احساس امنيت

٢٩ مهر ۱۳۸٦

احساس امنيت

سر تا سر ميدان بزرگ شهر را به تسخير خود در آورده اند ... گروهي از ماموران لباسهاي سراسر سياه برتن دارند و عده اي ديگر لباس استتار لجني ...  در فاصله ي ده متري يكديگر ايستاده اند ... همراه با ماشين هايي كه چراغ گردانشان در حركت است ...

از كنارشان با هراس مي گذري ... نمي داني قضيه چيست ... از بغل دستيت كه سوال كني با شانه بالا انداختن مواجه مي شوي ... هيچكس نمي داند چه خبر است ...

فضاي خفه كننده اي حكمفرماست ... همه با نوعي بي اعتمادي به آنها و اطرافشان مي نگرند ...گويي منتظر اتفاقي ناگوار هستند ...  جالب اينجاست كسي شهامت سوال كردن از آنها را نيز ندارد... ناگهان صداي كسي به گوش مي رسد كه قرار است فلان مقام بلند پايه ي فلان كشور خارجي بيايد و برود ... خدا پدرش را بيامرزد ... جمعي را از نگراني و اضطراب مي رهاند!

به ياد فيلم ها و سريال هاي آلماني مي افتي ...ياد نمايش اقتدار پليس و مردمي كه با حضور پليس ها احساس امنيت مي كنند ... اما در اينجا انگار همه چيز بر عكس است ... مشاهده فلان مامور نيروي انتظامي براي مردم عادي و بي گناه، وحشت آور است ... حتي اگر هيچ پيش زمينه ي بدي در ذهن نقش نبسته باشد، اين شكل و شمايل ،احساس امنيت و آرامش را به انسان القا نمي كند ...

اجراي طرح ارتقاي امنيت اجتماعي خاطرت هست؟ ... آن گاه كه به بهانه ي مبارزه با اخلال گران نظم اجتماعي، بسياري از ناهنجاري هاي ناگوار به چشم شهروندان آمد ... تصوير دختركي كه با هول و هراس اطرافش را مي پائيد تا مبادا او نيز مجرم شناخته شود، از ياد نرفتني است ... هنوز هم هم تصوير برنامه هاي مستندي كه نمايشگر ضرب و شتم اراذل و اوباش بود، در ذهن ها نقش بسته است ... همان ها كه ناخواسته سببب ساز همذات پنداري بيننده با فلان خلافكار سابقه دار و بيرحم شهر مي گشت ...

حقيقت اين است كه تصوير پيش روي ما از پليس و مامور انتظامي، آنچنان كه بايد و شايد جذاب و دوست داشتني نيست ... كساني كه بيشترين نقش را در رفاه و امنيت اجتماعي ما ايفا مي كنند، القا كننده ي "احساس امنيت" نيستند و گاه به مايه عذاب ما تبديل مي شوند ...

و بخش بزرگي از اين مساله به تصويري بر مي گردد كه در طول اين سال ها از آنان ارائه شده است.تصوير كليشه اي پليسي غالباً با محاسن بلند، كه هرچند سعي مي كند خودش را محبوب جلوه دهد، ولي از كمترين جذابيتي برخوردار نيست و گاه آنقدر با واقعيات در تعارض است كه بيننده را پس مي زند.

در هفته ي نيروي انتظامي قرار داريم و هر شب شاهد به روي آنتن رفتن يكي از تله فيلم هاي پليسي هستيم.  هرچند كه اين فيلم هاي تلويزيوني سعي مي كنند نقش بزرگي در تلطيف فضا و ايجاد نوعي حس اعتماد ميان شهروندان و پليس ايجاد كنند،با اين وجود به نظر مي رسد  عملكرد و رفتار ماموران انتظامي در مواجه مستقيم با مردم بيشترين نقش را در شكل گيري احساس آرامش مردم ايفا مي كند . به اميد روزي كه باور كنيم ماموران انتظامي دوستدار و كمك رسان ما هستند و سيماي پليس نمايانگر ظهور و بروز آرامش باشد!


ميوه ممنوعه

٢٤ مهر ۱۳۸٦

دو یادداشت بر سريال ميوه ي ممنوعه

      

۱. حريم عشق

حريم عشق را درگه بسي بالاتر از عقل است
كسي آن آستان بوسد كه جان در آستين دارد
" حافظ شيرازي"

از همان هنگامي كه خبر كليد خوردن سريالي از حسن فتحي بر اساس دو داستان شيخ صنعان و شاه لير منتشر گشت ، مي شد حدس زد كه ميوه ممنوعه به يكي از بحث انگيز ترين سريال هاي مناسبتي سيما مبدل گردد ، نه بخاطر ظرفيت هاي بالقوه ي اين دو قصه ي تاريخي ، بلكه بخاطر سوابق درخشان حسن فتحي در ساخت سريال هاي موفقي نظير شب دهم و مدار صفر درجه، كه او را در رديف كارگردان دقيق و پر وسواس سيما قرار داده است.

