آدم، آدم است!

٢٥ آبان ۱۳۸٦

آدم، آدم است!

سرش را بالا برد،دستانش را در جيب فشرد و محكمتر از پيش گام برداشت . هرازچندگاهي روزنامه ي لوله شده ي درون دستش را به سبك خاصي به پاهايش مي زد و گمان مي كرد نوعي شكوه و بزرگي را تداعي مي كند. آن چنان با تفاخر قدم بر مي داشت كه انگار او يگانه موجود برتر اين عالم است. زيرچشمي آدم ها را از نظر مي گذراند ، آن ها كه براي بدست آوردن چندرغاز بيشتر از صبح تا شب سگدو مي زنند، خروار خروار دروغ نثار هم مي كنند، محترمانه كلاه يكديگر را بر مي دارند و سر آخر همه چيز را مي نهند و در يك متر جا آرام مي گيرند.

مدت ها بود كه از آدم هاي اطرافش بريده بود . فكر مي كرد هر انساني در نهايت حد اعلاي خود، فقط يك آدم است . آدمي كه در خودش گم گشته و در نفسانيات غرق . دوست داشت از اين جنس آدم ها فاصله گيرد . دوست داشت غريبه اي در ميان آدم ها باشد . غريبه اي كه ناچار است چند صباحي در ميان آدميان زيست كند و بعد از شرشان خلاص گردد و ...

صداي خنده سرخوشانه ي دختركان دبيرستاني از پشت سر به گوش مي رسيد . اندكي بعد هنگامي كه از كنارش عبور كردند ،  دوباره يكي از مشمئز كننده ترين صحنه هاي تمام عمر پسرك در برابر ديدگانش نقش بست . تصوير پسراني كه عاجزانه به دنبال جنس مخالف به راه مي افتند و دختركاني كه مذبوحانه با دست پس مي زنند و با پا پيش مي كشند. به نظرش آمد اين ها هم از خصائص انساني است ، خصائص انسان هاي حقير و كوچك!

در دلش پوزخندي زد ... باز هم مغرورانه اطرافش را نگريست . آشكارا از نگاه ديگران مي گريخت و نگاه ديگران را بي پاسخ مي گذاشت . خويش را بزرگ مي پنداشت . گمان مي كرد دنيا بخاطر وجود او به حياتش ادامه مي دهد.

ناگهان صدايي دلنشين به گوشش رسيد؛ صداي اذان ... الله اكبر ... ناگهان شكست. كمرش خم شد ... ديوانگي به سراغش امد ... روزنامه داخل دستانش مچاله شد ... هرطوري بود  تعادلش را حفظ كرد ... با خودش فكر كرد تا وقتي كه خدايي هست ، او چكاره است؟ ناگهان اين جمله ي آن بزرگمرد در ذهنش نقش بست : انسان ظالم ترين و فاسدترين حيوانات است. به غير از منفعت و هوا و هوس خود چيز ديگري را نمي بيند!

از خودش بدش آمد ...ديد كه خودش نيز پا به ورطه ي انسان ها گذاشته است . او نيز چون انسان ها ، اسير خويشتن خويش گشته و ناخواسته در دام گناهي به نام "غرور" غلطيده است ...آري، او نيز انسانيت پيشه كرده بود.

در جستجوي راهي بود ، راهي كه از اين شر خلاصي يابد و حالش را اندكي بهبود بخشد.

ناگهان سرش را برگرداند. جمله روي ديوار توجهش را جلب كرد : نزديك ترين احوال بنده به خدا وقتي است كه در حال سجده باشد!

انگار راه نجات را يافته بود ... لحظه اي بعد پسرك بود و سجاده اي كه گويي درازايش تا به آستانه ي درگاه آفريدگار مي رسيد ...

..................................................................

نگاهي به فيلم سينمايي ((رفيق بد))  در آخرين سكانس


 

۱٦ آبان ۱۳۸٦

حضرت شيرين سلام

از جواني مي خواستم مجنون تر از فرهاد شوم.

پس دنبال شيرين ترين شيرين گشتم تا شما را پيدا كردم. بعد هرچه تلاش كردم نتوانستم فرهاد شوم.

