بازی

٢٥ شهریور ۱۳۸٦

بازي

سالها پيش، شاعري دوست داشتني، اين چنين سرود:

زندگي بازي ست

ما خود صحنه مي سازيم تا بازيگر بازيچه هاي خويشتن باشيم

واي زين درد روان فرساي

من بازيگر بازيچه هاي ديگران بودم

گرچه مي دانستم اين افسانه را از پيش

زندگي بازيست

زندگي بازيست!

واينك بازي ديگر! ... از جنس همان بازي هايي كه هر از گاهي سر و كله اش در پهنه ي وبلاگستان پيدا مي شود تا فضاي سرد و يخ زده ي اينجا را گرمي دوباره اي بخشد ... تا تحركي هرچند اندك ميان وبلاگ هاي به خواب رفته ايجاد كند و تداعي كننده ي آن  شور و شوق اوليه باشد... بازي بهترين پست!

قرار است هر شخصي بهترين پست وبلاگ خويش را (در صورت تمايل با ارائه ي دليل) برگزيند و لينكش را در كامنت باكس وبلاگ بهترین پست قرار دهد تا به مرور مجموعه‌ای از بهترين مطالب وبلاگ‌های فارسی جمع‌آوری شود.

من نيز توسط پسر دايي بزرگوارم ، حميد رضا اقبالدوست، به اين بازي دعوت گشته ام و مطابق قاعده ي بازي مي بايست هفت دوست وبلاگي را به اين بازي فراخوانم...

بهترين پست انتخابي من : مطلب روز سه شنبه 30 ارديبهشت 1386... يادداشتي با عنوان "زندگي در پيش رو"  كه  با نگاهي به فيلم "درياي درون"، ساخته ي "آلخاندرو آمنابار" به رشته ي تحرير در آمد و اين مجال را به من داد كه به بهانه ي آن فيلم، پيرامون يكي از علامت سوال هاي هميشگي خويش ( علل خودكشي بزرگان) قلم فرسايي كنم و به اين بهانه به يكي از محبوب ترين شخصيت هاي زندگيم "صادق هدايت" بپردازم. در عين حال اين يادداشت بعنوان اولين مطلب چاپ شده ي من در روزنامه ي باني فيلم قلمداد مي شود و از جهاتي خاطره انگيز است.

اميدوارم دوستاني كه نامشان در ادامه مي آيد نيز تداوم بخش اين بازي باشند ... اين مهم نيست كه در اين بازي ( و البته ديگر بازي ها) ما بازيگر بازيچه هاي ديگران هستيم يا بازيگر بازيچه هاي خويشتن ، مهم اين است كه منفعل نباشيم و تا هميشه "بازيگر" بمانيم ... چرا كه نيك مي دانيم زندگي بازي ست!

1-     خون : برادر هميشگي علي دليري فر، مرد هميشه متلاطم وبلاگستان

2-     سينماي ايران و جهان: منتقد صاحب انديشه و با معرفت : اميررضا نوري پرتو

3-     آفتاب پرست : آزاده خانم ... كه همواره نگاه تيزبين و جسورانه اش را ستوده ام. 

4-     كلبه عشق : آزاده ي پرشين بلاگ،نويسنده ي خوبي كه كاش قدر پاپيتال هايش را بيشتر بداند.

5-     نان و عشق و سينما : حامد عزيز،كسي كه تا هميشه مديون محبت هايش هستم... بدون هيچ اغراقي!

6-     اكاليپتوس : جناب سروان مهدي ... تجسم كامل كلمه ي "مرام" در روزگار بي مرام!

7-     دختر بابايي : زري خانم ... بزرگي كه چه زيبا كودكي مي كند!   

8-     ...................

 


موقعيت از دست رفته

۱٠ شهریور ۱۳۸٦

نگاهي به فيلم پاداش سكوت

موقعيت از دست رفته

"پاداش سكوت" آخرين ساخته ي مازيار ميري، عليرغم حرف و حديث هاي فراوان و بهره بردن از بازيگران شاخص سينماي ايران و نيزاستفاده از جلوه هاي ويژه ي بديع ، فيلمي تاثير گذار از آب درنيامده است و در رديف آثار به يادماندني سينماي دفاع مقدس جاي نمي گيرد.