داستان شيخ صنعان كه در زمره ي نخستين داستان هاي منطق الطير عطار قلمداد مي شود (شامل چهارصد و هفده بيت و در قالب مثنوي ) حكايت غريب  دلباختن شيخي است عارف مسلك بر دختري ترساي(مسيحي) . داستان از خود بي خود شدن مردي كه به طرفه العيني دل و دينش را بر باد مي دهد و در اجراي اوامر معشوق "مي" مي نوشد و "خوك باني" پيشه مي كند.

يكي از ويژگي هاي سريال هاي حسن فتحي استفاده مناسب از فيلمنامه هاي حساب شده و منسجمي است كه غالبا نقش مهمي در موفقيت اثر ايفا مي كنند، در اينجا نيز فتحي با به خدمت گرفتن عليرضا كاظمي پور و در كنارش بهره جستن از عليرضا نادري به عنوان نويسنده ي گفتگوها يا ديالوگ نويس،  نشان مي دهد كه براي وي فيلمنامه در درجه اول اهميت قرار دارد . مساله اي كه براي خيلي از فيلمسازان تلويزيوني ما كوچكترين اهميتي ندارد و بارها مشاهده شده است كه تنها با نگارش سه چهار قسمت از يك مجموعه ي 30 قسمتي ، كار را مقابل دوربين برده اند.

 حاج يونس فتوحي (علي نصيريان) نماد كاملي از انسانهايي است كه سال ها با زندگي سنتي خويش خو كرده ، كوركورانه در مسيري از پيش تعيين شده گام برداشته ولي هرگز به رستگاري نرسيده اند. انسان هايي كه گويي هرگز در معرض آزمايش نيز قرار نگرفته اند و هيچگاه طعم شيرين عشق و محبت را نچشيده اند . اين چنين است كه هنگامي كه پس از گذشت سالياني دراز از سوي شخصي مورد محبت واقع مي گردند به يكباره دل و دين از كف مي دهند و فيلشان ياد هندوستان مي كند و هرچه تا به حال اندوخته اند را به حراج مي نهند.

هرچند با توجه به محدوديت ها و خط قرمزهاي هميشگي سريال هاي تلويزيوني، شخصيت هستي (هانيه توسلي) آنچنان كه بايد و شايد با اصل قصه و دختر اغواگر مسيحي مطابقت داده نشده ، و وي در قالب دختري پاك و معصوم و البته جسور به تصوير در آمده ، با اين وجود عشق تدريجي حاج يونس فتوحي به او به هيچ وجه غيرمنظره و دور از انتظار از آب در نيامده است. بخصوص با توجه به تاكيدي كه بر مشغله ي كاري  شخصيت قدسي ( گوهر خير انديش) و  كم توجهي وي به امور خانواده مي گردد، هيچ عجيب نيست كه حاج يونس رفته رفته سر به وادي ديگري بگذارد. مساله اي كه بسياري از بانواني كه سريال را بدآموز مي پندارند و بيم دارند كه  شوهرانشان نيز راه حاج فتوحي را بپيمايند ، بايد به آن توجه خاصي مبذول فرمايند.

ميوه ممنوعه بازگشت شكوهمند بازيگري است كه در طول اين سال ها آنچنان كه بايد ارج نديده و مورد ستايش واقع نگشته است . بازيگر توانايي چون علي نصيريان با آن پيشينه ي درخشان هنري، در حالي به يكي از عناصر جذابيت سريال تبديل مبدل گشته است ، كه بازيگر جواني چون امير جعفري را در كنار خويش مي بيند. دو بازيگري كه مزد اعتماد فتحي در انتخاب صحيح بازيگرانش را به خوبي پاسخ گفته و يكي از درخشان ترين نقش آفريني هاي كارنامه ي خويش را رقم زده اند.

در عين حال ميوه ممنوعه در پاره اي موارد دچار ضعف هايي قابل تامل است. بعنوان نمونه در پرداخت شحصيت هاي دو دختر حاجي و شوهرانشان نواقص عديده اي به چشم مي خورد . فارغ از اينكه جز همان اشارات اوليه گويا ديگر هيچ خبري از قصه ي شاه لير در سريال نيست، روابط ميان دختر كوچك (طناز طباطبايي) و شوهر آهنگسازش( نيما رئيسي) بسيار اغراق شده و ناملموس به تصوير در آمده است. دو شخصيتي كه آنقدر سفيد و درستكار هستند كه تلألؤ اغراق شده شان چشمان بينندگان را آزار مي دهد. اين در حالي است كه نقش آفريني كاظم بلوچي در نقش بازپرس ويژه پرونده، با آن هيبت و شكل و شمايل و نيز بازي آزاردهنده با دستمال در دستش ،به گونه اي نچسب از آب در آمده است.

