سرنوشت محتوم
٢٦ امرداد ۱۳۸٦سرنوشت محتوم
((مردگان)) آخرين اثر تحسين شده ي مارتين اسكورسيزي (كه با عنوان ((جدا مانده)) در برنامه ي سينما 1 به نمايش در آمد، تا بدينوسيله كلكسيون برگردان هاي مختلف، از عنوان فيلم تكميل گردد) قصه ي آدمهايي است كه از فرط استيصال ، هويت حقيقي خويش را از كف داده و بازيچه ي دنياي بي رحم اطرافشان گشته اند. از اين منظر نمي توان هيچ تفاوتي ميان بيلي (لئوناردو دي كاپريو) و كالين (مت ديمون) قائل شد، چه هر دوي آنها به نوعي اسير و بازيچه ي صاحبان قدرت گشته اند. كالين به واسطه ي ديني كه بر گردن دارد و بيلي عليرغم ميل باطني، به دليل يك دستور مؤكد نظامي، بناچار وارد بازي خطرناكي مي گردند كه شكست در آن از پيش محتوم است.
در آغاز فيلم ويليام موناهان در مقام فيلمنامه نويسي و اسكورسيزي به عنوان كارگردان،بن مايه ي اصلي فيلم را در غالب ديالوگي از زبان كاستلو (جك نيكلسون)، بيان مي كنند : "وقتي يك اسلحه ي پر بهت نشونه رفته، پليس يا خلافكار؟ چه فرقي مي كنه كه تو كدوم يكي باشي؟" و اساساً قصه ي فيلم بر پايه ي همين موضوع شكل مي گيرد؛ پليسي كه در نقش يك تبهكار است و تبهكاري كه پليس بازي مي كند!
در حقيقت فيلم بيان كننده ي اين واقعيت است كه در دنياي پرهياهو و سرشار از مناسبات پيچيده ي امروز، مرز ميان حقيقت و دروغ آنچنان باريك است كه تمايز ميان اين دو، براي بسياري از افراد غيرممكن است. كمااينكه گنگستر كاركشته اي همچون كاستلو و پليس زبده اي نظير كوئينان (مارتين شين) از شناسايي اين مرز عاجز نشان داده و هر يك به نوعي ملعبه ي طرف مقابل قرار مي گيرند.
هر چند كه به نظر مي رسد فيلمنامه در مطرح ساختن برخي از وجوه اين مساله لنگ مي زند . بعنوان مثال طرح چنين سوالاتي به هيچ عنوان دور از ذهن نيست : چرا كالين اين همه مورد اعتماد است و در شرايطي كه تمامي ماموران پليس مظنون به جاسوسي هستند، چطور وي به سمت شناسايي اين عامل نفوذي گمارده مي شود و يا چطور كاستلو كه معتقد است "به آدم هايي كه چيزي براي از دست دادن ندارند، نميشه اعتماد كرد" چطور به سادگي به فرد مشكوكي كه از چنين مشخصه اي بهره مند است، اعتماد مي كند و وي را در جريان محرمانه ترين اسرار گروهش قرار مي دهد؟
با اين حال هنر اسكورسيزي در پرداخت بي نقص سكانس هاي مهيج و خلق فضايي معماگونه و روايت سر راست داستاني اين چنين پيچيده، طرح چنين سوالاتي را بي اثر جلوه مي دهد.
بر خلاف فيلمي چون مخمصه (HEAT) كه پليس (آل پاچينو) و تبهكار (رابرت دنيرو) به مثابه ي دو قهرمان اسطوره اي، مجال ظهور و بروز پيدا مي كنند، در اينجا از "قهرمان" و "ضد قهرمان" به شيوه ي معمول و مرسوم هيچ خبري نيست . به واقع سه شخصيت اصلي فيلم نه همچون قهرمان، كه به مثابه قربانياني هستند كه در چنگال مقامي بالاتر اسير گشته و راه گريزي نيز ندارند. مساله اي كه با آشكار گشتن وابستگي پنهان كاستلو به اف بي آي، شكلي عيني تري به خود مي گيرد و با كشته شدن وي توسط عامل خودش،مناسبات ددمنشانه و عاري از انسانيت قدرت طلبان، به صورت عريان تري به معرض نمايش گذاشته مي شود.
