٢۸ تیر ۱۳۸٧

او هست برای همیشه

خسرو شکیبایی عزیز هم درگذشت... هنگامی که این اس ام اس بر صفحه گوشی ام نقش می بندد، پورخندی می زنم و با خود می گویم باز یک شوخی بی مزه اس ام اسی دیگر! ...باز هم نام بازیگری، دستاویز یک بازی اس ام اسی قرار گرفته است تا عده ای را برای مدتی چند سرکار بگذارند ... دیری نمی پاید که اس ام اس دیگری از دوستی دیگر از راه می رسد ... درگذشت خسرو شکیبایی را تسلیت می گویم ... اینجاست که حقیقت همچون پتکی سنگین بر سرم نقش می بندد...

خسرو شکیبایی بازیگری که او و سبک بازی اش را بیش از تمامی بازیگران مرد سینمای ایران دوست می داشتم در عین ناباوری در 64 سالگی درگذشت تا بی اختیار این جمله صادق هدایت در فکر و ذهنم طنین انداز گردد که : مرگ همه هستی ها را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آنها را یکسان می کند...نه توانگر می شناسد و نه گدا!

دوشنبه 10 تیر،شب جشن انجمن منتقدان،هنگامی که پیش از اعلام نام شکیبائی،دو تن دیگر از بازیگران سینمای ایران بر روی سن تالار وحدت حاضر گشتند تا از آنها به عنوان برترین بازیگران سی سال سینمای پس از انقلاب تقدیر شود،یک لحظه این ترس در وجودم نقش بست که نکند نام خسرو شکیبایی از قلم افتاده باشد...نکند او را از یاد برده و با بی تفاوتی از کنار نام وی عبور کرده باشند ... لحظه ای بعد اما،وقتی نامش در سالن طنین انداز شد و با طمانینه برای دریافت جایزه اش به بالای سن رفت، آنچنان با اشتیاق دست ها را به هم می کوبیدم که گوئی یکی از دوستان نزدیک خویش را ستایش می کنم ... آن هنگام که دست هایش را به سمت آسمان گرفت و چیزی زیر لب زمزمه کرد ناخوداگاه قطره ای اشک در گوشه چشمانم نقش بست ... جایزه اش را گرفت،هیچ حرفی نزد و بر روی صندلش اش آرام گرفت...

او همیشه اینگونه بود ... هیچگاه سعی نکرد با جار و جنجال و شلوغ بازی،خودش را مطرح سازد...هیچ گاه سعی نکرد انتقادات بی رحمانه ای که گهگاه از او می شد را پاسخ گوید... هیچگاه سعی نکرد ...

در این لحظات بازخوانی دوباره و چندباره  این جملات حامد مقدم است که آرامم می کند:

تا دنیا هست،هامون هست و تا هامون هست،خسرو هست... پس او هست برای همیشه!

 


 

۱٩ تیر ۱۳۸٧

باور

در گوشه ای دنج از حرم،در فاصله چند متری ازضریح مطهرامام هشتم،نشسته و زیر لب ادعیه وآیات قران رررا زمزمه می کنم و گهگاه قطره ای اشک،چشمانم را تر می کند. باز هم آن حس عجیب ناشناخته به سراغم آمده است،همان حس خاصی که فقط در این مکان خاص به سراغ آدمی می آید و آنچنان تو را در بر می گیرد که پاسخی جز مدهوشی و شگفتی بر آن نمی توانی بیابی.

ناگهان به یاد یکی،دو ماه گذشته می افتم.روزی که به منظور انجام اولین ماموریت کاری به استان گلستان اعزام شدم و در دل آرزو کردم که کاش به زودی زود ماموریت به مشهد نیز قسمتم گردد. آن روز هرگز فکر نمی کردم به این زودی ها این اتفاق بیفتد و ... و حالا ظرف دو سه هفته، دو سفر یک و سه روزه به مشهد مقدس داشته ام و هیچ بعید نیست که طی دو هفته آینده یک بار دیگر این توفیق نصیبم گردد.

