در آستانه ي پنج سالگي

25 آذر سال 1382 روزي بزرگ و به يادماندني در زندگي پسركي است كه روزگاري قدم نهادن در عرصه ي نويسندگي و البته روزنامه نگاري از آرزوهاي محال و دست نيافتني اش به حساب مي آمد. آن روزها وبلاگ نويسي يك فرصت فوق العاده و تجربه اي بي نظير قلمداد مي شد ، مي توانستي هر آنچه دلت مي خواهد بنويسي و در كمترين زمان در فضايي به گستره ي يك دنيا منتشر كني . انگار صاحب امتياز و مدير مسئول و سردبير محبوب ترين نشريه ي جهان هستي!

پسرك آنقدر براي راه اندازي وبلاگش عجله داشت كه حتي اندكي تاخير به منظور يافتن نامي مناسب را جايز نمي دانست. عنوان بي مسماي ((فرهاد و ... )) را برگزيد و محدود نكردن خويش در پرداختن به موضوعات خاص را دليل قانع كننده اي براي انتخاب اين عنوان مي پنداشت.

درست يكسال بعد، در 24 آذر 83، زماني كه همزمان با تغيير سيماي ظاهري، نام "آوازي در فرجام" بر پيشاني وبلاگ نقش بسته بود، احساسات غليظ اوليه نيز جاي خويش را به واقع بيني رقيقي داده بود . مدتي بعد پسرك به آرزوي ديرينه اش دست يافته بود و در ميان ابرها سير مي كرد . جوگير شدن، آن قدر او را درگير ساخته بود كه مطالب اختصاصي حوزه هاي ديگر را به زور به خوانندگان آوازي در فرجام قالب مي كرد.  مطالبي عمدتاً سينمايي كه چيزي نمانده بود شكل و شمايل و محتواي وبلاگ را به سمت و سويي ديگر سوق دهد.

هرچند در اين اواخر تذكرات به جاي برخي دوستان كارگر افتاده و ديگر از يادداشتهاي سينمايي خبري نيست و حتي در رويكردي وارونه،مطالب سال هاي نه چندان دور اين وبلاگ در فلان مجله ي سينمايي به چاپ مي رسد، با اين وجود سهل انگاري و شتاب در نگارش يادداشت هايي كه گاه بدون ويرايش پست مي شوند،آزاردهنده مي نمايد.

اگرچه به نظر مي رسد مهمترين سود اين وبلاگ براي صاحبش، فراهم ساختن مجالي براي نوشتن و تمرين براي بهتر و بهتر نوشتن مي باشد، با اين وجود آوازي در فرجام در طول اين سال ها رفته رفته  به بهترين و نزديك ترين رفيق پسرك مبدل گشته است . رفيقي كه دل نوشت هاي پسرك را با جان و دل پذيرا شده و در دشوارترين لحظات به مددش آمده است. در اين ميان نقش بازديدكنندگان محدود اما اثرگذار اين وبلاگ را نمي توان كتمان كرد. چه آنها كه هر بار با نظرات منفي يا مثبت خويش زمينه ي خشنودي خاطر پسرك را فراهم مي سازند و نيز آن هايي كه خواننده هميشگي اين وبلاگ هستند و از قرار دادن كامنت خودداري مي كنند ، هريك به نوبه ي خود مشوق و دلگرمي معركه اي محسوب مي شوند.

اين در حالي است كه نزديكترين افراد خانواده پسرك،كساني كه "مطالعه" بزرگترين عشق و تفريح تمام زندگيشان به حساب مي آيد و كلمات هر كاغذ پاره اي را كه بيابند با ولعي خاص مي بلعند ،حتي از نگاه سرسري به يادداشت هاي وي در نشريات سينمايي، اجتناب مي كنند و با ديدن نام وي انگار كه موجودي وحشتناك را ديده باشند، به سرعت تورق مي نمايند و سپس مجله را به گوشه اي پرت مي كند و با اين عمل دهن كجي آزار دهنده اي را نثار پسرك مي نمايند. لابد آنها نوشته هاي پسرك را خزعبلات يك جوجه نويسنده تازه از تخم در آمده مي شمارند. شايد حق با آنها باشند،ولي كاش مي دانستند هر جوجه نويسنده اي هم دوست دارد خزعبلاتش خوانده شود و ايراداتش گوشزد شود تا از اين رهگذر توشه اي بيندوزد.

و پسرك دست آن دوستان بزرگواري را مي بوسد كه از پس فرسنگ ها فاصله، پول توجيبي اندكشان را خرج خريد مطالب چاپ شده ي پسرك مي كنند و از ارائه هرگونه انتقادات و پيشنهادات سازنده دريغ نمي ورزند. آن هايي كه از روزهاي آغازين اين وبلاگ، پسرك را همراهي كرده و هيچ گاه تنهايش نگذاشته اند . آن ها كه كاش بمانند تا آخرين آوازهاي پسرك در فرجام ...