هرچه شما از شيرين بهتر بوديد ، حضرت فرهاد بزرگتر، كامل تر و شيداتر از من بود.

با همه ي اين حرفها مرا ببخشيد كه هميشه شما را شيرين خوانده ام. آخر انصاف نيست شيرين را با شما قياس كردن و مرا با فرهاد سنجيدن ، حضرت شيرين من!

......................................................................

نگاهي به كارنامه ي بازيگري هانيه توسلي در آخرين سكانس


در آرزوي بهار ...

۱٠ آبان ۱۳۸٦

در آرزوي بهار ...

مدتي ست كه بيكار هستيد. هر روز با هزاران اميد روزنامه ها را جستجو مي كنيد تا شايد فرجي شود. اماهر چه مي گرديد،كمتر مي يابيد.  يا بايد سابقه ي كار مفيد داشته باشيد يا فارغ التحصيل از دانشگاهي معتبر باشيد. از خودتان مي پرسيد پس چرا فلاني كه هيچكدام از اين خصوصيات را نداشت، به راحتي آب خوردن استخدام شد؟ لحظه اي بعد يادتان مي آيد كه در اين مواقع استفاده از بند (پ) است كه كارگشا مي نمايد.

اما شما خوشبخت ترين موجود عالم هستيد . از همان ابتدا نيك مي دانستيد كه از يافتن پارتي گردن كلفت ميان آدم ها عاجز هستيد. پس تمام تلاشتان را براي مدد گرفتن از گردن كلفت ترين پارتي عالم بكار گرفتيد. كلي نذر و نياز كرده ايد و خودتان را برايش لوس كرده ايد. از خودش خواسته ايد كه كمكتان كند و يقين داريد كه دير يا زود دستتان را خواهد گرفت.

اما انگار اطرافيانتان عجول تر از اين حرف ها هستند. آن ها فكر مي كنند بايد روزي صد بار با نگراني و تشويش از اوضاع بازار كار بپرسند و با صداي بلند، جوري كه گوشت را كر كند، دعاي خيرشان را نثارت كنند. در اين لحظات احساس بدي به شما دست مي دهد. بسان بيماري مي مانيد كه مرض لاعجلاش تمامي پزشكان حاذق را نااميد ساخته است. قيافه تان همچون قاتلي مي شود كه در آرزوي رضايت اولياي دم به سر مي برد. گمان مي كنيد بزرگترين خطاي جهان خلقت را مرتكب شده ايد و مستوجب شديدترين عقاب ها هستيد. در دلتان مي گوئيد لعنت بر احساس ترحم!

بدترين موقع آن هنگامي است كه آدم ها كسوت كارشناسان خبره را بر تن مي كنند و با ذكر خاطراتي از موفقيت هاي خودشان در پيدا كردن كاري مناسب، خودشان را بالا مي كشند و خواسته يا ناخواسته قصد له كردن شما را دارند.

و شما همچنان هاج و واج مي مانيد و بر بخت بدتان لعنت مي فرستيد. به خود مي گوئيد كاش متعلق به اين نسل كذائي نيمه اول دهه 60 نبوديد و مجبور نبوديد تا آخر عمر اثرات ناشي از تركش هاي اين انفجار جمعيت هولناك را تحمل كنيد.

گاهي اوقات با خودتان كلنجار مي رويد. از خودتان لجتان مي گيرد كه پشت پا به علاقه تان زديد و آن رشته ي تنفر انگيز را انتخاب كرديد تا در آينده با يافتن شغلي مناسب و تامين نيازهاي مادي ، در زمينه ي مورد علاقه تان نيز با جديت بيشتري به كار پردازيد . و حالا خود را اندر خم يك كوچه ي بن بست مي بينيد. از يك سو انگار تمام فرصت هاي شغلي عالم ته كشيده و از سوي ديگر پرداختن به علائق نيز از حوصله تان خارج است.