با اين وجود نام ميوه ممنوعه در رديف بهترين سريال هاي مناسبتي سيما در ايام ماه مبارك رمضان قرار خواهد گرفت . سريالي كه عليرغم رو به رو بودن با مشكل بزرگ و تقريبا لاينحلي چون كمبود وقت،با به خدمت گرفتن عوامل حرفه اي و لحاظ كردن استاندارد هاي اوليه توجهات بسياري را بر انگيخته و نشان دهنده ي اين نكته است كه در صورت انتخاب موضوعات و عوامل مناسب ،رسانه اي همچون تلويزيون نيز قادر به تهيه و پخش محصولاتي با كيفيت خواهد بود.

اميد است كه با پياده ساختن يك برنامه ريزي دقيق و منسجم و آينده نگر كه از نيازهاي مبرم اين رسانه است ، بيش از پيش شاهد به روي آنتن رفتن سريال هايي اينچنين موفق و تاثيرگذار باشيم.

 

۲. ضعف در خط پايان

گرچه مشاهده پايان بندي ضعيف و نچسب سريال هاي تلويزيوني تبديل به عادات هميشگي بينندگان اين قبيل آثار گشته و اكثر قريب به اتفاق اين مجموعه ها،از پايان بندي سوال برانگيز و نتيجه گيري ضعيف در رنج هستند، با اين وجود از اعماق وجود آرزو مي كرديم كه ميوه ي ممنوعه از اين حيث نيز يك استثنا باشد و در قسمت آخر با يك روال منطقي و صحيح ، با دوستدارانش وداع كند.

اما اين بار نيز تيرمان به سنگ خورد و پايان بندي ضعيف و نچسب گريبان ميوه ي ممنوعه را نيز گرفت. از سال ها پيش گويي قانون نانوشته اي در عرصه ي سريال هاي تلويزيوني وجود دارد كه هر فيلمنامه نويس و كارگرداني بايد با پاياني خوش و اميدواركننده، ماجرا را ختم به خير نمايد. انگار بينندگان تلويزيون انسان هايي سطحي و ناداني هستند كه بايد به ضرب و زور يكي دو سكانس فرمايشي، آنها را راضي و خشنود نگه داشت.

سوال اين است در حالي كه بخش انبوهي از سريال، به نمايش مشكلات و مصائب كاراكترهاي مختلف و درگيري هاي فيزيكي و كلامي ميان آنها سپري گشته ، چگونه در چند دقيقه پاياني ناگهان زندگي شيرين مي شود و آثار غم و اندوه به يكباره رخت بر مي بندد و كلبه احزان، گلستان مي شود؟ چطور خانواده اي كه بزرگترين بحران ها را تجربه كرده ، در عرض چند دقيقه تبديل به خوشبخت ترين خانواده ي روي زمين مي گردد؟

 اين چنين است كه نمايش حاج يونس فتوحي با گل سرخ در دستش، قبولي سينا (پسر حاج يونس) در دانشگاه و خوشحالي اغراق شده ي هستي شايگان در كنار فرزاد و ... آنقدر ناشيانه و مضحك جلوه مي كند. اين چنين است كه كارگردان با نمايش كنسرت پاياني سريال گاف بزرگي مي دهد و با وجود تاكيدي كه در طول سريال بر صداي مصطفي (داماد حاج فتوحي) و خواننده بودن وي مي شود، با حضور خواننده ي اصلي (احسان خواجه اميري) مساله آوازه خواني وي به يكباره فراموشي سپرده مي شود و يكي از شخصيت هاي سريال، با سر به زمين كوبيده مي شود .

كاش آن سكانس زيباي قرار گرفتن تسبيح حاج فتوحي بر روي ديوار خانه، بلافاصله پس از سكانس خيس شدن حاج يونس در زير باران در حياط بيمارستان قرار مي گرفت و همه چيز تمام مي گشت. اين گونه هم مساله ي پاك شدن شخصيت اول داستان از لوث آلودگي ها و زشتي هاي دنيوي القا مي گشت و هم حضور جاودانه ي وي در دل و فكر و ذهن هستي شايگان!

گاهي اوقات به نظر مي رسد مردم كشورمان را دست كم مي گيريم .احساس مي كنيم بايد بديهي ترين چيزها را به ساده ترين شيوه هاي ممكن برايشان به تصوير كشيد. در حالي كه بدون شك صاحب هوشيارترين و نكته سنج ترين مردمان هستيم. كساني كه تفاوت ها را به خوبي احساس مي كنند و براي هر رويدادي، تحليل ويژه اي ارائه مي نمايند.

قضيه پايان بندي هاي آزاردهنده را مي توان به يك مسابقه فوتبال تشبيه كرد. همچون حركت تيمي كه با پاس كاري فوق العاده، توپ را به مقابل دروازه حريف مي رساند و درست در لحظه اي كه بايد توپ را وارد دروازه نمايد، از انجام آن عاجز مي نمايد و هارموني تيمي خويش را به زير سؤال مي برد. به اميد آن كه از اين پس شاهد به ثمر رسيدن گل هاي سريال هاي تلويزيوني، در دقايق پاياني يك بازي نفس گير باشيم!