اسكورسيزي در پايان هيچ سوالي را بدون پاسخ نمي گذارد و هيچ رازي را سر به مهر نمي نهد. كاراكترها يكي پس از ديگري راهي سرنوشت محتوم خود مي گردند، آنها جان خود را از دست مي دهند تا يك بار ديگر اين جمله ي جيمز دين فقيد در ذهن متبادر گردد كه : " مرگ تنها حقيقت اجتناب ناپذير است!"
ترانه باران
۱٤ امرداد ۱۳۸٦ترانه باران
از در شهرك كه وارد شدند، باران هم آغازيدن گرفت... قطرات باران سر و صورت پسرك را تر كرد و شور و شوقي عظيم در وي پديدار گشت...نيمه شب تابستان و باراني اينچنين دلپذير؟ ... عجيباً غريبا!...باران كه مي آمد پسرك ناخوداگاه به ياد ترانه مي افتاد... از ترانه ي ((بزن باران)) گرفته تا ((باران مي بارد امشب)) تا ...
بارونو دوست دارم هنوز
چون تورو يادم مياره
حس مي كنم پيش مني
وقتي كه بارون مي باره!
به نظرش آمد بايد رابطه اي غريب ميان باران و ترانه باشد. چيزي متفاوت از روابط كسل كننده و سرشار از روزمره گي اين روزهاي آدمها... چيزي كه باعث مي شد محبوب ترين ترانه هايش باراني باشند و باراني ترين لحظاتش، غرق در ترانه! شايد بخاطر همين بود كه سينماي ايران اين روزها متأثر از اين دو نام است ... شايد تركيب جادويي ((ترانه باران)) نيز به همين دليل ايجاد گشته بود :
ترانه باران كن، ترانه مي مونه
خداي عالم هم ترانه مي خونه!
و پسرك البته هميشه ((ترانه)) را بر ((باران)) ترجيح داده بود! چرا كه بر اين باور بود كه ترانه هميشگي است و باران مقطعي... ترانه تا هميشه مي ماند و باران نيامده،كوله بارش را مي بندد و فرار را بر قرار ترجيح مي دهد!
از فكر ترانه و باران كه فارغ شد لحظه اي به خود آمد و به حرفهاي آدمهاي همراهش گوش سپرد... شنيدن نخستين كلمات كافي بود تا قيافه اش در هم برود و اعصابش مختل گردد ...بوي خون را حس كرد... هميشه حالش از غيبت و آدمهاي غيبت كننده به هم ميخورد... و اين نه بخاطر آن آْيه معروف بود كه غيبت كردن را به مثابه ي خوردن گوشت برادر مرده معرفي مي كند و نه بخاطر فلان حديث كه عمل غيبت را خوراك سگ هاي جهنم مي داند و آن را از زنا بدتر مي شمرد... بلكه به نظرش مي آمد شخصي كه اين كار را پيشه خود ساخته ، پيش از هر چيز انسانيت خويش را زير سوال مي برد، خودش را حقير مي سازد و به گند مي كشد... و پسرك بارها و بارها بخاطر گوش نسپردن به صحبتهاي پوچ ديگران ملامت شده بود... بهترين دوستانش را به اين خاطر از دست داده بود و بيهوده براي خودش دشمن تراشي كرده بود ... اما چه باك ... همين كه ته دلش احساس مي كرد انسانيتش را با هيچ چيز معاوضه نكرده، خشنود بود و راضي!
لحظه اي بعد باران رويايي پايان گرفته و پسرك نيز به خانه رسيده بود،اما گويي غيبت ها پايان ناپذير بودند ... در اين هنگام بار ديگر ترانه به مدد پسرك آمد تا بار ديگر او را با خود همراه سازد و از زمين و آدمهايش جدا سازد:
زمانه هم چون گذري ست
بايد از اين گذر گذشت
نه راه پيش دارد نه پس
بايد از اين سفر گذشت!
قسمت ما در به دري
سهم ما خوش باوري
توي راه زندگي
مقصد ما در به دري!
فكر راحت، نفسي خوش
دل من مي طلبد!
قفسي با در باز
ترانه اي از لب ساز
فكر راحت نفسي خوش
دل من مي طلبد!
ما نيز مقصريم!
٧ امرداد ۱۳۸٦ما نيز مقصريم!