راستش تازه در حال درک کردن کردن این واقعیت هستم که امام رضا باید زوارش را به بارگاهش بطلبد و همه چیز به خواست اوست که اتفاق می افتد.وقتی از این منظر به این قضایا می نگرم به خود می بالم که شایسته چنین  موهبتی دانسته شده و چنین سعادت عظیمی نصیبم گشته است.

اندکی بعد به یاد آن روز کذایی می افتم. روزی که به منظور استخدام در یکی از شرکت های خصوصی وابسته به شهرداری،به سازمان بازنشستگی شهرداری رفتم. آن روز پیش از ورود، انگار به دنبال مستمسکی برای افزایش روحیه و امید می گشتم. این چنین بود که در میان آن همه چیز یرز و درشت، ناگهان کارت مقوایی نظرم را جلب کرد. کارت را که برداشتم با نام متبرک آن بزرگوار رو به رو شدم: السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا!

هرچند که آن لحظه آن کارت مقوایی را به مثابه پیام غیرمستقیم امام،بر برآورده شدن زودهنگام حاجتم تلقی کردم اما اینک عمیقاً باور دارم که منتفی شدن عجیب و غریب آن قضیه و بعد پیش آمد خوشایند استخدام در شرکت کنونی،همه و همه از امدادهای غیبی امامی نشات می گیرد که همواره به او توسل کرده ام و هرباربه نوعی لطف و محبت اش را شامل حال خود دیده ام.

نمی دانم... شاید واگویی این حرف ها،آن هم در جامعه ای که هر روزه به هزاران دلیل زمینه سست شدن اعتقادات هزاران نفر را فراهم می کند،پوچ و بی معنی تلقی و حتی به خرافه پردازی تعبیر شود،اما یک چیز را عمیقاً باور دارم... این که آن بالا کسی هست که ما را می بیند و به دل های ما آگاه هست و بنا بر مصلحت روزگار،فردایمان را ترسیم می کند ... کاش باور داشته باشیم که "او" مصلحت ما را بهتر از خودمان می داند و دیر یا زود درهای موفقیت را به رویمان خواهد گشود... کاش باور داشته باشیم...


 

۱٠ تیر ۱۳۸٧

عاقبت طلسم شکست و تیمی که هر بار به نوعی در عین ناباوری با شکست هایی تلخ، زمینه ناامیدی هوادارنش را فراهم می ساخت،با شایستگی بر سکوی نخست تکیه  و بر جام قهرمانی ملتهای اروپا بوسه زد تا طرفدارانش ناباورانه لحظاتی خاص و رویایی را تجربه کنند. راستش باورش سخت بود که این اسپانیاست که فاتح بی چون و چرای جام ملتهای اروپای 2008 شده است. بسیاری از ما فکر می کردیم بالاخره آن بدشانسی همیشگی گریبان ماتادورها را خواهد گرفت و باز هم دست آنها از جام کوتاه خواهد ماند. به خصوص آنکه حریف پیش رو را آلمانی می دیدیدم که سال هاست  فوتبالشان با حرفه ای گری و سیاست بازی عجین گشته است.

با این وجود اسپانیایی ها در شبی به یادماندنی قدرت خویش را به صورت تمام و کمال بر حریف پرآوازه خویش دیکته کردند تا کمتر کسی قادر باشد شاایستگی آنها را برای تصاحب جام زیر سوال برد. فوتبال ظریف،تکنیکی و سرشار از فانتزی اسپانیا بر فوتبال ماشینی،خشک و بیروح ژرمن ها غلبه کرد تا باز هم امیدوار شویم که هنوز می توان روح فوتبال را در مستطیل سبز جستجو کرد.

