حس غریب
همه چیز از آن روز شد. از آن روز که عاقد محترم،نامه معرفی به آزمایشگاه را نوشت و دو دستی تحویلم داد،ناگهان حسی در دلم ریشه دواند که تا امروز ماهیتش برایم ناشناخته است.امیدوارم گمان نکنید که این حس غریب و ناشناخته،از ترس نتیجه آزمایش نشات می گرفت که اگر می گرفت پس از انجام مراحل مربوط به آن،می بایست زحمت را کم می کرد و دیگر گذرش به این طرف ها نمی افتاد. اما این حس عجیب تا هنوز در وجودم هست و لحظه ای رهایم نمی کند.
گاهی فکر می کنم این دلهره،ناشی از بار احساس مسئولیتی است که هنوز نیامده، بر دوشم سنگینی می کند اما کمی که می اندیشم می بینم نه، از آن هم نیست. چیزی است حقیقتاً ناشناخته که دلم را آشوب می کند و هر لحظه مرا بی قرارتر از قبل می سازد.
انگار تازه دارد باورم می شود که چه تحولی قرار است در زندگیم رخ دهد. آفتاب روز جمعه یک شهریور که غروب کند،دیگر من،من نیستم. من،ما هستم و باید تا به آخر عمر،ما بودن را تمرین و تجربه کنم. حس غریبی است . واقعاً غریب... این که دیگر فقط متعلق به خودت نیستی و یکی هست که باید تکیه گاهش باشی...
نمی دانم این حس کذائی تا کی گریبانگیرم خواهد بود،فقط آرزو می کنم هرچه زودتر شرش را کم کند تا بیش از این مجال بهتر اندیشیدن را از کف ندهم...
کارگزینی
سارا و گشتاسب در تیمچه گشتاسب: خانم حسام. ببخشین
سارا با شنیدن صدای گشتاسب هول می کند و عقب می کشد. گشتاسب نزدیک می شود.
سارا: چیه؟ اینجا چکار می کنین؟
گشتاسب: زیاد مزاحمتون نمی شم. می خواستم یه چیزی بهتون نشون بدم.
و وارد خانه می شود. سارا هاج و واج،پشت سرش...گشتاسب کیف سامسونیتی را روی پا می گذارد،در کیف را باز می کند و نامه ای در می آورد.
گشتاسب:بد نیست که شما هم نامه اعمال ما رو ببینی.معرفی شدم به کارگزینی.دادگاه اداری می شم. بفرمائین!
محو تماشای این سکانس به یادماندنی هستم که ناخوداگاه چشمم به زیرنویس گوشه صفحه کوچک تلوزیون می افتد: سارا/داریوش مهرجوئی/1371!
1371؟ ناخوداگاه به گذشته های نه چندان دور پرت می شوم. روزی که به همراه خانواده در سینما ملت میدان شهدا،به تماشای "سارا" نشسته بودیم و جای شما خالی چقدر لذت بردیم. اما آیا حقیقتا فیلم را در سال 71،72 به تماشا نشسته بودیم؟یعنی 15،16 سال پیش؟ آن سال ها هم حتما در حدود 11،10 سال داشته ام و حالا به عبارتی می شود 27 سال!!!
دیگر ار فیلم جدا شده ام و غرق در افکار پریشان خویش گشته ام . دیگر من هستم و خانه مادربزرگ. خانه ای که تمام روزهای خردسالی،کودکی و نوجوانی من در آن خانه سپری شد و اکنون با یادآوری خاطرات آن، حسی غریبم در دلم رخنه می کند. خانه ای که شش روز هفته را مهمانش بودم و تنها در روزهای جمعه بود که از حضور من خالی می شد.
به یکباره به یاد پسردائی هایم می افتم. آنها که در تمام این سال ها جای خالی برادر نداشته ام را به خوبی پرکرده اند. یاد ان دیوار کاهگلی روبروی خانه خانم لاهیجانی می افتم که پسردائی بزرگتر،هر بار هنگام عبور از آن،با یادآوری خاطره ای تلخ،ما را به دوری از آن فرا می خواند. فروریختن آن دیوار کذائی را هیچ کس به چشم ندید و حتی پس از مدتی بازسازی اش کردند تا مبادا بلای جان انسانی شود،اما حال احساس می کنم به یکباره آن دیوار بر سرم خراب شده است. آن روزها که در کنار پسردائی ها قدم می زدیم و راه خانه مادربزرگ را در پیش می گرفتیم،آنقدر خودمان را کوچک تر از آن ها می پنداشتیم که گوئی هیچگاه به نیمه های سن و سال آن ها نخواهیم رسید. اکنون اما چند سالی از سن و سال آن روزهای آن ها،بزرگتر گشته ایم بی آنکه اثری از بزرگی در خودمان بیابیم. بی آنکه نگاهی به گذشته و مسیر طی شده انداخته باشیم و ذره ای تفکر در باب اعمال مان کرده باشیم.
کاش یکی هم پیدا می شد که همچون "گشتاسب" نامه اعمال مان را به دستمان می داد و ما را به کارگزینی اداره ای معرفی می کرد و دادگاهی می شدیم تا لااقل تکلیفمان با خودمان مشخص شود.
راستش گمان می کنم در طول این سال ها آن قدر به چگونگی طی مسیر معمول زندگی اندیشیده ام که راه مقصد را به کل گم کرده ام. آنقدر غرق در حواشی زندگی شده ام که متن زندگی را به هیچ انگاشته و حقیقت زندگی در این دنیای فانی را به کل از یاد برده ام. باید پیش از ان که خیلی دیر شود،به خود بیایم . برای آدم شدن هیچ گاه دیر نیست!