از طرف ديگر ناچار هستيد اين يادداشت را به سبك سريال هاي آبكي تلويزيوني با پاياني خوش همراه سازيد. پاياني كه عطر اميد را در فضاي وبلاگتان پراكنده سازد و نشان از زنده بودن بارقه هاي اميد در دلتان داشته باشد. پس كتاب شعري را از كتابخانه تان بر مي داريد و شعر "بهار" را زير لب زمزمه مي كنيد:

اي زندگي! سرود تو در گوشم آشناست:

بار ديگر بهار دلاويز مي رسد

پر شد ز عطر غنچه دهان نسيم و باز

ياد لبش چه وسوسه انگيز مي رسد

از لابه لاي ميله هاي بلند كتابها

يك شب ز لاي ميله گريزان شو چون دود

آنسان كه چشم كس نشناسد غبار من

تا سر بر آرم از دل شاد جوانه ها

بار دگر شكوفه بر آرد بهار من!

.......................................

در راستاي اجراي اوامر برخي از دوستان عزيز، زين پس از ارائه يادداشت هاي سينمايي در اين مكان به شدت معذوريم و علاقمندان مي توانند از طريق مراجع اصلي، متون فوق را مطالعه نمايند.

به عنوان نمونه يادداشت من بر فيلم پسران آجري را مي توانيد در روزنامه ي جوان و اينجا و البته در آخرين سكانس بخوانيد.

 


طعم تلخ شكست

٩ آبان ۱۳۸٦

 

طعم تلخ شكست

وارد استاديوم كه مي شوي،سكوهاي خالي بدجوري توي ذوق مي زنند. گويي آنها نارضايتي و سرخوردگي عمومي هواداران را فرياد مي زنند. نارضايتي كه از لا به لاي حرف هاي پيش از بازي تماشاگران به راحتي احساس مي شود .

اما در اعماق دل همه ي آنها هنوز كورسوي اميدي زنده مانده است. بخاطر همين است كه با شعار ((محبوب استقلال كيه؟)) مربي شان را ستايش مي كنند. وقتي ناصر حجازي برايشان دست تكان مي دهد از خود بي خود مي شوند و با شور و حرارت بيشتري نامش را فرياد مي زنند.با خود مي گويي خدا آخر و عاقبت اين بازي را بخير كند. آيا اين تشويق ها تا سوت پايان بازي تداوم خواهد داشت؟

وقتي توپ روي پاي محمد نوازي مي نشيند و شوت زيبايش بر تور دروازه ي پيكان بوسه مي زند، اندكي از نگراني هايت كاسته مي شود و پاي آرش برهاني كه به گل باز مي شود آسمان را آبي تر از هميشه مي بيني. اينك تمام آن شكست ها و نتايج اعصاب خردكن پيشين به فراموشي سپرده شده  و اميدها بارور گشته است. اما زهي خيال باطل!

هنوز سوت پايان نيمه اول به صدا در نيامده است كه اسكوربورد ورزشگاه تساوي 2 – 2 را نشان مي دهد. گويي دروازه بان استقلال ( اشكان نامداري) چمن سبز آزادي را با چمن فلان پارك زيباي شهر اشتباه گرفته و گمان مي كند به پيك نيك آمده است.

فرصت ها در نيمه دوم يكي پس از ديگري از دست مي روند. طلسم گل نزني آرش برهاني بار ديگر قوت گرفته است و از فرهاد مجيدي نيز كاري بر نمي آيد. در كمال ناباوري اين حريف است كه از تك موقعيت هاي بدست امده نهايت بهره را مي برد و توپ را هر طور كه شده از خط دروازه عبور مي دهد.

يكبار ديگر طعم تلخ شكست احساس مي شود. تماشاگران آشكارا به دو دسته تقسيم شده اند . طيف هوادار حجازي همچنان با شعار "حجازي كاپلو" او را مورد تشويق قرار مي دهند و مخالفان حجازي او را به  حيا و رها كردن استقلال فرا مي خوانند.

و تو نمي داني كه جانب كدام گروه را بگيري. از طرفي از نتايج تيم ناراحت هستي و از طرف ديگر فكر مي كني حجازي تنها مقصر اين حوادث ناگوار نيست . در عين حال نيك مي داني آلترناتيو حجازي، امير قلعه نويي مردي كه وقاحتش بر دانشش مي چربد ، چندي پيش تيم محبوبت را فداي ناداني ها و جاه طلبي هايش كرد و بزرگترين صدمات را بر پيكره ي اين تيم وارد ساخت.

