روزی كه مَرد ،مُرد!
٢٥ تیر ۱۳۸٦روزی كه مَرد ،مُرد!
همچون هميشه ساعت درونش به صدا درآمد . دلش مي خواست بخوابد،دوست داشت تا ابد در اين بستر گرم آرام گيرد، اما نميتوانست.هيچگاه نتوانسته بود.هر روز در چنين لحظه اي، گويي خوره اي به جانش مي افتاد و او را ناخوداگاه بلند مي كرد. از جايش برخاست. راه دستشويي را در پيش گرفت، صورتش را با آبي سرد شستشو داد. وضو گرفت و به نماز ايستاد. و اين زيباترين و دوست داشتني ترين دقايق زندگي او بود. صحبت با خدايي كه تنها شنونده قلب بيمارش بود. خدايي كه بي توقع حرف دلش را مي شنيد و نوازشش مي كرد. نمازش را كه خواند لباس هاي گرمش را پوشيد و زد بيرون، آن هم در ساعتي كه سگ از لانه اش بيرون نمي آيد.
اما نه،اگر در آن ساعت سگ از لانه اش بيرون نمي آيد، گروهي هستند كه خيلي پيشتر مي آيند و روانه ي مقصد مي شوند ؛ سربازها. و حالا او منتظر سرباز هميشگي بود. بالاخره سر و كله ي وي پيدا شد. مرد دستش را به علامت احترام نظامي بالا برد و سرباز همراه با لبخندي تصنعي احترامش را پاسخ گفت. سرباز را كه مي ديد ناخوداگاه به روزهاي جواني اش پرتاب مي شد. روزهايي كه عشق نظام بود. دوست داشت اين لباس را بر تن كند تا به قول پدرش از مام ميهن دفاع كند.
اما همان روز اولي كه خودش را معرفي كرد با تحقير درب خروج را نشانش دادند. او را به سوي تيم پزشكي هدايت كردند و دكترها با ديدن حركاتش بي درنگ كارت معافيت را بر سرش كوبيدند.
قصه ی آن روز مثل فيلم سينمايي از مقابل ديدگانش گذشت. دكتر نامش را پرسيد و او تا آمد دهان باز كند لبانش تا بناگوش باز شد و خنده اي چندش آور نثار ش كرد. هميشه همينطور بود. تا مي آمد زبانش را براي سخن گفتن به حركت در آورد اين خنده ي لعنتي مانع مي شد. اصلاً بخاطر همين خنده بود كه هيچگاه حرف زدن ياد نگرفت. مردم اسمش را گذاشته بودند اصغر لالي، ولي او كه لال نبود.
خنده.... خنده.... خنده!. از قديم مي گفتند كه خنده بر هر درد بي درمان دواست، اما او چطور مي توانست به ديگران بفهماند كه تمام درد او از خنده است؟ در تمام عمرش يك لحظه نگريسته بود. يك قطره اشك نريخته بود،اصلاً با گريه بيگانه بود. بعضي روزها مي نشست به بدترين اتفاقات زندگي اش فكر مي كرد و دردناكترين صحنه ها را از نظر مي گذراند به اين اميد كه قطره اي اشك ديدگانش را تر كند. اما چه فايده... دريغ از قطره اي اشك.
دوباره ياد گذشته افتاد. دلش مي خواست سرباز شود. شنيده بود كه سربازي آدم ها را آدم مي كند و فكر مي كرد با طي كردن اين دوره مي تواند ميان آدمها سر در بياورد اما نشد كه نشد. مدتي بعد به فكر افتادند كه او را زن دهند. مي گفتند اگر زن بگيرد آدم مي شود. دختري شيرين عقل برايش در نظر گرفتند كه او حتي بدش مي امد نگاهش كند. تا چشم باز كرد ديد بيست سال از زندگي نكبت بارش با ((شيرين)) گذشته است و اينك دختري 18 ساله دارد رؤيا نام. و رؤيا تمام اميد او بود،تنها عشق تمام زندگي او. ولي نه! او يك عشق ديگر هم داشت، نازي گربه سفيد و پشمالو.
سر و كله اش پيدا شد. بدنش را چسباند به پاهاي مرد و خودش را لوس كرد. او تنها موجودي بود كه مرد را مسخره نمي كرد. خنده هايش را به استهزا نمي گرفت. حرف مرد را گوش مي كرد و ...