در لحظات دیدنی اهدای جام،آن زمان که ایکر کاسیاس و یارانش جام را با آن شکوه خاص بالای سر بردند جای خالی رائول گونزالس بزرگ به شدت احساس می شد. کسی که سال هاست نامش با باشگاه مقتدر رئال و تیم ملی اسپانیا عجین گشته است و حالا نبودش وجود  خلائی بزرگ در تیم اسپانیا را القا می کرد. اما کسی چه می داند؟ شاید  حضور رائول همان روند گذشته را تداوم می بخشید  و تیم لوئیس آراگونس باز هم  قائم به فرد می گشت و تیم یکدست و کاملاً هماهنگ کنونی شکل نمی گرفت و هیچ جامی هم بالای سر نمی رفت و ...

این قهرمانی گوارای وجود هواداران اسپانیا (در اقصی نقاط جهان) باد!

 

 

 


 

۳ تیر ۱۳۸٧

تقابل غم و شادی

ضربه پنالتی فابرگاس که بر دروازه بوفون بوسه می زند ناخوداگاه دستم به سمت گوشی می رود و این عبارت را به سه تن از دوستانی که در طول مسابقه ایتالیا-اسپانیا با کری خوانی هایشان همراهی ام کرده اند اس ام اس می کنم: "پیروزی شیرین اسپانیای دوست داشتنی و شکست ناگوار ایتالیای بزرگ تبریک و تسلیت باد"

در این لحظات اجساسی دوگانه را تجربه می کنم.هرچند از شکست تیم محبوبم ایتالیا ناراحت و اندوهگین هستم اما این مسئله نمی تواند مانعی باشد برای ابراز خوشحالی ام نسبت به صعود دیگر تیم محبوبم اسپانیا به دور نیمه نهایی جام ملتهای اروپا.

 آخرین بازی دور یک چهارم نهایی جام در شرایطی به انجام رسید که پیش از آن همگان بسیار به انجام یک بازی پربرخورد،زیبا و تماشایی امیدوار بودند ولی در عمل این اتفاق رخ نداد و دو تیم بسیار محتاط در مقابل یکدیگر صف آرایی کردند و نتوانستند آنچنان که باید موقعیت های خطرناکی را بر روی دیوازه ی هم خلق کنند. انگار که خدای فوتبال هم حس ما داشت و دوست نداشت رای به برتری یکی از دو تیم در اوقات قانونی و اضافی مسابقه بدهد. این چنین شد که کار به ضربات پنالتی کشیده شد تا نبوغ و جسارت دروازه بان های دو تیم به بوته آزمایش گذاشته شود. در اینجا بود که کاسیاس بسان یک فوق ستاره ظاهر شد و با عکس العمل های خیره کننده خویش یک تنه در مقابل پنالتی های ایتالیایی ها ایستادگی کرد تا زمینه صعود رویایی اسپانیایی ها را فراهم سازد.

در اینجا لازم می دانم به این نکته اعتراف کنم که گرچه در طول این مدت امیدوارانه از تیم محبوبم دفاع کردم و دوستان فوتبالی را از کری هایم بی نصیب نگذاشتم اما این حقیقت را همواره باور داشتم که نیمکت لاجوردی پوشان به اندازه نام و شهرت تیمشان بزرگ نیست. دونادونی هیچگاه نتوانست در قامت یک مربی بزرگ،ظاهر گشته و ستارگان تیمش را به مجرای صحیح هدایت کند. از این منظر چه خوب که ایتالیا در همین مرحله از دور رقابتها خارج گشت تا مسئولان فدراسیون ایتالیا اندکی به خود آیند و با انتخاب کادر فنی قویتر،زمینه های دفاع تیمشان از عنوان قهرمانی جهان را فراهم سازند. شاید بازگشت مارچلو لیپی کارکشته دوای درد آن ها باشد.

با این اوصاف دیدارهای مرحله نیمه نهایی جام ملتهای اروپا یقیناً بسیار تماشایی ومهیج از آب درخواهد آمد. نتایج شگفت انگیز پدیده هایی چون روسیه و ترکیه و اوج گیری مجدد غول هایی چون اسپانیا و آلمان نوید بخش بازی هایی جذاب و به یادماندنی خواهد بود. امید که با قهرمانی اسپانیایی های دوست داشتنی،جام ملتهای 2008 در زمره خاطره انگیز ترین جام ها جای گیرد.


Blog Skin