پرونده ي فيلم رئيس در شماره 365 مجله ي فيلم، يكي از جالب توجه ترين پرونده هاي اين ماهنامه در چند ماه اخير قلمداد مي شود. جالب توجه از آن جهت كه مجله اين بار جانب احتياط و محافظه كاري هميشگي را رها ساخته و سعي كرده واقعيتها را بر روي كاغذ پياده كند.
تغيير ديدگاه جواد طوسي در مطلب ((مرام يعني من))،نگاه تيزبين و صريح حميدرضا صدر و گفتگوي بي پرده و بدون رودربايستي مسعود ثابتي با امين تارخ - به عنوان بازيگري كه با شهامت،فيلمي كه خودش يكي از اركان اصليش بوده است را به بوته ي نقد مي كشد و زير سوال مي برد – از جمله بخش هاي خواندني اين پرونده مي باشد.
در اين ميان،خواندني ترين همان نقد جناب طوسي است كه پس از مدتها، عطاي جانبداري صرف از آثار كيميايي را به لقايش بخشيده و به نوعي سعي كرده است با واقعيت ها كنار آيد. البته در كمال تأسف اين كنار آمدن زماني اتفاق افتاده كه يك كدورت شخصي سبب ساز شكرآب شدن رابطه ي ميان ايشان و جناب كيميايي گشته است. همان كدورتي كه پيامدش انتشار ياداشت شكوه آميز ايشان در روزنامه ي شرق بود تا بدينوسيله گله هايشان از كارگردان محبوبشان را عيان كنند.
در مطلب ((مرام يعني من)) نيز ايشان با مطرح ساخت اين سؤال كه ((حتي اگر هنرمند براساس تلقي و باورهاي ذهني خود دنياي پيرامونش را سياه و غيرقابل تحمل ببيند، آيا حق دارد اين قدر تحقير آميز با آدم ها برخورد كند و بجز خودش و پاره ي جگرش هيچ دل خوشي از ديگران نداشته باشد؟)) برخورد تحقيرآميز كيميايي را نكوهش مي كند و بر اختلاف شخصي خويش با وي صحه مي گذارد.
به نظر مي رسد كيميايي در طول اين سالها علاوه بر پايبندي بي مورد به يكسري اصول و قواعد نخ نما شده ي ذهني اش،كه سبب ساز جدايي تدريجي دغدغه هاي شخصي وي و آدمهاي اين دوره و زمانه گشته، از يك جهت بسيار ضربه خورده است و آن هم دل بستن به آدمهايي بوده كه آنقدر تعريف و تمجيد نثار آثارش كرده اند كه اين توهم بر ايشان مستولي گشته كه لابد هر فيلم تازه اش اتفاقي خوشايند و شاهكاري بي بديل است. كما اينكه بنا برگفته ي امين تارخ هنگام ساخت رئيس نيز بر اين باور بود كه قرص و محكم ترين و نيز بهترين فيلم سالهاي اخيرش را كارگرداني مي كند.
در اين ميان منتقديني كه با دفاع بيهوده و گاه بي دليل خود، مسير سينماي او را به اين سمت و سو هدايت كرده اند،كمتر از وي مقصر نيستند. آنهايي كه با تفاسير و تأويل هاي عجيب و غريب و غير معمول خود،در لحظاتي از خود مسعود خان، كيميايي تر بودند و راه را بر مطرح ساختن هرگونه انتقادي مي بستند.
اكنون نيز به نظر مي رسد منتقد شيفته ي كيميايي ديروز، امروز جايش را به منتقد جواني داده است كه گويي آنچنان نمك گير ((آقاي كيميايي)) شده كه نه تنها از انتشار يك نقد منفي در سايت سينمايي اش اجتناب مي كند بلكه با قرار دادن يادداشتي، در مقام دفاع از فيلم نيز برآمده و همگان را دعوت مي كند كه با چشم دل فيلم را ببينند!
در اين ميان شايد ما نيز مقصر قلمداد شويم. ما كه با شنيدن نام كيميايي، دل دل مي كنيم براي ديدن فيلم و سراسيمه و چشم بسته راهي سينماها مي شويم و هرگاه كه ناراضي از سالن خارج مي شويم لب فرو مي بنديم و اميدوارانه انتظار آينده نامعلوم و ساخت شاهكاري ديگر را از خالق قيصر و گوزنها مي كشيم ... آري، ما نيز مقصريم!