و البته يك عادت بد داشت : هنگام گرسنگي به سراغ مرد مي آمد. ولي مرد اين را باور نداشت. دوست داشت بينديشد كه نازي عاشق اوست. عاشق خودِ خودِ او. نه هيچ چيز مادي ديگر!
دستانش را در جيب كرد و تكه اي نان از جيبش خارج كرد و مقابل نازي قرار داد. نازي نان را بويي كشيد و چشم غره اي به مرد كرد و رفت. مرد دلش گرفت. پيش خود گفت لابد شكمش سير است،نان مي خواهد چكار؟ اما نازي رفت سراغ كيسه زباله اي و شروع كرد به خوردن آشغال هاي لذيذ و مرد ديد كه چه آسان به يك تكه آشغال فروخته شده است.
ساعتها گذشت. مرد روي سكوي كنار شهرك نشسته بود. آدمها رد مي شدند، مثل هميشه متلكي مي گفتند، او را دست مي انداختند و آزارش مي دادند.
و عكس العمل او چه بود؟ هرگاه مي آمد دهان باز كند به جاي كلام، لبخند وحشتناكي بر لبانش نقش مي بست و همه چيز را خراب مي كرد. بر ديوانگي خويش صحه مي گذاشت و راه را بر مسخره گي آدمها مي گشود.
چشمانش را بست. ساعتي بعد صداي خنده اي آشنا او را به خود آورد. چشمانش را گشود و پي صدا را گرفت. چشمانش از تعجب گرد شد. دخترش از ماشين آخرين سيستم مردكي پا به سن گذاشته، پياده شد و خنده اي شيطاني سر داد. مردك يك بسته اسكناس سبزرنگ از داشبورد خارج كرد و گذاشت كف دست دخترك.
رؤيا باز هم خنديد، گويي مرض پدر مسري بود. مردك پايش را روي گاز گذاشت و رفت.
مرد اما ناي ايستادن نداشت. قلبش گرفت، حالش منقلب شد. چشمانش سياهي رفت و نقش بر زمين شد. قطره اي اشك گوشه چشمانش را تر كرد. اولين قطره اشك تمام زندگي او!
...
دو روز بعد. قبرستان آدم ها. مرد بود و توده اي خاك، مرد مانده بود و مشتي خاطرات پرپر و رویاهای بر باد رفته!
مرد مانده بود و زندگي در پيش رو. زندگي كه كه مي توانست توأم باشد با اشك و لبخند، شادي و غم! زندگي كه يقيناً لذت بخش تر از زندگي پيشين مرد بود!
بوسه بر خاك
۱٥ تیر ۱۳۸٦نگاهي به فيلم روز سوم
بوسه بر خاك
سوم خرداد از جمله روزهاي سرنوشت ساز و غرورانگيز تاريخ اين مرز و بوم مي باشد. روزي كه گرچه اكنون،از پس غبار اين سالها، از فرط روزمره گي، عادي و كم اهميت جلوه مي كند، اما يقيناً در طول تاريخ ارزش و اعتبار آن به تدريج آشكارتر و مايه ي مباهات آيندگان خواهد گشت.
در طول روزهاي اشغال خرمشهر،مقاومت بي نظير مردم اين شهر كار را بر گستاخان بعثي سخت كرد تا آنان كه خرمشهر را ملك آبا و اجدادي خود مي دانستند و آن را محمره مي خواندند دريابند كه اينجا سرزميني ديگر است، سرزمين مردان بي ادعا و دلير!
حسين لطيفي در روز سوم بر اساس يك داستان واقعي گوشه هايي از اين مقاومت جانانه را به تصوير مي كشد. سميره (باران كوثري) كه نه پاي گريز ندارد و نه ناي رفتن، به ناچار در داخل گودال حقير حياط خانه پنهان مي گردد تا شايد روز بعد برادرش رضا (پوريا پورسرخ) به نجاتش آيد، اين در حالي است كه فؤاد (حامد بهداد) خواستگار ديروز و هنوز او، بي صبرانه انتظارش را مي كشد.
روز سوم قصه ي عشقي فرا مرزي است. عشقي كه مي تواند آنچنان قدرتمند و پايدار باشد كه شخص را از انديشه ي وطنش بازدارد و همه چيز را در رضاي معشوق ببيند. فؤاد به نمايندگي از اين عشاق سينه چاك، از قرباني كردن هموطن عراقي خويش كه قصد تعرض به سميره را داشته، نيز باكي ندارد. براي او مهم نيست كه برنده يا بازنده ي اين جنگ كيست و از همين رو در سكانس داخل خانه اجازه مي دهد دختر مورد علاقه اش بگريزد و به هموطنانش بپيوندد. گويي او تنها براي عشق مي جنگد.
