان است...او که شفادهنده همه بیماران است...
...
به خدا نگویید من یه مشکل بزرگ دارم ، به مشکلات بگویید که من یه خدای بزرگ دارم.
