شرم حضور

٢۸ فروردین ۱۳۸٧

شرم حضور

گوشه ای ایستاده ای و به علامت شادی،به مناسبت مراسم عروسی یک دوست قدیمی،دستها را به هم می کوبی.دوستی که قریب به دوازده سال از بهترین و خاطره انگیز ترین روزهای عمرت را در کنارش به سر برده ای و اکنون ،اگر نگوئیم خوشحال ترین فرد این مراسم هستی،یقینا در زمره خوشحالترین ها جای می گیری. در چنین لحظاتی دوست داری برای بهترین دوست تمام دورانت در به یادماندنی ترین شب زندگی اش،سنگ تمام بگذاری و به این طریق به نوعی صمیمانه ترین شادباش ها را نثار وی و همسرش نمایی، اما انگار نیرویی راهت را سد کرده است .آدم ها رقص کنان و پای کوبان به ابراز احساسات می پردازند و تو همچون همیشه احساساتت را در درونت انباشته ساخته ای و از ابراز آن عاجز می نمایی. جالب اینجاست که صحنه جولانگاه دوستانی شده است که بسیار کمتر از تو با شاه داماد احساس نزدیکی و تعلق خاطر می کنند و تو ناباورانه به آنها چشم دوخته ای و ...

سال هاست که با قضیه چگونگی رقص و انجام حرکات موزون در جشن ها و مهمانی ها دست به گریبان بوده ای اما همچنان این مشکل لاینحل جلوه می کند. مساله این است که حتی اگر در زمره ی ماهرترین رقص کنندگان عالم نیز جای بگیری،باز حضور در میان جمع و تکان دادن نقاط مختلف بدن در مقابل دیدگان آن ها غیرممکن و ناشدنی می نماید. در این جور مواقع نوعی شرم حضور گریبانگیر آدمی می شود که حضور ناخوانده اش،مانعی عظیم در انجام امور مربوط به چنین مراسماتی به حساب می آید و ...

و حال تو مانده ای و یک آرزو ... که دوستانت و نزدیکانت،احساسات و روحیات تو را دریابند و بیش از این خرده نگیرند . کاش یادمان باشد هر انسانی صاحب خصوصیات ویژه ای است که در مواقعی ایجاد تغییر در آن خصوصیات و نادیده انگاشتن آن ها،امری بعید و محال به نظر می رسد.


توصیه نویسندگان حرفه ای به نویسندگان جوان

 لوریس لوری (نویسنده رمان موفق «این دوروبرها می‌بینمت سام!»):
من همیشه به نویسندگان تازه‌کار می‌گویم که «خوب خواندن» بهترین و شاید تنها راه برای «خوب نوشتن» باشد.

جو کوینان(نویسنده «خرچنگ سرخ»):

تا سی سالگی هیچ چیز ننویسید. تمام وقت‌تان را صرف خواندن آثار نویسندگان بزرگ کنید. بعدها می‌توانید بروید سراغ قسمت دیگر کار یعنی نویسندگی. آخرش هم پول زیادی به دستتان می‌آید. حداقل این تجربه خود من است. 

سایمون زلیچ(نویسنده کتاب‌هایی چون «اعترافات جک ایرستراو») :