خداحافظ ...

٢٢ مهر ۱۳۸٦

خداحافظ ...

با سپاس بسيار از تمامي دوستان بزرگواري كه با حضور گسترده ي خويش، اين محفل نوراني را گرم و گرم تر ساختند، قطعه شعري كه با صداي گرم "حامي" عزيز خوانده شده است ، همراه با توضيحات تكميلي به عنوان حسن ختام  اين كل كل پرهيجان،تقديم مي گردد:

خداحافظ گل لادن

 تموم عاشقا باختن (اشاره به شكست عاشقان تيم پرسپوليس)

ببين گريه هام از عشق

چه زندوني برام ساختن (اشاره به زندان تنهايي طرفداران لنگ)

خداحافظ گل پونه

گل تنهاي بي خونه (اشاره به خانه نداشتن آقاي قطبي)

لالايي هات ديگه خوابي

به چشمونم نمي شونه (اشاره به بي ثمر بودن لالايي هاي آقاي قطبی)

يكي با چشماي نازش

دل كوچيكمو لرزوند (اشاره به چشمان ناز و گل زيباي روانخواه)

يكي با دست ناپاكش

گلاي باغچمو سوزوند (اشاره به دست ناپاك نيكبخت در صحنه هند منجر به گل مردود اعلام شده)

تو اين شبهاي تو در تو

خداحافظ گل شب بو (اشاره به رقابت تنگاتنگ در ليگ و خداحافظي زودهنگام پرسپوليس از صدر جدول)

هنوز آوار تنهايي داره

 مي باره از هر سو( اشاره به تنهايي ويران كننده ي قرمزها)

خداحافظ گل مريم

گل مظلوم پر دردم (اشاره به گل بيچاره اي كه بصورت كاملا شانسي وارد دروازه ي استقلال شد)

نشد با اين تن زخمي

به اغوش تو برگردم (اشاره به گل دوم استقلال كه قرار بود وارد دروازه پرسپوليس شود، ولي در کمال بدشانسي وارد نشد!)

نشد تا بغض چشماتو

به خواب قصه بسپارم ( اشاره به شكست قابل پيش بيني قرمزها كه متاسفانه به وقوع نپيوست و جاودانه نشد)

از اين فصل سكوت و شب

غم بارونو  بردارم ( اشاره به گريه هاي بي امان بازيكنان و كادر فني و طرفداران پرسپوليس)

نمي دوني چه دلتنگم

از اين خواب زمستوني ( اشاره به خواب غفلت طرفداران پرسپوليس)

تو كه بيدار بيداري

بگو از شب چي مي دوني (اشاره به هوشياري هميشگي هواداران استقلال)

تو اين روياي سردرگم

خداحافظ گل گندم (اشاره به روياي پوچ و محال قهرمانی قرمزها)

تو هم بازيچه اي بودي

تو دست سرد اين مردم (اشاره به بازيچه بودن پرسپوليس در ميان طرفدارانش)

خداحافظ گل پونه

كه باروني نميتونه (اشاره به بي فايده بودن گريه ي پرسپوليسي ها)

طلسم بغض رو برداره

از اين پائيز ديوونه! (اشاره به پائيز نحس پرسپوليسي ها و سقوط قريب الوقوع آنها و جوجه هايي كه در آخر اين فصل شمارش خواهند شد!)


کل کل

۱۸ مهر ۱۳۸٦

كل كل

يادش بخير ... روزهاي كل كل ... روزهايي كه منتظر كسب يك نتيجه ضعيف از تيم رقيب بوديم، تا خراب شويم بر سر طرفدارانش ... روزهايي كه يك شكست كافي بود تا مدت ها كنايه هاي دوستان را تحمل كنيم ... و اين كل كل ها پيش از دربي بزرگ پايتخت به اوج مي رسيد!

فرقي نمي كرد در صدر جدول باشيم يا فانوس به دست... مهم نبود تيم حريف سرتر است يا ما... مهم آن رجز خواندن ها و كل كل هاي دوست داشتني پيش از بازي بود و توجيهات و سركوفت زدن هاي پس از بازي!

آن روزها حياط مدرسه و پهنه ي كوچه و خيابان، جولانگاه اين حرف ها بود و حالا گرچه در ابعادي كوچكتر و در شكل و شمايلي متفاوت اين قضايا همچنان ادامه دارد، اما به هيچ وجه به گرمي و شور و شوق سابق نيست ... شايد بخشي از دلايل اين امر بازگردد به بزرگ شدن تدريجي ما و عبث پنداشتن آن كل كل هاي بامزه!