اگرچه فيلم با نگاهي  به داستان كوتاه ((من قاتل پسرتان هستم))؛ نوشته ي "احمد دهقان" به تصوير در آمده است، با اين وجود به نظر مي رسد نمي توان فيلم را در رديف آثار اقتباسي سينماي ايران قرار داد. چه فيلم تنها در مضمون و ايده ي اوليه با داستان مشترك است و به غير از اين، هيچ نقطه ي اشتراكي ميان داستان و فيلم به چشم نمي خورد.

احمد دهقان داستان را در قالب يك نامه روايت مي كند. نامه اي كه از سوي يك رزمنده به پدر همرزم شهيدش نوشته شده و در آن شرح ماوقع يك اتفاق نادر و البته دردناك توصيف مي گردد. بديهي است كه داستان هفت، هشت صفحه اي احمد دهقان، چه به لحاظ دراماتيك و چه از نظر مصالح سينمايي، پتانسيل لازم براي تبديل به يك فيلم بلند سينمايي را نداشته و از اين رو فرهاد توحيدي در مقام فيلمنامه نويس بالاجبار شخصيت هايي را به فيلم افزوده است.ولي متاسفانه در خلق اين شخصيت ها كمترين ابتكار و خلاقيتي به چشم نمي خورد و تمامي آنها به نوعي از ديگر فيلمهاي حوزه ي دفاع مقدس وام گرفته شده اند تا بزرگترين مشكل پاداش سكوت اين باشد كه هيچ حرف تازه اي براي گفتن ندارد.

تيتراژ ابتدايي فيلم كه در برگيرنده ي يك دكه ي بليط فروشي است، بجز محل كار شخصيت نخست فيلم ، تا انتهاي فيلم كاركرد مشخصي پيدا نمي كند و شايد حضورش تنها به منظور واگويي بخشي از ناهنجاري هاي اجتماعي تعبير شود.

مشاهده ي اتفاقي يك برنامه ي تلوزيوني، سبب رجوع اكبر (پرويز پرستويي) به روزهاي جنگ و ياد آوري خاطره شخصي هولناكي كه در ساليان پيش به وقوع پيوسته ، مي گردد. در اين لحظات اين سوال به ذهن خطور مي كند كه چطور پس از گذشت 20 سال، اكبرتازه به ياد اين جريان مي افتد؟ هر چند كه سعي شده با دلايلي نظير بيماري اكبر و فراموشي وي، اين قضيه توجيه گردد ولي بنظر مي رسد منطق مناسبي براي اين امر تدارك ديده نشده است.

مساله ي فراموشي و نسيان اكبر بهانه اي مي شود براي پرداختن به آدمهاي پس از جنگ . گروهي نظير محمد (آتيلا پسياني) كه با وجود مشكلات فراوان و دسته و پنجه نرم كردن با بيماري صعب العلاج، عاشقانه صبر پيشه كرده اند و عده اي ديگر چون عبدالله ( فرهاد اصلاني) آنچنان غرق در ظواهر زندگي گشته اند كه همه چيز را از دريچه ي تنگ ماديات مي بينند.

در اين لحظات حضور اين شخصيت ها و كنش ها و واكنش هاي اكبر، آنقدر كليشه اي و قابل پيش بيني است كه زمينه ي دلزدگي تماشاگر را فراهم سازد. چه پيش از اين ابراهيم حاتمي كيا همين شخصيت ها و فضاها را به شكلي واقع گرايانه و باورپذيرتر در آژانس شيشه اي  و ديگر آثارش به تصوير كشيده و اكنون نمايش دوباره و بدون خلاقيت آن بسيار ملال انگيز مي نمايد.

بعنوان مثال سكانس درخواست كارت شناسايي از اكبر و عكس العمل پرخاش گرانه ي وي يادآور سكانس معروف آژانس شيشه اي است.همانطور كه نحوه ي برخورد سردبير يك مجله ي زرد با اكبر و از سوي ديگر بهادادن وي به يك فوتباليست مطرح  نيز به نوعي آن فيلم را در ذهن متبادر مي كند.

جالب اينجاست كه اين شخصيت ها نه تنها هيچ نقشي در پاسخگويي به علامت سوال هاي فيلم ايفا نمي كنند بلكه به واقع آنها اكبر را در يادآوري گذشته و واكاوي ماجراي روي داده در"هور" تنها مي نهند و گويي تنها براي خالي نماندن عريضه طراحي گشته اند . به همين خاطر است كه اندكي پس از حضور، كاركرد خود را از دست مي دهند و به سرعت از اذهان محو مي گردند.