می‌خواهید نویسنده موفقی شوید؟ بخوانید. به همین سادگی. هر چه بیشتر بخوانید بیشتر حس کتاب‌های مورد علاقه‌تان را پیدا می‌کنید. با بقیه نویسندگان و همین‌طور با خوانندگان جدی،‌دوستی برقرار کنید و از آنها بپرسید که چه می‌خوانند. بعد همان‌ها را بخوانید. بگذارید تحت تاثیر قرار بگیرد و بگذارید با هر تاثیری پیشرفت کنید. راه خوب برای گسترش و پیشبرد سبک خاص خودتان نوشتن یادداشت روزانه است. من بیست و پنج سال این کار را کرده‌ام و حالا با نگاه کردن به سبک آن یادداشت‌ها می‌توانم بگویم که در هر مقطع چه کتاب‌هایی را خوانده‌ام اما به هر حال آهسته‌آهسته و به‌تدریج شروع کردم به نوشتن به شیوه‌ای که کاملا مال خودم بود و بدون شک قصه‌هایم را دقیق‌تر و هوشیارانه‌تر کرد. اگر نوشتن و خواندن را ادامه بدهید و با دیگر نویسندگان ارتباط برقرار کنید هم مخاطب خواهید داشت و هم حرفه‌تان را. چاپ و نشر البته ماجرای دیگری است. مرحله پردردسر و مشکلی است که به تحمل و استقامتش می‌ارزد. به هر حال نویسنده کسی نیست که کتاب چاپ می‌کند کسی است که می‌نویسد. دست از نوشتن بر ندارید.

باربارا گودی(نویسنده رمان «استخوان سفید») :

همه چیز بخوانید، به‌خصوص آثار کلاسیک و اشعار و گفت‌وگوی آدم‌های دور و برتان را استراق سمع کنید اما زیاد تلویزیون تماشا نکنید هیچ‌کس مثل آدم‌های توی تلویزیون حرف نمی‌زند به هیچ چیز از نوشته‌هایتان زیاد نچسبید. شما برای کلمات، حکم وسیله نقلیه را دارید نه حکم آفریننده آنها را در مورد چیزهایی بنویسد که دلمشغولشان هستید. 

آلن وات(نویسنده رمان «سگ‌های الماسی»):

به نویسندگان جویای موفقیت و تازه‌کار توصیه خاصی ندارم. دنبال نام و شهرت نباشید. نوشتن را شروع کنید. اگر بنویسید، آن وقت نویسنده شده‌اید طوری بنویسید که گویی جزو محکومین به اعدام هستید و رهبر کشورتان هم در سفر خارج است و برای همین هیچ شانس عفو و بخشودگی ندارید. طوری بنویسید که انگار لبه یک پرتگاه ایستاده‌اید؛ آخرین نفس را باید بکشید و تنها یک کلمه می‌توانید بگویید. طوری بنویسید که گویی پرنده‌ای هستید که بالای سر ما آدم‌ها دارد پرواز می‌کند و می‌تواند همه چیز را ببیند و خواهش می‌کنم به‌خاطر خدا، چیزی بگویید که ما را از خودمان نجات بدهد؛ آزادمان کند نفس عمیقی بکشید و عمیق‌ترین، عمیق‌ترین اسرار و رازهایتان را به ما بگویید تا بتوانیم گره از پیشانی‌هامان باز کنیم و بفهمیم که تنها نیستیم.

کریستوفر باکلی(نویسنده رمان‌هایی چون «برای سیگار متشکرم») :

بنویسید اما با جدیت و پیشتکار. اوایل کمی گزارش‌نویسی را تجربه کنید که تاثیرش خیلی زیاد است. زبان را خوب یاد بگیرید و همان‌طور که استاد بزرگ ویلیام زینسر می‌گفت: «هر کلمه زایدی را که توانستید از متن حذف کنید. خدا را سپاسگزار شوید.»  

منبع : تهران امروز

 

دربی تحت تاثیر حاشیه های زرد

 شصت و چهارمین دربی بزرگ پایتخت،در شرایطی به انجام رسید که پیش از بازی هر دو تیم تحت تاثیر صدرنشینی سپاهان،برای باقی ماندن در کورس قهرمانی تنها به پیروزی در این دیدار می اندیشیدند و نتیجه تساوی به هیچ وجه نمی توانست رضایت طرفین را به همراه داشته باشد.  اما این بار نیز حاصلی جز تساوی عاید سرخابی ها نگشت تا عده ای همچنان بر عقیده ناصحیح و اثبات نگشته خویش پافشاری کنند که نتیجه دربی،پیش از بازی میان طرفین توافق می شود تا مبادا شکست یکی و پیروزی دیگری اثرات و آسیب های جدی تری را در بر داشته باشد.