دلزده از ليلي ها!
٧ امرداد ۱۳۸٦دلزده از ليلي ها!
در حالي كه حذف و خداحافظي ناباورانه ي تيم ملي فوتبال ايران از جام ملتهاي آسيا،موجي از غم و اندوه را در جامعه پديدار ساخته بود، خبر به تعويق افتادن دوباره و چندباره ي اكران فيلم سنتوري، مزيد بر علت گشت تا كام سينمايي دوستان فوتبالي (يا فوتبال دوستان سينمايي) بشدت تلخ گردد.
اين در حالي است كه خبر فوق به هيچ عنوان غافلگير كننده تلقي نمي گشت، چه پيش از اين چندين بار ، در ايام جشنواره و نيز در روزهاي قبل و بعد از آن، اخبار ضد و نقيضي از اكران قريب الوقوع سنتوري منتشر شده بود كه همگي پس از مدتي به نوعي تكذيب و منتفي اعلام گرديد. با اين وجود صادر شدن پروانه نمايش فيلم و تعيين زمان قطعي اكران آن در سوم مرداد و آغاز تبليغات مطبوعاتي فيلم، اين توهم را ايجاد كرده بود كه اين بار طلسم خواهد شكست و سيماي خسته ي علي سنتوري،بر پرده ي نقره اي سينماها نقش خواهد بست.اما اين بار نيز تير دوستداران سينماي مهرجويي به سنگ خورد تا آنان همچنان در انتظار آينده باشند و صبر پيشه سازند.
در شرايطي كه اكران سنتوري مي توانست فصل مرده و بي روح تابستان امسال سينماها را زنده سازد و فضاي سينمايي كشور را شادابي دوباره اي بخشد، حذف آن و جايگزيني يك ((فيلمفارسي))، تداوم بخش ركودي خواهد بود كه ماههاست گريبانگير سينماي نيمه جان ايران است.
مسأله اينجاست كه هنوز هم دقيقاً مشخص نيست مشكل اصلي مسئولان با فيلم چيست و چه مواردي را در بر مي گيرد.كاش آنها كه روزي مشكل مجوزدار نبودن خواننده ي فيلم را مطرح مي كنند و روز ديگر يكي از شخصيت هاي فيلم و لحظه اي بعد مضمون آن را زير سوال مي برند، يكبار براي هميشه حقيقت را بازگو كنند تا فيلم را از بلاتكليفي نجات بخشند. .جالب اينجاست كه حتي داريوش مهرجويي و تهيه كننده ي فيلم نيز از وضع موجود اظهار تعجب مي كنند و توقيف موقت فيلمي كه پروانه نمايش دريافت كرده را تعجب آور توصيف مي كنند.
اين اتفاقات يادآور سكانسي ديدني از فيلم است. جايي كه علي سنتوري (بهرام رادان) سنتورش را با خشم بر زمين مي اندازد و مي گويد : ((تو چي ميگي تو دست من؟ هر چي كشيدم از دست توئه!)) مي توان تصور كرد كه داريوش مهرجويي نيز پس از تمام اين كش و قوس هاي آزاردهنده، لحظه اي به تنگ آمده و چنين جمله اي را نثار حلقه فيلم به زمين كوبيده شده، مي كند. در اين هنگام هيچ بعيد نيست كه ترانه ي سنگ صبور را نيز زير لب زمزمه كند تا شايد اندكي آرام گيرد:
رفيق من سنگ صبور غم هام / به ديدنم بيا كه خيلي تنهام
هيشكي نمي فهمه چه حالي دارم/ چه دنياي رو به زوالي دارم
مجنونم و دلزده از ليلي ها/ خيلي دلم گرفته از خيلي ها
نمونده از جووني هام نشوني/ پير شدم پير تو اي جووني
در طول اين سالها عادت كرده ايم كه پس از شكست هاي ناگوار، درصدد توجيه آن بر آئيم و با يافتن دلايل به ظاهر قانع كننده، به نوعي خودمان را گول بزنيم تا شايد غم شكست را از خاطر ببريم و اندكي آرامش را تجربه كنيم. سعي مي كنيم شكست هاي فوتبالي را با اميد تغيير مديريت و ديدگاه ها، اختصاص بودجه مناسب و بازنگري همه جانبه و ... به باد فراموشي بسپاريم و پيروزي هاي احتمالي آينده را انتظار بكشيم.