اينك بازي پايان يافته است و بازيكنان استقلال در حالي كه متهم به بي غيرتي مي شوند نقش بر زمين گشته اند. حجازي بر نيمكت تكيه زده است و توان برخاستن ندارد. كسي چه مي داند ، شايد اين آخرين حضور وي  در كسوت سرمربي استقلال باشد . شايد از بازي بعد همين سكو نشينان، نام ديگري را فرياد بزنند . سكو نشيناني كه به طرفه العيني يكي را بالا مي برند و ديگري را با سر به زمين مي كوبند . ورزشگاه را ترك مي كني و در اين انديشه غوطه ور مي گردي كه فوتبال بي رحم ترين ورزش هاست و ايرانيان فراموشكارترين مردمان ...


سينما پر!

٧ آبان ۱۳۸٦

نگاهي به فيلم سينمايي "كلاغ پر"

        

سينما پر!

كلاغ پر" نخستين ساخته ي بلند شهرام شاه حسيني، در زمره ي آثار نااميد كننده ي سينماي موسوم به بدنه جاي مي گيرد. نمونه ي كاملي از فيلم هايي كه بر پايه ي "هيچ" بنا مي شوند ، فيلم هايي كه بالكل نقش فيلمنامه ي مستحكم و قابل دفاع را ناديده گرفته و گويي از وجود كارگرداني هوشمندانه نيز بي بهره اند.

حسن انصاريان ، نويسنده فيلمنامه ي كلاغ پر كه علاوه بر "عروس فراري" و "گيس بريده" ، نگارش فيلمنامه "مهمان" را نيز در كارنامه ي خويش دارد و در آنجا توانسته بود با تكيه بر توانائي ها و خلاقيت هاي فردي امين حيايي، به موفقيت نسبي در گيشه دست يابد ، اين بار يك شكست خورده ي تمام عيار قلمداد مي گردد . چه در فيلمنامه ي وي نه موقعيت كميك بامزه اي تعبيه شده و نه حادثه پردازي جالب توجهي به چشم مي خورد.جالب اينجاست كه كارگرداني ضعيف و بازي هاي ضعيف تر نيز به اين مجموعه افزوده گشته تا فيلم حتي از جلب رضايت تماشاگران هميشگي اين قبيل آثار نيز ناتوان نشان دهد.

  كلاغ پر روايتگر قصه ي جواني آس و پاس به نام رضا (محمدرضا گلزار) است كه پس از يافتن شغلي مناسب ، خيال برپايي مراسم ازدواج با نامزدش رؤيا ( بهنوش طباطبايي) به سرش مي زند، غافل از اين كه دخترك، ظاهراً بنا به درخواست و پافشاري مادر(مريم سعادت)، مسعود (حسام نواب صفوي)، جوان چرب زباني كه گويي پولش از پارو بالا مي رود را برگزيده است. مسافرت خانوادگي دختر به همراه نامزد جديد ، رضا را بر آن مي دارد تا شغل جديد را به فراموشي سپرده و توسط موتورسيكلت خويش درصدد تعقيب آنها برآمده و راه شمال كشور را در پيش گيرد.

از همين لحظات نخستين ضعف هاي مشهود فيلم رخ مي نمايد. جايي كه حضور لحظه به لحظه و آشكار رضا ، هيچ توجهي را از جانب دختر و ساير همسفران وي برنمي انگيزد و سكانس تعقيب و گريز جاده اي به مثابه ي آثار نازل سينمايي، به سطحي ترين شكل ممكن برگزار مي شود.

حسام نواب صفوي همچون هميشه ايفاگر نقش بدمن قصه است . شخصيت خبيثي كه او نيز نامزد سابق خويش سارا (مهناز افشار) را رها ساخته و دل در گرو ديگري سپرده است . نواب صفوي آن قدر در اجراي دوباره و چند باره ي اين كاراكتر كليشه اي در فيلم هاي مختلف ، اصرار دارد كه به تدريج قابليت هاي خويش را زير سؤال برده است . شايد هم مقصر آن تهيه كنندگان و فيلمسازاني باشند كه شهامت ريسك كردن ندارند و سود جستن از بازيگران امتحان پس داده را بهترين و آسان ترين راه براي جذب مخاطب قلمداد مي كنند.