اين روزها بدجوري هوس بازگشت به آن دوران و حضوري گسترده در خواباندن كل طرفداران رقيب سنتي به سرم زده است ... نمي دانم اين وبلاگ و اين فضا ، پتانسيل رسيدن به اوج هيجان را دارد يا نه ... اما به امتحانش مي ارزد... دوستان آبي و قرمز را به آغاز گفتگويي خصمانه و دوستانه (چه تضادي!) پيرامون بازي روز يكشنبه 22 مهر ميان دو تيم استقلال و پرسپوليس فرا مي خوانم... آغاز گر اين به اصطلاح كل كل خودم خواهد بود و منتظر پاسخ شما در صفحه ي كامنت ها وبلاگم خواهم بود و در همان صفحه اين حرف ها و حديث ها و رجز خواندن ها ادامه خواهد يافت، تا سوت پايان بازي ...بديهي است كه حضور دوستان زرد و سفيد و سبز و ... نيز موجب خشنودي همگي ما خواهد گشت ... پس ما را بي نصيب نگذاريد!

فقط خواهشمندم از بكاربردن عبارات و كلمات ركيك و آنچناني خودداري نمائيد ... به هيچ وجه مايل نيستم كامنت هاي دوستان را بخاطر استفاده از لغات دون شان آدميزاد حذف نمايم!

بهرحال اين گوي و اين ميدان !

.................................

بگذار دلشان خوش باشد ... دلشان خوش باشد كه با 20 امتياز در صدر جدول هستند ... بگذار با توهم قهرماني سر كنند ... آخر آنها سالهاست كه رنگ جام را نديده اند ... مدتهاست كه در آرزوي جايگاه اول مي سوزند و دم نمي زنند ... آري ، بگذار دلخوش باشند با خيال خام خويش!

اين روزها به هر پرسپولسي كه ميرسي 20 امتيازشان را به رخ مي كشد و شكست هاي آبي پوشان و 9 امتياز دريافتي شان را به سخره مي گيرد. آنها گمان مي كنند با پيروزي مقابل ضعيف ترين تيم هاي ليگ،تيم هاي هميشه فانوس به دست ، خواهند توانست به ميان ابرها پرواز كنند ، چه خيال خامي!

مگر آنها نمي دانند ليگ هفتم برايشان با دربي آغاز مي گردد؟ ... اولين بازي دشوار و نخستين آزمون جدي مربيانشان!

22 مهرماه روزي ديگر است ... روز بازگشت ... روز استقلال .... روزي كه پايان بدشانسي هاي آبي پوشان محبوب پايتخت را در پي خواهد داشت و استقلالي ها بازگشت دوباره به جمع مدعيان قهرماني را جشن خواهند گرفت ...

پرسپوليسي ها عزيز لطفاً خودتان را براي يك شكست مفتضحانه ي ديگر آماده كنيد ... چه يقيناً هيچ چيز و هيچ كس نخواهد توانست جلوي نيروي تهاجمي قدرتمند آبي پوشان مقاومت كند ... شايد اين از بدشانسي شماست كه در اين شرايط مقابل تيم ما صف آرايي مي كنيد ... شايد بايد بر بخت بد خويش لعنت بفرسيتيد... ولي چه ميشود كرد؟ ... اين بازي سرنوشت است!

 پيشاپيش تسليت خالصانه ي ما را بخاطر تحمل اين شكست ناگوار در دربي 63 پذيرا باشيد!


مناسبتی ها

۱٥ مهر ۱۳۸٦

مناسبتي ها

با نزديك گشتن به روزهاي پاياني ماه مبارك رمضان، رقابت هميشگي سريال هاي مناسبتي اين ماه نيز به پايان خود نزديك مي شود، هرچند كه اين رقابت به هيچ وجه به گرمي سالهاي گذشته نبوده و اين بار هيچ خبري ار نظرسنجي هاي مختلف سينما نيست كه هر بار سريالي را پيش قراول رده بندي سريال هاي به نمايش در آمده معرفي مي كرد.

اغما؛ باورنكردني ها!

شبكه ي اول سيما كه سال گذشته  با پخش مجموعه صاحبدلان بيشترين تعداد بيننده تلوزيوني را به خود اختصاص داده بود، اين باز نيز با به خدمت گرفتن سيروس مقدم قصد تكرار عنوان سال گذشته را داشت. سيروس مقدم را سالهاست كه مي شناسيم، كارگردان بشدت پركاري كه گويي مخاطب عام تلوزيون ايران را به خوبي مي شناسد و هر بار با ساخت ملودرام هاي سوزناك عده ي زيادي را به پاي تلوزيون ها مي كشد. از ويژگي هاي سريال هاي سيروس مقدم اين است كه همواره شروعي جذاب و گيرا دارند ولي در ادامه آنچنان به ورطه ي تكرار و شعارزدگي مي غلتند كه زمينه ي دلزدگي تدريجي تماشاگر را فراهم مي كنند.

