کابوس تکرار تاریخ

٢٥ امرداد ۱۳۸٩

کابوس تکرار تاریخ

سال ها پیش،در چنین روزهایی، پدر خویشتن را در آستانه موفقیتی بزرگ می دید. آرزوهایی کاملاً ملموس و دست یافتنی را در سر می پروراند و رفته رفته خودش را برای قدم گذاشتن به میان بزرگان عالم فرهنگ این مرز و بوم آماده می کرد. آن روزها رسیدن به هرچیزی ممکن می نمود. او دارای استعدادی خدادادی بود که در کنار آموزش های کم نظیر غول های عالم نویسندگی، به خوبی پرورش یافته و در آستانه شکوفایی بود.

گذشت و گذشت... همه چیز دست به دست هم داد که آن آرزوهایی بظاهر دست یافتنی،روز به روز دورتر و دست نیافتنی تر جلوه کند. انگار همه عالم و آدم دست به دست هم داده بودند تا پله های نردبان موفقیت را سست و لرزان کنند و اسباب سقوط وی را فراهم...

اینک اما پدر مانده است و مشتی آرزوی پرپر شده... نه موفقیتی حاصل شده است و نه شاهکاری خلق!

پدر مانده است و افسوس آن همه استعداد و نبوغ که مجال شکوفایی پیدا نکرد.پدر مانده است و ...

......................................

اکنون پسر است و مشتی آرزو و امید دستیابی به آن ها...پسر است و روزهای پرشکوهی که انتظارش را می کشد. پسر است و یک دنیا اشتیاق برای تحقق آن چه که گمان می کند توان رسیدن به آن را دارد. پسر است و ...

......................................

کاش سال ها بعد پسری در وبلاگش ننویسد: اینک اما پدر مانده است و مشتی آرزوی پرپر شده...

 


Blog Skin