در اينجا نيز به نظر مي رسد تمام فكر و ذهن دست اندركاران ساخت كلاغ پر، در فتح گيشه ها خلاصه شده است . از همين رو است كه زوج پول ساز گلزار – افشار را برگزيده و سعي كرده اند از مؤلفه هاي موفق و امتحان پس داده ي روابط اين دو در فيلم "آتش بس" ، كپي برداري نعل به نعل و كم نقصي داشته باشند. بطوريكه در آنونس فيلم نيز اين مساله را لحاظ كرده و مشاهده شوخي ها و كشمكش هاي ميان آنها، ناخودآگاه تماشاگر را به ياد اثر پرفروش تهمينه ميلاني مي اندازد.

اما در كمال تاسف فيلم در بازسازي آن اثر نيز ناتوان نشان مي دهد. چه بهرحال آتش بس صاحب تفكري آموزشي و ايده اي خلاقانه بود و در جاي جاي آن، ردپاي كارگرداني مسلط به اجزاي صحنه هويدا بود ، اما در اينجا نه تنها خبري از نوآوري و خلاقيت هاي هنري نيست، بلكه نقش عنصري به نام كارگرداني آنچنان كمرنگ است كه چندان به چشم نمي آيد.

محمدرضا گلزار كه پس از نقش آفريني در "بوتيك"،به سبب تسلط كارگردان (حميد نعمت اله) بر عملكرد وي و مهار كنش ها و واكنش هاي ذاتي او، اميدواري بسياري را برانگيخته بود، در اينجا كاملاً رها گشته است. بطوريكه گويي هيچ نظارتي بر وي نبوده و نتيجه ي آن، تصوير آزار دهنده اي است كه اين روزها بر پرده ي سينماها نقش بسته است. حضور او چه در صحنه هاي غم بار تنهايي و زمزمه كردن با خويش و چه در سكانس هاي شادماني و انجام حركات موزون، آنقدر ابتدايي و ناشيانه است كه آدمي را به شگفت وا مي دارد.

گرچه كلاغ پر مملو از گاف هاي تصويري و محتوايي - از تغيير لباس بازيگر اصلي فيلم در دو صحنه ي پي در پي گرفته تا به فراموشي سپردن قضيه ي پنچر كردن ماشين و به حركت در آمدن ناباورانه ي آن و ... –  است ،با اين وجود شگفت انگيزترين سكانس هاي فيلم در ويلاي محل اقامت رضا و سارا خلق مي شود. . جايي كه آن ها به منظور زير نظر گرفتن ويلاي كناري، به استفاده از دوربين هاي كارگذاشته شده متوسل مي شوند. در طول اين صحنه ها حركت دوربين ها و سوئيچ تصاوير آن ها ، حضور كارگردان تلويزيوني را در ذهن متبادر مي كند. كارگرداني كه  بنا به مقتضيات صحنه، دوربين خاصي را بر مي گزيند و در لحظه اي، كلوزآپ يكي از افراد حاضر در خانه را در محلي دوردست، شكار مي كند!

يكي از ويژگي هاي كلاغ پر،استفاده از انواع و اقسام اسپانسرهاي تبليغاتي - از لوستر گرفته تا فلان مارك صوتي و تصويري معروف و ...-  است. اسپانسرهايي كه هر از گاهي سر و كله شان در قاب تصوير پيدا مي شود تا جايي كه بالاخره يكي از آن ها (توليدي پوشاك مردانه) خودش را به فيلم تحميل كرده و بخش قابل توجهي از فيلمنامه را به خود اختصاص مي دهد. قضيه مزون لباس و حضور مانكن ها و بعد رها ساختن تعدادي موش زبان بسته ميان جمعيت ، از آن وصله هاي ناجوري است كه به هيچ طريقي دلچسب نمي نمايد ، هر چند اين قضايا مجالي را ايجاد مي كند تا كارگردان بار ديگر جذابيت و خوش تيپي جناب گلزار را يادآور شود!