اما حقیقت این است که سال هاست ترس از شکست بیش از شوق پیروزی در دل بازیکنان و کادر فنی دو تیم لانه کرده است. بدین معنا که وقتی دو تیم در مقابل یکدیگر صف آرائی می کنند بیش از آنکه به گشودن دروازه حریف بیندیشند،بسته نگه داشتن دروازه خویش را در دستور کار قرار می دهند و به جای آن که سعی کنند بازی هجومی را در پیش گیرند،محتاطانه در پی سود جستن از اشتباهات خط دفاعی حریف برمی آیند. در دربی اخیر حتی خطر از دست دادن قهرمانی نیز باعث نگشته بود تیم ها جانب احتیاط را رها کرده و بازی شجاعانه توآم با ریسک را ارائه نمایند چرا که هر دو تیم از عواقب احتمالی شکست در این بازی سنتی سخت در هراس بودند. نگاهی دقیق تر به نخستین بازی های این دو تیم در سال 87 ما را به این نتیجه می رساند که هر دو تیم به نوعی سه امتیاز بازی قبل از دربی را نیز فدای این مسابقه کردند. بازیکنان هر دو تیم در مقابل تیم های اصفهانی از ارائه بازی درگیرانه و من تو من خودداری کردند تا مبادا کارت های زرد یا قرمز را مقابل چشمان خویش ببینند و بازی حساس پایتخت را از دست بدهند. این چنین شد که در روزهای سرنوشت ساز لیگ هفتم،به یکباره 5 امتیاز حیاتی را از دست رفته دیدند تا فاصله آن ها با تیم مجدداً اوج گرفته سپاهان در صدر جدول بیشتر و بیشتر گردد.

نگاهی به دربی های بزرگ فوتبال جهان ما را به این نتیجه می رساند که غالباً حساسیت های کاذب این گونه بازی ها نه تنها مانع نمی گردد که دو تیم از اصول و اهداف تاکتیکی خود ذره ای عدول کرده و راهکارهای تدافعی را در پیش گیرند بلکه اتفاقاً اکثر اوقات زیباترین و هیجان انگیز ترین مسابقات در رقابت میان دو تیم همشهری است که به وقوع می پیوندد. به عنوان مثال دربی مشهور دو تیم قرمز و آبی شهر میلان   (میلان- اینتر) همواره یکی از مهیج ترین و دیدنی ترین بازی های فوتبال اروپا قلمداد می شود و یا دربی معروف اسپانیا (ال کلاسیکو) میان رئال مادرید و بارسلونا که (هرچند به دلیل اینکه بازی میان دو تیم همشهری نیست، اطلاق واژه دربی به آن چندان صحیح به نظر نمی رسد) حساسیت و زیبابی اش آنقدر چشمگیر است که میلیون ها بیننده از سرتا سر جهان را به سوی خویش فرا می خواند.

به نظر می آید می بایست مدیریت و کادر فنی دو تیم برای رویارویی های آینده راه و روش دیگری را در پیش گیرند. شاید زمان آن رسیده باشد که آن ها حقیقتاً به این جمله کلیشه ای ایمان بیاورند که این بازی نیز همچون بازی های دیگر تنها 3 امتیاز دارد و پیروزی یا شکست در آن تنها به اندازه همان سه امتیاز تیم را در جدول جابه جا می کند.در شرایطی که نتیجه تساوی و کسب یک امتیاز انگار هیچ تفاوتی با شکست ندارد، احتیاط بیش از حد و افزودن بر لایه های دفاعی کاری عبث به نظر می رسد. به امید آن که بالاخره روزی فرا رسد که متن دربی سرخابی های ایران بسیار زیباتر و هیجان انگیزتر از حاشیه های زرد رنگ آن باشد! 