يكي از شاخصه هاي اصلي داستان احمد دهقان بهره بردن از حس تعليقي است كه از ابتدا به انتها يك سير صعودي را طي مي كند و در انتها با فاش شدن فاجعه ي تكان دهنده به اوج مي رسد. اما در اينجا نه از تعليق خبري است و نه روند پيشرفت قصه، اوج و فرودي را طي مي كند. گويي از همان ابتدا پايان كار هويدا است، همانطور كه پدر يحيي (جعفر والي) نيز آنچنان اشتياقي براي كشف حقيقت نشان نمي دهد و پس از شنيدن اصل ماجرا نيز به راحتي با قضيه كنار مي آيد، آنچنان كه هيچ اتفاق خاصي نيفتاده است.

حتي در سكانس پاياني كه قرار است نقطه ي عطف و شاه سكانس فيلم باشد و بنا است تماشاگر توسط جلوه هاي ويژه و فيلمبرداري زير آب مرعوب شود قضيه آنچنان كم رمق و بي حس و حال به تصوير كشيده مي شود كه "فاجعه" به "خاطره" تنزل مي يابد و انتظار تماشاگر پس از اين همه كش و قوس براي چنين پاياني، بيهوده تلقي مي گردد.

عليرغم اين كه فيلم بيشترين آسيب را ازناحيه فيلمنامه مي بيند، به لحاظ كارگرداني مشكل چنداني به چشم نمي خورد و مازيار ميري كه كارگرداني فيلم خوب "به آهستگي" را در كارنامه دارد، در اين امرنسبتاً موفق نشان مي دهد. كارگرداني كه همچنان يكي از اميدهاي آينده ي سينماي ايران قلمداد مي شود.

منبع : ماهنامه فرهنگ و سينما

نويسنده : فرهاد خالدار

 


 

٦ شهریور ۱۳۸٦

روزگاري

روي ديوار محل

نوشته شده بود:

مهدي خواهد آمد

اين وعده ي حق است!

چند سال بعد

روي "ديوار نوشته" را

پوشانده بودند

با اين كلمات:

تاكسي سرويس مهدي

راحت، مطمئن، سريع!

روي ديوار دل اهالي محل اما

همچنان اين جمله نقش بسته بود :

او خواهد آمد!

يگانه اميد بي نوايان

عدالت گستر بي ادعا

منجي جاودان ...

مهدي؛

آبروي عشق!

 

ميلادش خجسته باد!


 

٤ شهریور ۱۳۸٦

نگاهي به فيلم كلاهي براي باران

نقطه ي اميد

در طول سال هاي اخير شاهد حضور گسترده و همه جانبه ي انواع و اقسام فيلم هاي به اصطلاح كمدي در سينماي ايران بوده ايم، كمدي هاي سهل انگارانه اي كه با مطرح ساختن موضوعات پيش پا افتاده و نخ نما شده و نيز تكيه كردن به شوخي هاي تاريخ مصرف گذشته،تنها فتح گيشه ها را هدف قرار داده و به واقع كاركردي جز تنزل و ركود اين گونه ي سينمايي نداشته اند. در اين ميان همواره اين پرسش وجود داشته است كه چرا اين همه قابليت و پتانسيل در قالب فيلمنامه اي قرص و محكم نمي گنجد تا فيلمي واجد قواعد مورد نياز اين ژانر ،روانه ي سينماها گردد؟

اينك به نظر مي رسد بالاحره در "كلاهي براي باران" اين اتفاق افتاده است و فيلمنامه اي قابل دفاع، دستمايه ي ساخت اثري نسبتاً قابل قبول گشته است. فريدون فرهودي فيلمنامه نويس باسابقه و كاربلد سينما و تلوزيون ايران، با بهره جستن از قصه اي امروزي، فيلمنامه اي كم نقص و مجموعه اي از موقعيت ها و شوخي هاي بامزه را تدارك ديده است . در عين حال به نظر مي رسد فرهودي در هنگام نگارش فيلمنامه، بسياري از ويژگي هاي شخصيتي بازيگران مورد نظرش (رضا عطاران و جواد رضويان) را لحاظ كرده و با توجه به توانايي هاي آنها، نگارش فيلمنامه را به پيش برده است.