در اين ميان تنها نقش آفريني كوتاه مدت اكبر عبدي است كه جلب نظر مي كند. بازيگري كه با آن گريم متفاوت عبدا... اسكندري و استفاده از لهجه و گويش مازندراني، موفق مي شود در پاره اي لحظات، خنده را مهمان لبان تماشاگر سازد و اندكي از فضاي كسالت بار فيلم بكاهد.

سكانس هاي پاياني فيلم دقيقاً مطابق انتظار تماشاگر ترسيم مي شود . جايي كه رضا و سارا به يكباره تلاش هاي گذشته شان براي به چنگ آوردن عشق هايشان را از ياد مي برند و همراه با درويش، كلام (( و عشق ... )) را زير لب زمزمه مي كنند و خوشحال و سرمست، روانه ي شهر و ديار خود مي گردند.

به نظر مي رسد با تداوم توليد و نمايش فيلم هايي اينچنين سهل انگارانه،كه آشكارا مخاطب خويش را دست كم مي گيرند و با ناديده انگاشتن عقل، شعور و حتي احساس وي ، زمينه ي دلزدگي تدريجي وي را فراهم مي سازند، آسيب هاي جدي تري سينماي تجاري ايران را تهديد مي كند.

در شرايطي كه سينماي ايران با مشكل عظيمي چون بي اعتنايي عمومي تماشاگران دست به گريبان است ، يافتن راهي براي جذب و كشاندن مخاطب افزون تر به سينماها، قابل تامل و شايسته ي تقدير است. در اين ميان استفاده از چهره هاي محبوب و مورد پسند جامعه نيز از جمله راهكارهايي است كه اگر بجا و مناسب مورد استفاده قرار گيرد، نه تنها مذموم نيست بلكه مي تواند چرخهاي اقتصادي اين سينماي نيمه جان را با سرعت بيشتري به حركت در آورد، البته به شرطي كه اندكي حسابگري، تعقل و دورانديشي ضميمه ي كار فيلمسازانمان گردد!

منبع: روزنامه جوان


 

۱ آبان ۱۳۸٦

                  

نگاهي به سريال چارخونه

لزوم نوآوري در سريال هاي روتين

   فرهاد خالدار

 در شبهاي گرم و پرحرارت تابستان امسال، شبكه سوم سيما رويكرد چندين و چند ساله ي خويش، در توليد و پخش طنزهاي روتين شبانه، موسوم به طنزهاي نود شبي، را تداوم بخشيد و با به روي آنتن بردن سريال چارخونه، جذب مخاطب انبوه و تكرار موفقيت هاي نسبي پيشين را جستجو مي كرد. اما چارخونه برخلاف انتظار، توقعات را برآورده نكرد تا نامش در ميان خيل سريال هاي بي بو و خاصيتي كه تنها براي پر كردن آنتن و خالي نماندن عريضه  ساخته مي شوند، قرار گيرد.

در مورد اين سريال نخستين موردي كه در نگاه اول به چشم مي آمد،حضور گسترده و همه جانبه ي خيل بازيگران موفق طنز در قالب يك مجموعه تلوزيوني است. مساله اي كه ناخوداگاه سطح توقع بيننده را براي مشاهده ي سريالي واجد لحظات شادي بخش بالا مي برد. سروش صحت نويسنده و بازيگر سينما و تلوزيون ايران ، در اولين تجربه ي كارگرداني خويش با بهره گيري از بازيگران امتحان پس داده و سود جستن از تيپ هاي آشناي آنها ، سعي داشت در جذب بيننده و نشاندن لبخندي بر لبان آنها به موفقيت دست يايد. هرچند حضور بازيگراني چون حميد لولايي، رضا شفيعي جم، جواد رضويان، مريم امير جلالي،بهنوش بختياري،فلامك جنيدي و ... كافي است كه بصورت بالقوه نقاط قوت اثر و همچنين جذابيت هاي ظاهري آن ارتقا يابد،اما چارخونه در مقايسه با ديگر سريال هاي نود شبي پيشين، ناموفق و كم اثر جلوه مي كند و نشان دهنده ي اين نكته ي مهم است كه بازيگر  تنها جزئي از يك كل است و  وقتي شالوده ي اثر، سست و كم مايه بنا مي شود، ديگر از توانايي هاي بازيگر نيز كار چنداني ساخته نيست.