رويكرد دست اندركاران سريال اغماء به قصه اي متافيزيكي و سعي در خلق فضايي ماورايي آنچنان كه بايد و شايد باورپذير از آب در نيامده است. به نظر مي رسد سريال بيشترين آسيب را از ناحيه ي شخصيت پردازي كاراكترهايش مي بيند ، شخصيت دكتر پژوهان (امين تارخ) يكي از علامت سوال هاي اين مجموعه است؛ پزشك باهوش و كاركشته اي كه به راحتي آب خوردن، همچون كودكي خام مي شود و گام به گام همراه ابليس مي گردد. اينچنين است با هيچ منطق و عقل سليمي نمي توان مساله اغفال دكتر پژوهان را باور كرد، مگر اينكه ابليس (الياس) را آنقدر نيرومند فرض كنيم كه هيچ چاره اي براي دكتر متصور نباشيم ،كه اين مساله نيز با آنچه كه به عنوان نماد شيطان در سريال به تصوير در آمده است،به راحتي امكان پذير نيست. بگذريم از اينكه حضور و وجود شيطان با چنين هيبتي با آموزه هاي ديني نيز چندان تطابقي ندارد و به واقع گرايي مجموعه لطمه بزرگي وارد ساخته و يادآور سلسله فيلم هاي تخيلي و دور از ذهن هاليوود است،البته در ابعادي بسيار پايين تر و ضعيف تر.

گويي موفقيت سريال "او يك فرشته بود" سبب ساز رويكرد مجدد به موضوعات ماورايي و مساله تقابل انسان و شيطان  گشته است، كه اغما حتي در تكرار موفقيت آن سريال وطني نيز ناتوان نشان مي دهد.

يك وجب خاك؛ كم كشش ترين ها!

شبكه ي سوم سيما را شبكه جوان مي خوانند، شبكه اي كه با تهيه و پخش برنامه هاي مورد علاقه ي جوانان (از جمله پخش مستقيم مسابقات ورزشي و سريال هاي مختلف) همواره توجهات بسياري را برانگيخته و بينندگان بسياري را به سوي خود فراخوانده است. اين بار نيز همچون سال هاي گذشته اين شبكه با پخش يك سريال به اصطلاح طنز سعي در تداوم روند هميشگي داشت كه بنا به دلايلي از انجام آن عاجز و عرصه را براي ترك تازي شبكه هاي ديگر فراهم نمود. فيلمنامه ي مجموعه ي "يك وجب خاك" شايد براي براي يك سريال حداكثر سيزده قسمتي مناسب باشد،اما به هيچ عنوان از كشش لازم براي شبهاي ماه مبارك رمضان (در سي قسمت) را برخوردار نيست. از همين روست كه فيلمنامه نويس (خشايار الوند) به ناچار يك سري موضوعات و مسائل دور از ذهن و پيش پا افتاده و اتفاقات بي ارزش را به مجموعه اضافه كرده تا شايد مجموعه از اين باتلاق رهايي يابد.

در اين سريال نیزمشكل شخصيت پردازي ضعيف خودنمایی می کند.به  عنوان مثال شخصيت افشاري (رضا بابك) كه قرار است كاراكتر مثبت سريال باشد،عملاً روحيه ي لطيف و دست سخاومند وي به سخره گرفته مي شود و جايگاه وي در حد موجودي نادان و ابله تنزل مي يابد. همچنین شخصیت حمید (با بازی برزو ارجمند) که به عنوان فارغ التحصیل ادبیات و نویسنده معرفی می گردد در هیچ کجای سریال هیچ نشانی از این امر بروز نمی دهد.

براي سريالي كه داعيه ي "طنز" دارد و هدف نخستش نشاندن لبخندي بر لبان تماشاگر است بسيار ناگوار است كه از انجام آن عاجز باشد. تنها حركات و سكنات يوسف تيموري و گاه محسن قاضي مرادي است كه خنده دار جلوه مي كند كه به نظر مي رسد آن نيز بخاطر خلاقيت فردي آنان باشد.

يك وجب خاك بيانگر اين حقيقت است كه وجود يك فيلمنامه ي قرص و محكم و به دنبال آن حضور موثر يك كارگردان باهوش از لوازم ابتدايي يك مجموعه طنز موفق است. مساله اي كه رضا عطاران و گروهش بارها آن را ثابت كرده اند ، آنها كه در اين شب ها جايشان بسيار خالي به نظر مي رسد.

شكرانه ؛ ناموفق ترين ها!

 ناموفق ترين و كم بيننده ترين سريال سيما در ايام ماه مبارك.

شكرانه كه در سكوت خبري مطلق ساخته و به نمايش در آمد عملاً تاكنون به سكوت خويش ادامه داده تا جايي كه كمترين توجهات را برانگيخت و در رديف كم فروغ ترين مجموعه هاي به نمايش در آمده در اين ماه قرار گرفت.

هرچند كه عده اي،مساله ي عجيب و غريب نامناسب بودن ساعت پخش اين مجموعه را از دلايل مود توجه قرار نگرفتن اين مجموعه عنوان مي كنند يا اين وجود به نظر مي رسد مي بايست با نگاهي منطقي و به دور از تعصب به دلايل شكست اين سريال اين مساله پرداخت.