 برای هفته نامه مینو


او یک تک خال بود

۱۱ فروردین ۱۳۸٧

او یک تک خال بود

از همان روزی که پای به دنیا نهاد،انگار تمام "یک" های عالم را به نامش سند زده بودند...در روز تولدش،تقویم ها تاریخ 11/1/61 را نشان می دادند ... چهار عدد یک محکم و استوار که اگر به جای آن 6 کذائی،" یک " می نشست جمعشان جمع می شد ... اما چه خوب که آن شش، یک نشد که اگر می شد لابد تا الان هفت کفن پوسانده بود و تازه معلوم نبود در شناسنامه اش همین روز خاص ثبت گردد ... شرایط خاص و عادات معمول آن روزگاران در تاخیر انداختن در اخذ شناسنامه را که لابد بهتر از من می دانید ؟ ... پدرش که 31 سال داشت، او را به خانه ای برد که پلاکش 21 بود ... از این لحظه تا سنین شش،هفت سالگی وی اطلاع چندانی از وضعیت این شخص در دست نیست، اما شاهدان عینی گویند که مادرش برای تقویت بنیه فرزند خویش، به وفور از محصولات غذایی "یک و یک" استفاده می نموده است.

به کلاس اول که پای نهاد با همه ی اعداد جز "یک" بیگانه بود ... تا پایان ابتدایی شاگرد اول کلاس بود و در زنگ های ورزش پیراهنی را به تن می کرد که عدد 1 بر پشتش نقش بسته بود ...هرچند که خوان کنکور را با رتبه ی افتضاح 11211 پشت سر گذاشت اما دلش خوش بود رتبه اش پر از یک های قد و نیم قد است ... در دانشگاه هیچ گاه شاگرد اول نبود، اما همواره پاتوغش طبقه 1 بود رو به روی کلاس 11 ...می پرسید چرا؟... بماند!

به سربازی که اعزام شد در میان آن همه پادگان ریز و درشت، پادگان 01 قسمت او شد و هنگام تقسیم سربازان در دوره کد،در میان 101 نفر رتبه اش شد 21 ! ... افتاد در تیپ 65 و کیست که نداند مجموع اعداد 5 و 6 می شود 11،یعنی دو عدد "یک" در کنار هم! ...او که تک خال ع.س لقب گرفته بود در روز 2 شهریور می بایست ترخیص می شد که به دلیل تقارن این تاریخ با روز جمعه،آزادی وی یک روز جلو افتاد و او پنجشنبه 1 شهریور دوستان دوران خدمت را وداع گفت . اولین مطلبی که به طور رسمی از او به چاپ رسید در صفحه یک فلان مجله سینمایی نقش بست و وقتی پس از مدت ها موفق شد از گواهینامه اش استفاده ابزاری کند،شماره سمت راست پلاک ماشینش عددی نبود جز 1 !

شاید اگر بیشتر بگردی بتوانی یک های بیشتری را در زندگی شخصی این شخص معلوم الحال پیدا کنی اما به نظر می رسد که فعلا در همین حد برای تزریق روحیه به ایشان کفایت می کند .. چرا که تولدش در سال جاری در روز یکشنبه واقع شده است و همینطوری خود به خود،یک "یک" دوست داشتنی دیگر در زندگی اش نقش بسته است ... و حالا این شخص خرافاتی گمان می کند که لابد سال موش،سال خوش شانسی او خواهد بود و همای سعادت همین روزهاست که بر شانه هایش آرام گیرد ... خدا همه ی انسان ها (از جمله این جوان جویای نام) را به راه راست هدایت فرماید ... آمین یا رب العالمین!