اندر حكايت رياي نهادينه شده

چند روز قبل :جلسه رونمايي كتاب داستان عكاسي در خانه ي سينما در حال برگزاري است . رضا كيانيان پشت تريبون قرار مي گيرد و با همان تواضع و صميميت هميشگي، سخن را آغاز مي كند . به بهانه ي پرداختن به خصوصيات اخلاقي مترجم كتاب (رضا نبوي) آدم ها را به دو گونه تقسيم مي كند : گروهي از اين كه همواره خودشان باشند لذت مي برند و عده اي از اينكه مدام مورد تمجيد و ستايش ديگران قرار گيرند خرسند مي گردند. بديهي است كه گروه دوم براي دستيابي به مقصود، اندك اندك از خويشتن فاصله مي گيرد و رنگ و لعابي ديگر به خود مي گيرد و از اينجاست كه ردپاي "ريا" در زندگي فرد پيدا مي شود.

چند روز قبل تر : فريبرز عرب نيا كه مهمان برنامه ي "مردم ايران سلام" شبكه دوم سيما است و با همان غرور و صلابت هميشگي سخن مي گويد . حرف هايش آشكارا فراتر از استانداردهاي معمول سيما است و تا حدودي خط قرمز هاي معمول را زير پا نهاده است. او دوره ي كنوني را "ته دوره ي تزوير" مي نامد و و از نبود "خلوص" در رابطه ي ميان مسئولان و كارگردانان سينمايي گله مي كند و راه رشد سينماي ايران را در برون رفت از فضاي نااميد كنندهي كنوني مي داند.

اگرچه اشارات اين دو چهره ي شناخته شده ي سينمايي بيشتر در محدوده ي حوزه هاي فرهنگي ( به ويژه در عالم سينما كه اين روزها اين رياكاري ياد شده در آن نمود چشمگيري دارد) سير مي كند، اما كافي است اندكي چشم بگشايي تا در عرصه هاي ديگر ( حتي در روابط خانوادگي ) نيز ردپاي آن را بيابي. پدري كه در برابر فرزندش نقش بازي مي كند و فرزندي كه رفتاري متضاد را در برابر دو گروه دوستان و خانواده در پيش مي گيرد، هر دو جلوه هايي از نفوذ بي حد و حصر اين صفت مذموم آدمي در ميان ماست.

اما بارزترين نمود اين مساله را در ميان روابط كاري بايد جستجو كرد. كساني كه بر اي خوشايند گروه دوستان و همفكران، خويشتن را همرنگ جماعت كرده تا مبادا لحظه اي از قافله عقب بمانند. آن ها كه خودشان را به متاع ناچيز دنيا ارزان مي فروشند و سود را در گذران موقت عمر مي بينند. جالب اينجاست كه اين قبيل آدم ها غالبا از سوي مردم با عنوان زرنگ قلمداد مي شود .به نظر مي رسد واژه ي "زرنگ" نيز رفته رفته در رديف واژگاني قرار گرفته است كه معاني دو پهلو يافته را در اذهان تداعي مي كند . به اين مفهوم كه آدم  زرنگ اصولا آدمي باهوش و زيرك نيست بلكه مي تواند دروغگو ، رياكار و شارلاتان نيز باشد.

اگرچه عده اي گمان مي كنند ظهور و بروز اين مساله به دوره اي خاص و حكومتي ويژه مربوط مي شود اما به نظر مي رسد ريشه ي اين مساله را مي بايست در تاريخ اين مرز و بوم جستجو كرد . كمااينكه "كنت دو گوبينو" در كتاب "سه سال در ايران" اين چنين مي نويسد:

((براي چه ايراني اينقدر رياكار شده و چرا تا اين اندازه در تقدس و اظهار زهد غلو مي نمايد و حال آن كه باطناً اينقدرها مؤمن نيست و به چه سبب غالب اين مردم حرفي را كه مي زنند غير از آن است كه در حقيقت فكر مي كنند و به قول خودشان زبانشان در گرو دل ديگر است ...محال است شخصي بتواند به گفته ي آن ها اعتماد نمايد زيرا هر چه مي گويند غير از آن است كه فكر مي كنند و آن چه فكر مي كنند غير از گفتار آنهاست!)) و بلافاصله در مقام پاسخ بر مي آيد و ريشه ي اين رياي نهادينه شده را به دوران پيش از اسلام و دوره ي ساسانيان و عملكرد نامطلوب موبدان زرتشتي و سختگيري هاي بي مورد و آزاردهنده ي آنان مربوط مي داند.

با تمام اين اوصاف به نظر مي رسد اين خود ما هستيم كه نحوه زندگي و تعامل خويش با اطرافيان را تعيين مي كنيم . مي توانيم همواره خودمان باشيم و سخنان پوچ ديگران كه مدام زير لب زمزمه مي كنند "اگر بازيگر نباشي،كلاهت پس معركه است"، را به هيچ انگاريم . آينده ثابت خواهد كرد حقيقتاً كلاه چه كسي پس معركه است !


لذت ببريد

٦ آذر ۱۳۸٦

لذت ببريد

در كل هدف نويسندگي اين است. نوشتن بايد لذت بخش ترين كار شما باشد.

 نوشتن بايد دوست و همسر و معشوق و مادر و در يك كلام زندگي تان باشد. بايد همه آن چه مي خواهيد باشد . بايد محبوب ترين و خواستني ترين رؤيايتان باشد!

داروين مي فلاور / فيلم نگار 63


Blog Skin