گويي دست اندركاران اين سريال آنقدر ايده ي حضور در كشور تاجيكستان و استفاده از بازيگران بومي اين كشور را جذاب تلقي كرده اند كه از اصل موضوع كه همان انتخاب طرح جذاب و نگارش فيلمنامه ي قوي و منسجم است را به باد فراموشي سپرده اند. وقتي شالوده ي اثري سست و كم مايه بنا شود حضور بازيگران شناخته شده و محبوب نيز يقيناً موثر واقع نخوهد شد. اين چنين است كه حضور پوريا پورسرخ كه بهر حال در ميان بخشي از نسوان جامعه طرفداران قابل توجهي يافته است نيز چندان كمكي به مجموعه نمي كند ، به خصوص اين كه آشكارا سريال هيچ قصدي براي بهره جستن از سيماي ظاهري وي نيز نداشته و حتي در فروشكستن آن چهره نيز موفق نشان مي دهد.

به نظر مي رسد مسئولان شبكه ي پنج سيما همچنان هيچ هدف خاصي را در روند سريال سازي دنبال نمي كنند. اين چنين است كه يك سال سراغ مجموعه هاي طنز مي روند و سالي ديگر ملودرامي اشك بر انگيز را به روي آنتن مي برند و جالب اينجاست كه در هيچ كدام نيز به موفقيت مد نظر دست نمي يابند.

ميوه ي ممنوعه؛ بهترين ها!

 در يادداشت بعدي به اين سريال جذاب حسن فتحي خواهم پرداخت.


كهنه هاي هميشه نو

اين جهاني كه همش مضحكه و تكراره

                                    تكه تكه شدن دل چه تماشا داره!

زانوانش را بالا آورد و به صندلي جلويي تكيه داد، خودش را عقب كشيد و لم داد به روي صندلي اتوبوس ... به منظره ي بيرون چشم دوخت. اشياء يكي پس از ديگري از مقابل ديدگانش مي گذشتند و محو مي شدند،لحظه اي بعد اما همان ها دوباره سرو كله شان پيدا مي شد،تكرار مكررات. گويي هيچ چيز نويي براي مشاهده يافت نمي شد.سرش را برگرداند .هدفون را داخل گوشش گذاشت و چشمانش را بست. دلش مي خواست به ترانه ي نو ظهوري كه همين دو سه  روز پيش به دستش رسيده بود و توجهش را جلب كرده بود، گوش بسپارد:

بگو كه دلدارت منم ... يار وفادارت منم

بگون تو راه عاشقي ... هميشه غمخوارت منم

بگو كه شيرينم تويي ... حالا كه فرهادت منم

تنها اشاره اي بكن... تا دل به دريا بزنم

هدفون را از گوشش خارج كرد. به نظرش ترانه و اهنگش بسيار مسخره و بي ارزش  آمد . از خودش تعجب كرد كه چطور دلبسته ي اين كلمات پوج و بيهوده شده بود.

چشمش به تلوزيون كوچك داخل اتوبوس افتاد. تيتراژ آغازين "اخراجي ها" كه بر صفحه نقش بست بي اختيار به ياد روزهاي جشنواره افتاد.با چه مشقتي راهي سينما شد و فيلم را ديد. چه شوقي بود و لذتي. نوعي حس كنجكاوي آميخته با هيجان...  اما اكنون تماشاي فيلم بسيار ملال انگيز مي نمود. شوخي هايش دم دستي و آبكي و پيامش كليشه اي و نخ نما شده!

چشمانش مسافران صندلي جلويي را شکار کرد. مرد بيست و هفت هشت ساله اي كه دختر يكي ، دو ساله اش را به بازي گرفته بود، در كنارش همسرش نشسته بود . در تمام طول راه براي يكبار هم كه شده كلامي ميان آنها رد وبدل نشده بود . فقط گاهي بچه ي بيچاره را بين همديگر پاسكاري كرده بودند و ديگر هيچ.

فكر كرد شايد آنها زماني دلباخته ي يكديگر بوده اند، از جنس همان عاشق پيشه گاني كه همه چيز را در نگاه يار مي بينند و گمان مي كنند بدون معشق زندگي نتوانند. شايد آنها روزگاري به ظاهر  ديوانه ي هم بوده ولي اكنون تنها مجبور به تحمل يكديگر هستند.

به نظرش آمد همه چيز در اين دنيا روزي ملال انگيز و يكنواخت و خسته كننده خواهد شد. همه چيز (حتي عشق) روزي رنگ كهنگي به خود مي گيرد و از ياد و خاطر آدمي محو مي گردد. ياد حسين پناهي افتاد : همه چي از ياد آدم ميره، مگه يادش كه هميشه يادشه!

دوباره هدفون را در گوش نهاد . نواي آهنگي او را به وجد اورد. آهنگي بشدت تكراري، ولي تا هنوز دوست داشتني و شنيدني. لحظه اي بعد صداي مرد آوازه خوان بود و شوقي افزونتر:

در اين زمانه ي بي هاي و هوي لال پرست

خوشا به حال كلاغان قيل و قال پرست

گونه شرح دهم لحظه لحظه ي خود را

براي اين همه ناباور خيال پرست!

