در آخرین ساعات از آخرین روز فصل تابستان 1387 قرار داریم. تابستانی که یقیناً پر حادثه ترین و پر مشغله تابستان تمامی عمرم به حساب می آید. برای همچون منی که اغلب تابستان هایم به آسایش و آرامش سپری گشته،مواجه شدن با فصلی چنین پرهیاهو،بسیار بدیع می نماید. شاید به همین خاطر است که آنچنان که باید نتوانستم میان "شغل" و "عشق" توازن ایجاد کنم.
اینچنین است که تعداد پست های تابستانی ام در این وبلاگ آنچنان کم تعداد است که به راحتی در یک صفحه جای می گیرند. در طول این مدت سوژه های بسیاری از نظرم گذشت و حتی کلماتش در گوشه گوشه ذهنم نقش بست اما هیچگاه فرصت به قلم آوردن (یا به کیبورد آوردن؟) آن ها فراهم نگشت تا افسوس آن تا سال ها در ذهنم باقی بماند. به عنوان نمونه دوست داشتم در مورد مراسم یک شهریور و یا مراسم روز جهانی وبلاگ و ... می نوشتم و یاد و خاطره این دو روز را تا همیشه در دفترم ثبت می کردم که بهرحال خواسته یا ناخواسته این اتفاق نیفتاد و ...
در عین حال آنقدر در قبال دو،سه نشریه ای که با آن ها همکاری می کنم بدقولی کرده ام که دیگر رویم نمی شود برای کم کاری ام توجیهی بتراشم. به علاوه یکی دو فرصت خوب را به راحتی از کف داده ام که شاید بعدها پشیمانی بسیار برایم به همراه آورد.
به نظرم شروع فصل پائیز فرصت خوبی است که اندکی به خود بیایم. که یادم بیفتد که قرار نبود کار همه چیزم شود و مرا از پرداختن به رشته ای که همیشه مورد علاقه ام بوده است باز دارد. قرار نبود ...
زنگ خطر
٢۱ شهریور ۱۳۸٧
زنگ خطر فلاسک را بر می دارد،آب جوش را به داخل لیوانی سرازیر می کند،فلاسک را بر روی میز می گذارد و یک عدد چای کیسه ای را داخل آب جوش قرار می دهد. لیوان را بر می دارد. آن را بو می کند. به به کنان لیوان را به سمت تو می گیرد وبا آن که می داند روزه دار هستی، تو را به استشمام عطر خوش چای فرامی خواند. سرت را که به عقب می کشی خنده ای چندش آور تحویلت می دهد و سراغ دنیای حقیر خویش می رود. ........................ روزگاری رمضان که می آمد آدم هایی که چندان میانه ای با روزه داری نداشتند، به حرمت این ماه هم که شده،از خوردن و آشامیدن در انظار عمومی پرهیز کرده و در وقت ضرورت به دنبال پستویی می گشتند تا عطش تشنگی یا گرسنگی شان را فرو نشانند. این روزها اما انگار دیگر نه اعتقادی بر جای مانده است و نه شرم وحیایی. آدم ها هر وقت که اراده کنند، می نوشند و می خورند و با گستاخی تمام افراد روزه دار را نیز بر سفره شان دعوت می کنند.این روزها تظاهر به روزه خواری مایه مباهات آن هایی شده است که زمانی خودشان در صف اول روزه داران حضور داشتند. بحث بر سر این نیست که چرا همه روزه نمی گیرند و روزه چنین است و چنان،که شاید آن فرد روزه خوار هزاران بار از من روزه دار درستکارتر و باایمان تر باشد،مشکل در این جاست که چرا دامنه بی اعتقادی و وقاحت روز به روز گسترش می یابد و هر سال افراد بیشتری در این دامنه جای می گیرند. چطور می شود روزگاری روزه داری ارزش بود و امروز تو حتی رویت نمی شود که روزه دار بودن خود را بازگو کنی. که اگر بگویی انگار که عملی خلاف شرع و عرف انجام داده ای ، با نگاه عاقل اندر سفیه دیگران مواجه می شوی و باید خجلت زده سرت را پائین بگیری و راهی دیگر در پیش گیری. در حالی که هر سال با فرارسیدن ماه مبارک رمضان ویژه برنامه های بسیاری از رسانه ملی در جهت فرهنگ سازی اعمال این ماه به نمایش در می آید،به نظر می رسد فرهنگ عمومی جامعه به سمت و سویی سوق پیدا می کند که شاید در ظرف سال های آینده وضع از این که هست نیز بدتر گردد و اوضاع نابسامان تر از اکنون گردد. رشد سریع بی ایمانی در جامعه ای که مدام به انحاء مختلف،تبلیغ دین و دینداری می شود زنگ خطری است که سال هاست به صدا در آمده است و انگار به گوش آنهایی که باید برسد،نمی رسد. با این اوصاف بر سر فردا و فرداهای ما چه خواهد آمد؟... خدا می داند وبس!