همانطور كه رضا و سميره بخاطر وطن و عشق به آن مي جنگند.عشقي كه در سكانس گودال به اوج مي رسد و بوسه ي نمادين رضا بر خاك ،جلوه اي از عشق به ماندگاري خاك وطن را به نمايش مي گذارد تا در سكانس پاياني گلوله ي سميره بر پيكر فؤاد اين عشق را جاودانه گرداند.
روز سوم آشكارا فيلمي عامه پسند است. لطيفي بي واهمه گيشه را هدف قرار داده است و البته در اين راه بسيار موفق نشان مي دهد. قصه ي عشقي جذابي را بنا مي نهد و تماشاگر را تا پايان با خود همراه مي سازد.اما گويي چيزي در فيلم لنگ مي زند. چيزي كه گواهي مي دهد فيلم تكليفش با خودش روشن نيست. روز سوم در مواقعي يادآور ملودرام هاي عاشقانه است، پاره اي اوقات فيلم هاي جنگي خشن را در ذهن متبادر مي كند و لحظه اي ما را ياد اخراجي ها مي اندازد. گرچه فيلم در قضيه عشق به كمال مي رسد ولي طنز تزريقي به فيلم بيشترين ضربه را به فيلم مي زند.
لطيفي به منظور اينكه همچون همتايش در اخراجي ها، حضور طيف هاي مختلف از اقشار جامعه را در جنگ به نمايش بگذارد به يك طراحي كاريكاتور وار از برخي شخصيت ها اقدام مي ورزد. پسر جنوبي عاشق عينك ري بن، مردي كه هر لحظه صلوات طلب مي كند و يا جوان غيرتي و ... گويي تنها به منظور تلطيف فضا به فيلم افزوده گشته اند.
در اين ميان سكانس كانال، قابل تامل است. در شرايطي كه تانك هاي پر تعداد دشمن تا دقايقي ديگر فرا مي رسند،قهرمانان ما با فراغ بال و در كمال آرامش در حال وصيت كردن و حلاليت طلبيدن و البته خنداندن تماشاگر هستند. شايد لطيفي به منظور كنترل بار احساسي فيلم و نيافتادن در دام سانتي مانتاليسم آزاردهنده، اين سكانس را پيش بيني كرده باشد اما مساله اين است كه از نقطه نظر بيننده تطبيق اين سكانس با بخشهاي ديگر امري بس دشوار است.
همانطور كه سكانس آپوكاليپتو وار تعقيب و گريز هليكوپتر و رزمندگان ايراني به اصطلاح در نيامده است. فرار معجزه وار ايراني ها و حضور ناگهاني فؤاد به همراه هليكوپتر و استفاده ي او از سلاح كمري كلت براي هدف قرار دادن ايراني ها بسيار مضحك به نظر مي رسد و ديالوگهايي چون ((بهش بگيد باباش جنگيد تا اون بتونه با چشم هاي قشنگش رنگ دنيا رو بهتر ببينه)) و يا ((اگر خدا اجازه مي داد مي رسوندمش)) كه از زبان رزمندگان ايراني نقل مي شود آنقدر كليشه اي هست كه تاثير گذاري اين بخش از فيلم را به حداقل برساند.
نمي توان از روز سوم گفت و از بازي هاي خوبش هيچ نگفت. گرچه حضور قدرتمند پورسرخ اتفاقي غافلگير كننده است و نقش آفريني باران كوثري در مقايسه با نقش آفريني كم نظيرش در خون بازي، كم اهميت جلوه مي كند ،اما موفق ترين بازيگر فيلم كسي نيست جز حامد بهداد. كسي كه موفق مي شود در نقش يك دشمن عاشق و البته بيرحم، همدلي تماشاگر را برانگيزد، بطوريكه كشته و غرق شدن تايتانيك وارش در پايان فيلم احساسات تماشاگر را بشدت تحريك مي كند.
با تمام اين اوصاف روز سوم در كارنامه ي محمد حسين لطفي گامي به جلو تعبير مي شود. كارگرداني كه از حضور در حوزه ها و ژانرهاي مختلف هراسي به دل راه نمي دهد و به بخت آزمايي در وادي هاي گوناگون بشدت علاقمند است. نگاهي گذرا به كارنامه ي محمد حسين لطيفي از سرعت تا خوابگاه دختران و توجه به سريال هاي اغلب پر بيننده اي كه از اين كارگردان بر صفحه ي تلوزيون نقش بسته است نشان از كارگرداني دارد كه با درك صحيح از اوضاع و امكانات موجود قادر است آثاري درخور ارائه نمايد و بدون شك روز سوم تا بدين اينجا در صدر اين آثار ايستاده است.