در چنين شرايطي  وقتي رضا شفيعي جم ،بازيگر غریزی سینما و تلویزیون - كه پیش از این بارها با حضور موثرش در قالب منجي طنزهاي شبانه ظاهر گشته بود- به هر دري مي زند و به هر شكل و شمايلي در مي آيد، باز هم گويي جايي از كار مي لنگد و توفيقي نصيب مجموعه نمي گردد. اين چنين است كه اضافه گشتن بازيگر شناخته شده اي چون جواد رضويان نيز چندان تحول مثبتي در سريال ايجاد نمي كند، چه كه كاراكتر وي نيز  چندان جاي كار ندارد و وي را ناچار مي سازد از نقش آفريني موفق پيشين خويش در سريال پاورچين وام بگيرد.

جالب اينجاست چارخونه بزرگترين آسيب را از نقطه اي مي بيند كه تخصص اصلي سروش صحت قلمداد مي شود . به واقع بهره جستن از فيلمنامه هاي ضعيف و استفاده از فيلمنامه نويسان ناشناخته و تازه كار و چنگ انداختن به موضوعات تاريخ مصرف گذشته، پاشنه ي آشيل چارخونه محسوب مي شود . بطوريكه در متن هاي استفاده شده خلاقيت خاصي به چشم نمي خورد و در بسياري موارد قصه ها غالباً تكراري و بر مبناي كليشه هاي آزاردهنده بنا نهاده شده است.

وقتي در فيلمنامه اي هيچ شوخي بامزه و يا موقعيت حساب شده اي براي خنداندن تماشاگر پيش بيني نگشته، هيچ عجيب نيست كه كارگردان متوسل به خلاقيت و هنرهاي شخصي بازيگرانش گردد و مثلاً از آنها بخواهد كه با كارهاي حاشيه اي همچون آواز خواندن، فضاي شادي را ايجاد و موجبات رضايت بينندگان را فراهم سازند.

 هرچند در اين ميان تك قسمت هاي درخشاني نيز به چشم مي خورد . بعنوان مثال مي توان به قسمتي كه به مسائل پشت پرده ي دنياي فوتبال مي پرداخت اشاره كرد كه نشانگر شناخت دقيق و جامع نويسنده ي آن از مشكلات ريشه اي و مناسبات پيدا و پنهان اين ورزش پرهياهو بود،بطوريكه تقدير و ستايش بسياري از بزرگان اين رشته ي ورزشي را در پي داشت.

 چارخونه به نوعي نشان دهنده ي اين نكته ي ظريف است كه دوره ي سريال هاي به اصطلاح آپارتماني، پايان پذيرفته و اينك زمان آن فرا رسيده است كه با دوري جستن از اين فضاي يكنواخت و كسل كننده، كمي خلاقيت و نوآوري چاشني آثار روتين گردد. چه به نظر مي رسد تمامي قصه ها و اتفاقاتي كه ممكن است در چنين فضايي رخ نمايد، بارها و بارها به طرق مختلف اشاره شده است و اين لوكيشن ديگر پتانسيل و قابليت پرداخت افزونتري را ندارد. نكته اي كه مهران مديري به خوبي آن را دريافته و در دو سريال اخيرش (شبهاي برره و باغ مظفر) با رويكرد به فضايي جديد و خلق شخصيت هايي تازه و بكر، آن را با موفقيت به انجام رسانده است.

به نظر مي رسد بايد با نگاهي ژرف تر مقوله ي طنزهاي نود شبي را پيگيري كرد. زماني نشاندن لبخندي بر لبان تماشاگر خسته از كار و گرفتاري هاي  روزمره، بهانه اي قانع كننده براي چشم بستن بر بسياري از آسيب ها و كاركردهاي منفي  اين سريال ها قلمداد مي شد. حال كه اين مجموعه ها از فراهم آوردن زمينه اي براي انبساط خاطر و نشاط تماشاگر نيز عاجز نشان مي دهند، چه لزومي براي تداوم توليد و پخش آنها وجود دارد؟

 

منبع : ماهنامه فرهنگ و سينما


Blog Skin