آشفتگی

٢۱ دی ۱۳۸۸

آشفتگی

به خانه که می رسد همچون همیشه سلامی می گوید و راه اتاقش را در پیش می گیرد.

"امروز زود اومدی داداشی"...پاسخی بر جمله پدر ندارد. تلویزیون را روشن می کند. تیم محبوبش باز هم از حریفش عقب مانده است. با بی حوصلگی به تماشای این بازی اعصاب خرد کن می نشیند. پدر غرق در روزنامه اش است. گاه و بیگاه صدای جواد خیابانی او را به خود می آورد و نیم نگاهی به صفحه تلویزیون می اندازد. پسرک اما غرق در تفکراتش است. یک هفته پیش بود که قول نگارش مطلبی را به سردبیر مجله ای داد. یک هفته گذشت و دریغ از یک کلمه که بر صفحه ای نقش بندد.

همیشه متنفر بوده است از چیزی که آدم ها بهش می گویند بدقولی! اما حالا انگار خودش را در قامت بدقول ترین آدم ها می بیند. به سمت کیبورد کامپیوترش می رود. شروع به نوشتن مطلبش می کند. یک جمله،دو جمله... به جمله سوم که می رسد مغزش هنگ می کند... نمی آید که نمی آید.

دوباره پای تلویزیون می نشیند.. نشستن که نه،ولو می شود. تیم محبوبش آخرین زورش را هم می زند. سر و صدای تماشاگر هم مجددا بلند شده... اما انگار هیچ گوش شنوایی نیست. سرمربی بی خاصیت تیم آنچنان به روی نیمکت زنجیر شده که انگار هیچ چیز توان جدا ساختن وی را ندارد.

ثانیه های پایانی بازی است که تیم محبوبش بالاخره به گل می رسد. گلی تاسف برانگیز! ... هیچگاه فکر نمی کرد که روزی برسد که گل زدن تیم محبوبش او را متاثر کند. ولی این روزها این اتفاق چیز عجیبی نیست. آنقدر چیزهای عجیب و غریب و غیر منتظره دیده است که این در مقابلش هیچ به نظر می رسد.

دوباره در مقابل کامپیوترش قرار می گیرد. صفحه ای را باز می کند و شروع به خواندن خاطرات آن مرد بزرگ می کند. می خواند که شاید افکار آشفته اش منظم گردد.اما دریغ...

شاید اندکی خواب دوای دردش باشد. سرش را که بر بالین می گذارد به خوابی عمیق فرو می رود...

مکن از خواب بیدارم

که گاهی خواب خرگوشی

فرو رفتن به دنیای فراموشی

برای آن کسی که روز و شب بیدار بیدار است

برای آن کسی که چون زمین پیوسته در کار است

گرفتار وگران بار است

بود درمان.

برای من

که از اندیشه سرشارم

دمی در عالم رویا فرو رفتن

بود آغاز بیداری بی پایان

مکن از خواب بیدارم .

ساعاتی بعد بی حوصله تر از همیشه از خواب بر می خیزد. همان آش و همان کاسه!

آغاز بیداری بی پایان؟ ...مسخره است شاعر عزیز...مسخره!


Blog Skin