اين بار نيز اميد به اينكه شايد همين اتفاقات، سبب ساز كنجكاوي هر چه بيشتر جامعه نسبت به مضمون فيلم گردد و استقبال گسترده و فروش خيره كننده اي در انتظار فيلم باشد، تسكين دهنده است. همچنين اميدواري نسبت به حل مشكل صداي محسن چاوشي نيز مي تواند دلخوشي مناسبي براي طي كردن اين روزها باشد . البته تمامي اين اميدها و دلخوشيها، منوط بر اين است كه حقيقتاً اراده اي براي اكران فيلم وجود داشته باشد، پيش از آنكه سي دي هاي غير مجازش زينت بخش پياده رو هاي شهر شود!
آماتورها به بهشت نمي روند!
٥ امرداد ۱۳۸٦آماتورها به بهشت نمي روند!
نحوه ي اجراي فرزاد حسني در برنامه ي شنبه شب گذشته ي كوله پشتي و در برابر رئيس پليس تهران، بازتابهاي متفاوتي را در پي داشت تا جايي كه مديران سيما را بر آن داشت كه در مقام توضيح بر آيند و تذكرات لازم را به وي گوشزد نمايند.
گرچه به عقيده ي بسياري، جسارت و صراحت لهجه ي فرزاد حسني در برنامه ي مذكور ستودني مي نمود،ولي احساساتي شدن و در پي آن بيان غلو شده ي وي، به شكلي بود كه به هيچ وجه زيبنده ي چنين برنامه اي نبود.در اين لحظات به نظر مي آمد با مجري افسار گسيخته اي روبه رو هستيم كه يادآوري يك خاطره ي شخصي، آنچنان او را از خود بيخود ساخته كه عنان اختيار از كف داده و حضور در رسانه اي به وسعت رسانه ي ملي را به باد فراموشي سپرده است.
اين برنامه بشدت يادآور گفتگوي رو در رو و بي پرده ي رضا رشيدپور و سردار رادان،در برنامه شب شيشه اي و در اوج التهابات مربوط به طرح امنيت اجتماعي بود. در آن برنامه رشيد پور با زيركي خاصي،به صورتي كه نه سيخ بسوزد و نه كباب، سوالات و انتقادات صريح خود را مطرح ساخت و به پاسخ هايي درخور نيز دست يافت.
يكي از علل موفقيت برنامه ي شب شيشه اي بهره بردن از مجري كاربلد و باهوشي بود كه نبض تماشاگر را به خوبي در دست مي گرفت و مسير برنامه را طبق انتظار مردم ،مسئولين سيما و حتي مهمانان برنامه پيش مي برد.بزرگترين ويژگي ((رضا رشيدپور)) اين است كه با اعصاب بيننده بازي نمي كند و اهل خودنمايي هم نيست. مشخصه اي كه همتاي او در شبكه 3 ، ((فرزاد حسني)) بالكل از آن بي بهره است.
فرزاد حسني مجري با استعدادي و توانايي كه دستي بر قلم نيز دارد و گهگاه ترانه هايش از اين سو و آن سو به گوش مي رسد،در اجرا آنچنان اغراق شده عمل مي كند كه گويي بيش از آنكه درصدد پيشبرد برنامه اش باشد، به مطرح ساختن خويش مي انديشد.
يكي از انتقاداتي كه بر نحوه ي اجراي فرزاد حسني وارد است اين است كه او در اغلب اوقات از موضع قدرت با مهمانانش همصحبت مي شود،آنچنان كه به نظر مي رسد هدف نهايي او خوار و كوچك كردن طرف مقابل مي باشد. هنوز فراموش نكرده ايم كه رضا رشيدپور در شب شيشه اي،چگونه مهمانان سياسي،سينمايي و هنري اش را به چالش مي كشيد، بطوري كه آب از آب تكان نخورد و مجري برنامه به محافظه كاري متهم نشود.
برنامه ي كوله پشتي فرصت مناسبي براي مجري جواني است كه از پتانسيل لازم براي دستيابي به رفيع ترين درجات عالم اجرا برخوردار است،اگر قدر خودش را بداند و با اعمالي چنين آماتورگونه آينده ي خويش را به خطر نيندازد!