اسارت اجباری

٦ فروردین ۱۳۸٧

 

اسارت اجباری

چندی است که به لطف در اختیار داشتن تلفن های همراه، نیاز آدمی به وسایلی نظیر ساعت،دوربین های عکاسی و فیلمبرداری،واکمن،رادیو و ... مرتفع گشته و رفته رفته وسایل یاد شده از زندگی مان رخت بر می بندند و دستگاه هایی چندکاره خودشان را به ما تحمیل می کنند.بطوریکه کار به جایی رسیده است که تلفن های همراه به جای اینکه کارکرد اصلی خودشان را داشته باشند،تبدیل به پوشش دهنده دستگاه ها و وسایل صوتی و تصویری دیگر گشته اند و البته همچنان سیر تکاملی آن ها ادامه دارد. .در این میان همواره این سوال در ذهن تداعی می گردد که پیشرفت تکنولوژی، اسباب آسایش بشر امروزی را موجب می شود یا اسارت وی را در پی دارد؟ آیا لذت ناشی از استفاده از وسایل صوتی و تصویری پیشین با لذت استفاده از تلفن های همراه امروزی برابری می کند؟

روزهای آغازین عید را راهی یکی از شهرهای شمالی کشور گشتیم تا بهاری متفاوت را تجربه کنیم.متفاوت از آن جهت که حضور در جمع دوستان قدیمی،از اتمسفری متفاوت با سفرهای خانوادگی برخوردار است و لوازم و شرایط خاص خودش را می طلبد.در چنین شرایطی ظهور تکنولوژی نوین بیش از پیش رخ می نماید. این چنین است که وقتی در کنار ساحل دریا یا جنگلی انبوه قدم می گذاری، بیش از آن که امواج خروشان دریا یا سرسبزی پرشکوه طبیعت جلب توجه کنند،دوربین های تلفن های همراه هستند که خودنمایی می کنند. دوربین های متعددی که لابد قرار است ثبت کننده لحظات خوش آدمی باشند و تا مدت ها،دیروز و امروز و فردایت را به هم پیوند زنند. اما اگر نیک بنگری در می یابی که در حقیقت این وسیله فاصله ای عمیق میان تو و دنیای پیرامونت ایجاد کرده است.در واقع امروزت را از تو گرفته تا شاید فردایی پر از خاطرات به یادماندنی دیروز در پیش داشته باشی،غافل از آن که  امروزت را به راحتی از کف داده ای.

وقتی در یک محیط بکر و تماشایی قرار می گیری به جای آنکه با چشمان خودت از دیدنی ها لذت ببری، در قالب یک عکاس ظاهر می گردی و زیبایی ها را از دریچه تنگ دوربین ها نظاره می کنی .  وقتی عکس ها را در لپ تاپ وارد می کنی با حجمی بالغ بر 300 عکس مواجه می شوی که چندان تفاوتی با یکدیگر ندارند و بسیاری حتی ارزش یک بار نگاه کردن را نیز ندارند. در این لحظه به یاد دوربین های عکاسی قدیمی می افتی که در هر سفر یک الی دو حلقه فیلم بیشتر به کار نمی آمد و همان عکس ها وقتی در آلبوم جای می گرفتند از ویژگی جاودانگی برخوردار می شدند، در حالی که با این تکنولوژی های جدید، آن نوع جاودانگی خاص نیز امری بعید و محال به نظر می آید.

همچنین وقتی به سراغ مدیا پلیر گوشی ها می روی با دنیایی از فایل های موسیقی مواجه می شوی که برای شنیدن آنها ساعت ها زمان مورد نیاز است. پس ترجیح می دهی آهنگ ها را نصفه نیمه گوش کنی و یا تند تند به جستجوی آهنگ مورد علاقه ات بپردازی و بی خبر هستی که چه مدت زمان مدیدی را صرف یک کار بیهوده کرده ای. این در حالی است که در طول این مدت این وسیله کوچک آنقدر تو را درگیر خویش ساخته است که از دوستانت نیز غافل بوده ای ،هرچند که آن ها نیز گویی بیش از تو اسیر این دستگاه کوچک اعتیادآور گشته اند .

کاش می توانستیم میان دستاوردهای بشری و نیازهای واقعی خودمان نوعی تعادل ایجاد کنیم تا هم بازیچه ی ابزارهای ساخته دست خودمان نشویم و هم نیازمان مرتفع گردد و هم لحظه لحظه عمرمان با احساسی خوشایند همراه باشد. 


Blog Skin