نعش گرگ
۱٠ تیر ۱۳۸٦نگاهي به فيلم رئيس
.jpg)
نعش گرگ
وقتي آغوش رفاقت يه تله ست ... حرف هفت تير پُرُ باور كن!
گويي تمام پيام فيلم رئيس در اين بيت ازترانه ي يغما گلرويي كه با صداي رضا يزداني اجرا و بارها در فيلم بر روي آن تاكيد مي گردد، خلاصه مي شود.روزگاري بايد حرف چاقوي ضامن دار را باور مي كرديم و حال جناب كيميايي ما را به هفت تير پُِر حواله مي دهد، همانطور كه در سربازهاي جمعه چماق را پيشكشمان كرده بود.
مدتهاست كه هنگام اكران فيلم هاي كيميايي تنها به يك دليل راهي سينماها مي شويم. به اين خاطر كه كيميايي، كيميايي است، بخاطر نام و پيشينه ي درخشان او.سالهاست با اين پيش فرض بر روي صندلي هاي چرمي سينماها قرار مي گيريم كه اين فيلم نيز چندان چنگي به دل نخواهد زد و عجيب آنكه هر بار به نوعي پيش بينمان تحقق پيدا مي كند.
رئيس نيز از اين قاعده مستثني نيست. فيلمنامه ي مغشوش، آدمهايي پا در هوا، كنش ها و واكنش هاي بي منطق و ... در فيلم بيداد مي كنند.تنها امتياز فيلم استفاده از جلوه هاي ويژه ي ديدني و زيبايي هاي بصري منحصر بفردي است كه آن هم در ميان ديالوگها و ومونولوگهاي لمپني و تاريخ مصرف گذشته، بي اثر جلوه مي كند.
رئيس يقيناً يك جور اداي دين به سينماست. استاد تا آنجايي كه امكان دارد به فصل هايي از فيلم ها و سكانس هاي مورد علاقه اش ارجاع مي دهد و نوعي سينماي دلخواه و آرماني خويش را به تصوير مي كشد. سينمايي كه شايد ما را به ياد فلان فيلم خارجي معروف بيندازد ولي چيزي كه آزاردهنده مي نمايد اين است كه هيچ تلاشي براي ايراني كردن اين فضاها انجام نگرفته است. همانطور كه ديالوگها نيز مربوط به اين سالها نيست. باز هم صحبت از مرام است و ناموس، رفيق و ... همان حرفهايي كه كيميايي در طول تمام اين سالها، با همان ادبيات خاص، در فيلم ها و كتابهايش بارها و بارها بيان كرده است.
و اين بار كيميايي سورپريزي ديگر نيز رو مي كند، نمايش انواع و اقسام حيواناتي كه براي مخوف كردن فضاي خانه ي رئيس به كار گرفته شده اند. رئيسي كه معلوم نيست اساساً رياست كجا و چه كساني را بر عهده دارد. كسي كه تنها مونولوگ مي گويد و حضورش بيشتر شبيه همان جمله اي است كه از زبان خودش نقل مي شود : ((نعش یه گرگ میارزه به زندگی صد تا شغال!))... آري، او رئيسي است كه تنها به نعش يك گرگ مي ماند.
مسعود كيميايي در يكي از آخرين مصاحبه هايش از اين كه همگان از او قيصر و گوزنها طلب مي كنند گله مي كند و خود را فرزند زمانه ي خويش مي نامد و دغدغه اش را بيان دردهاي جامعه ي امروز معرفي مي كند.اما متاسفانه او در اجرا به سوژه هايي چنگ مي زند كه نه تنها دغدغه ي امروز ما نيست بلكه تلاش ما براي همذات پنداري با فضاي و آدمهاي فيلم نيز كاري عبث به نظر مي رسد.گويي فاصله ي دغدغه هاي ما و جناب كيميايي به فرسنگها مي رسد.
قصه ي رئيس به آخر رسيد و به انتظار فيلم بعدي مسعود خان كيميايي نشسته ايم.كسي چه ميداند،شايد فيلم بعدي استاد، شاهكار از آب در بيايد!