"رضا عطاران" كه بارها توانايي هايش را (چه در عرصه كارگرداني و چه در زمينه بازيگري) به رخ كشيده است، اين بار نيز پا را از قالب هميشگي خويش فراتر نمي نهد و تلاش چنداني براي متفاوت جلوه كردن نمي كند. در اينجا يكبار ديگر با همان پرسوناي كليشه اي وي ،دزد دغل باز شوخ طبعي كه براي رسيدن به مقصودش از هر راهي وارد مي شود و از ارائه ي هرگونه دوز و كلكي كوتاهي نمي كند، رو به رو هستيم.

رمز موفقيت مسعود نوابي در مقام كارگردان فيلم در آن است كه عطاران را رها مي سازد تا خودش باشد، هماني كه حقيقتاً هست و همگان انتظار دارند. يكي از ويژگي هاي بازي عطاران، خونسردي و آسودگي خاطر ذاتي وي مقابل دوربين است ، مشخصه اي كه از همان نخستين كار مطرح تلوزيوني وي، "ساعت خوش" به چشم مي آمد. گويي وي دوربين را به هيچ مي انگارد و به جاي "بازي" ، "زندگي" مي كند. و اين نكته اي است كه در قالب يكي از ديالوگهاي فيلم، از زبان خود عطاران اينچنين بيان مي شود: "آدم بايد همونجوري باشه كه واقعاً هست!"

اين گونه است كه بيننده كاراكتر  وي را باور مي كند و همراهش مي گردد، بطوريكه لحظاتي مي رسد كه خنديدن بي بهانه و نابهنگام عطاران نيز بامزه جلوه مي كند و خنده ي ممتد تماشاگران  را در پي دارد.

با اين وجود عطاران ، تنها برگ برنده ي كلاهي براي باران محسوب نمي شود. جواد رضويان، بازيگري كه پس از مهمترين اتفاق كارنامه ي بازيگريش، "پاورچين"، بخت خود را بر روي پرده ي نقره اي آزموده و توفيق چنداني نصيبش نگشته بود، اين بار با حضور قدرتمند خويش، درخشان و اثربخش ظاهر مي گردد  و  لحظات شيريني را رقم مي زند. 

سكانس هاي مشترك عطاران و رضويان ، كه با بحث و جدل ها و مزه پراني هاي آنها همراه است، جالب و پاورپذير از آب در آمده است، بعنوان نمونه شوخي دست دادن آنها با يكديگر كه تكرار چندباره ي آن، تاثيرگذار و خنده دار جلوه مي كند. در اين ميان حضور جواد رضويان در بخش هاي مختلفي از فيلم، با شكل و شمايل متفاوت ( از دختر جوان گرفته تا پيرزن سالخورده) كه با گريم جالب توجه وي همراه است، از نقاط قوت فيلم محسوب مي شود . در حالي كه پرداخت ضعيف و نگاه سطحي به اين موضوع مي توانست فيلم را در دام كليشه هاي آزاردهنده بغلتاند، مسعود نوابي آگاهانه از اين دام مي رهد  تا اين موارد پاشنه ي آشيل فيلم محسوب نگردد.

در حالي كه حضور كم اثر فتحعلي اويسي اعتباري به فيلم نمي افزايد ، اين نقش آفريني مهران غفوريان است كه جلب نظر مي كند،كسي كه به نظر مي رسد گزينه ي مناسبي براي تكميل مثلثي متشكل از سه بازيگر موفق عرصه طنزهاي تلوزيوني (عطاران،رضويان و غفوريان) بوده است.

با اين وجود آنچه آزار دهنده مي نمايد حضور ضعيف و كمرنگ بازيگران تازه كار و نوظهور فيلم است كه قادر نيستند همپاي بازيگران اصلي، گام بردارند و در مواردي  سبب ساز افت فاحش فيلم مي گردند.

مسعود نوابي كارگرداني كه خاستگاهش تلوزيون بوده و در دو ساخته ي اخير سينمايي اش نيز رويكرد بهره جستن از بازيگران شناخته شده ي تلوزيوني را در دستور كار خود قرار داده است، با ساخت "كلاهي براي باران" به نقطه اي دست مي بايد كه مي تواند تثبيت كننده وي در جايگاه كارگردانان موفق عرصه ي سينماي كمدي ايران باشد،جايگاهي كه همچنان حضور افزونتر و پرثمرتري را مي طلبد!

 

منبع : روزنامه باني فيلم مورخه 3/6/86
نويسنده : فرهاد خالدار




Blog Skin