بارها و بارها اين آهنگ و ساير آهنگ هاي اين خواننده را شنيده بود و هيچگاه دچار بيزاري نگشته بود. هيچگاه صدايش ملال انگيز نمي گشت، هيچگاه ترانه هايش تكراري نمي نمود.

با خود انديشيد گرچه بسياري چيزها پس از مدتي ملال انگيز مي نمايند، بعضي چيزها محال است كه تكراري و خسته كننده گردند. اين چنين است كه صداي حبيب و ترانه هايش (كه اغلب شعرهاي نابي از شاعران پرآوازه هستند)، هيچگاه آزار دهنده نخواهد گشت ، همچنان كه داستان هاي  هدايت و اشعار نصرت و يا فيلم هاي مهرجويي تا هميشه نو و بكر جلوه مي كنند!

صداي خنده اي توجهش را جلب كرد. نگاهش با نگاه پيرمرد صندلي بغلي گره خورد. چه عاشقانه همسر سالخورده اش را مي نگريست و با چه اشتياقي با او شوخي مي كرد. انگار سال هاست كه يكديگر را مي پرستند و ادامه ي زندگي بدون يكديگر را محال مي پندارند.

سرش را چرخاند و دوباره به منظره ي بيرون چشم دوخت. حضور تك درختي استوار در بستر دشتي سبز و كمي بالاتر آسماني كه دلش بدجوري هواي گريه كرده ، منظره اي بس رويايي پديد آورده بود و ... گويي طبيعت نيز رخت نو بر تن كرده بود!

 

۳ مهر ۱۳۸٦

ماموريت غير ممكن

خبر انتخاب هشت گزينه براي معرفي به آكادمي علوم و هنرهاي سينمايي اسكار، به عنوان نماينده سينماي ايران، از جمله خبرهاي عجيب و غريب اين روزهاي سينماي ما قلمداد مي شود.

نگاهي گذرا به اسامي فيلمهاي برگزيده نشان دهنده ي حضور همه نوع فيلمي از انواع و اقسام ژانرهاي موجود مي باشد. از فيلمهاي اجتماعي گرفته تا سينماي معنا گرا، از سينماي جنگ تا فيلم هاي جشنواره اي!

هشت گزينه اي كه هركدام به نوعي دچار ضعف هاي عديده اي مي باشند و اگر بتوان توجيهي براي معرفي برخي از آنها تراشيد، حضور تعدادي از آنها بسيار سوال برانگيز مي نمايد. بعنوان مثال فيلمي نظير شب بخير فرمانده با كدام استدلال و دليل منطقي، مناسب مراسم معظمي نظير اسكار تشخيص داده شده است؟ و يا فيلم هاي نظير جايي در دور دست و يا وقتي همه خواب بودند و زمستان است كه حتي در داخل كشور نيز چندان توجهي را بر نينگيختند، چگونه قرار است دل اعضاي اكادمي را  بربايند؟ در اين ميان ميم مثل مادر و پاداش سكوت نيز با توجه به فضاي داستان و حال و هواي بشدت ايراني شان ، از شانس چنداني برخوردار نخواهند بود.

با اين اوصاف به نظر مي رسد تنها دو گزينه ي نهايي وجود داشته باشد. تقاطع و خون بازي .

تكليف تقاطع از هم اكنون معلوم است. فيلمي كه با الگو قرار دادن فيلم موفق crash در داخل كشور بسيار مورد توجه قرار گرفت و دقيقاً به همين دليل شايسته ي معرفي به اسكار نيست. چه تجربه نشان داده است فيلم هايي كه با توجه به سبك و سياق برگزيدگان پيشين اسكار ساخته و به نمايش در مي آيند، در ميان انتخاب هاي آكادمي جايي نخواهند داشت.

پس تنها و تنها يك فيلم مي ماند : خون بازي . فيلمي كه با پرداختن به موضوعي جهان شمول (اعتياد) و استفاده از ساختاري مستندگونه و نيز بهره جستن از فيلمبرداري درخشان يك اتفاق خوشايند (حداقل در چارچوب سينماي ايران) قلمداد مي شود . خون بازي گرچه از ساير گزينه هاي موجود صلاحيت بيشتري دارد با اين همه به نظر مي رسد از نظر پشتيباني حاميان بين المللي كه از ملاك هاي اصلي اسكار است ، دچار نقصان مي باشد.

به نظر مي رسد  همچنان مي بايست حضور موفق در مراسم اسكار را يك ماموريت غير ممكن تلقي نمود. تا هنگامي كه در بر اين پاشنه مي چرخد و فيلم هاي ايراني با ضعف هاي آنچناني دست و پنجه نرم مي كنند، نبايد با جار و جنجال هاي خبري سطح توقع جامعه را بي دليل افزون ساخت. اگر خواستار حضوري موفق در عرصه هاي بين المللي هستيم، بايد بيش از پيش خود را مهياي چنين ضيافتي كنيم .

 


Blog Skin